تصادفی یکماه اخیر

آدم و حوا

کافه نمایشنامه

نوشته: مهدی صفاری نژاد
مکان : ھر مکان زمان : ھر زمان
( اولی تمام بدن سفید با صورت سیاه ، دومی تمام بدن سیاه و صورت سفید . )
اولی : ( ھیچ میمیکی ندارد ) آدم
دومی : ( ھیچ میمیکی ندارد ) حوا
اولی ( بدون میمیک ) حوا
دومی : ( بدون میمیک ) آدم
اولی : من آدم با حوا از میوه ممنوعھ خوردیم.
دومی : من حوا با آدم از میوه ممنوعھ خورد یم .
اولی : من حوا با آدم ازبھشت رانده شدیم.
دومی : من آدم با حوا از بھشت رانده شدیم .
( نور قطع می شود ، با آمدن نور اولی و دومی در کنار ھم نشستھ اند نور تمام صحنھ را می گیرد )
ھر دو : صحنھ اول آفرینش.
اولی : خداوند تصمیم بھ خلق انسان گرفت.
ھردو: این مخلوق، بھترین است .
دومی : ( بھ جای فرشتھ ) خدایا چرا می خواھی موجودی را خلق کنی کھ در زمین خونریزی راه بیاندازد ، فساد
کند، نا فرمانی تو را بکند،…..
اولی:( بھ جای فرشتھ) اگر برای عبادت کردن است چھ کسی بھترازما فرشتگان( نور آھستھ کم می شود، فیلمی
ازصحنھ ھای جنگ و خونریزی وجنایت انسانھااز گذشتھ تا بحال با حفظ روال تاریخی مانند جنگ ھای گلا
دیاتوری،ایران باستان تا جنگ ھای اخیرھر کدام چند پلان کوتاه این فیلم روی پرده ای کھ درانتھای صحنھ نصب
شده و دارای تصویر پین و یانگ می باشد پخش می شود و ھر دو پشت بھ تماشاچی تماشا می کنند پس از اتمام
نور بھ حالت قبلی بر می گردد )
ھردو : من چیزی می دانم کھ شما نمی دانید.
ھردو: جبرائیل بھ زمین برو و با مشتی خاک بر گرد
دومی : (بھ جای زمین) مرا نبر، طاقت و تحمل نزدیکی ندارم ، من تحمل این موجودات فساد گر و خونریز را
ندارم.
اولی : جبرئیل دست خا لی بر گشت ، چون زمین قسم داده بود بھ خود خدا پس …
دومی : میکائیل مامور شد ، اما باز دست خا لی بر گشت .
ھردو : عزرائیل بھ زمین رو ، مشتی خاک بیا ور ، قسم داد و نگذاشت با زور بگیر و بیاور .
دومی : (بھ جای زمین) عزرائیل مرا نبر این مخلوقات جز نا فرما نی خدا نکنند. بھ بزرگی اش قسمت دھم. من تاب
نیاورم.
اولی :(بھ جای عزرائیل) من نتوانم او خود بھتر داند ای مخلوقات چھ ھستند بپذیر کھ می بایست رفت .
( اولی مشتی خاک را روی زمین می ریزد و ھردو تماشا می کنند)
دومی : ( بھ جای فرشتھ ) از گل خلق شد.
اولی : ( بھ جای فرشتھ ) آخر ھیچ چیز جدیدی در این بھترین مخلوق نیست فقط گِ ل …
ھر دو : من چیزی می دانم کھ شما نمی دانید .
اولی : ( بھ جای فرشتھ ) آھای خداوند عضو جدیدی را در موجود گلی قرار داد نامش را می دانید ؟
دومی:( بھ جای فرشتھ ) نمی دانم ولی ھرآنچھ ھست مھم است کھ خود نگھدارش است ،ھیچ یک از ما ،حتی
جبرائیل ھم برای نگھداری مامور نشده ، فقط می دانم دل است دل …
اولی : ( بھ جای فرشتھ ) دل ! دل ! عجیب است ، عجیب
دومی : ( بھ جای فرشتھ) ما فرشتگان دل نداریم تا بدانیم دل چیست.
اولی : دل کھ قرار گرفت.
دومی : خداوند از روح خود در انسان دمید .
دومی : شنیدیم روح وارد بدن انسان نمی شده
اولی : خداوند فرمان می دھند کھ فرشتگان چنگ بنوازند ( صدای چنگ می آید .ھر دو ثابت ایستاده اند اولی روح
را از پایین و دومی از بالا دریافت می کند )
دومی : روح وارد بدن انسان شد وانسان …
اولی : ( با لحنی متفاوت ) آدم شد .
دومی : ( با لحنی متفاوت ) آدم شد .
ھردو: مبارک باد بر ما خلق این بھترین مخلوق.
اولی :(بھ جای جبرئبل) فرشتگان خداوند فرمان دادند تمامی بر انسان سجده کنید.
( اولی بھ سجده می رود ولی دومی نگاھی بھ اولی می کند و نگاھی بھ خودش و سجده نمی کند )
دومی 🙁 بھ جای شیطان ) نھ …. ھرگز من سجده نمی کنم ، من از آتش ھستم و او از خاک وآتش از خاک برتر
است، من ھیچوقت بھ این موجود گلی سجده نمی کنم .
اولی : شیطان بر آدم سجده نکرد ، مغرور شد و از درگاه رانده شد
دومی: ( بھ جای شیطان ) خداوندا من شش ھزار سال عبادت تو را کردم و برای ان پاداش می خواھم
اولی : قبول شد بھ در خواست شیطان جواب رد ندھند.
دومی ( بجای شیطان ) من می خواھم بتوانم در درون انسان ھا نفوذ پیدا کنم. حتم آنھا را از راه تو دور خواھم
نمود.
ھردو: بدان تا نخواھند نتوانی سلطھ کنی و گمراه سازی …
دومی من قسم می خورم بھ بزرگی خودت کھ تا آخرین روز این جھان آدم و فرزندان آدم را از راه تو گمراه و دور
سازم
اولی : شیطان قسم یاد کرد . از در گاه بیرون شد و سراغ آدم رفت
( ھر دو ، دور یک دایره قدم می زنند و می چرخند ، بلند و کوتاه می شوند و خوب دقت می کنند صدای موسیقی
رعب آور و نور فقط مرکز صحنھ است )
اولی:( بجای شیطان درسرنگاه می کند) ورود بھ این جا آسان است با کمی تلاش می توان .
دومی 🙁 بجای شیطان در پا می نگرد ) پا ھا بھ فرمان من ھستند .
اولی : ( بجای شیطان در دست ھا می نگرد ) دست ھا بھ فرمان من ھستند .
دومی : ( بجای شیطان ) چشم ھا ( خنده ای می کند ) گوش ھا
اولی : ( بجای شیطان ) ( خنده ) دھان
( خنده ھر دو بلند تر و ترسناک تر می شود و ناگھان قطع می شود )
دومی: (بجای شیطان فریاد می زند ) نھ … چون قصری است محکم .
اولی: ( بجای شیطان ) ورود سخت است . نمی توانست وا رد شد.
دومی: راھش خواھم یافت. گر بشود کار آدم تمام است ، بھ آن است کھ از خود خواھم در برایم بگشاید … ( نور
عادی می شود )
اولی : شیطان از این دل خیلی کینھ داره، ولی حریف دل نمی شھ ….
دومی : شایدم تونست و موفق شد .
اولی : خداوند در مرحلھ بعد اسماء الھی را بھ آدم آموزش داد.
دومی : فرشتگان شروع کردند سوال کردن .
اولی : آدم جواب می داد و باز فرشتگان سوال می کردند .
دومی : آدم ھمھ سوال ھا را جواب داد و ثابت کرد کھ آدم برتر از فرشتگان است .
اولی: چون آدم با عقل جواب می داد و از آموختھ ھای قبلی استفاده می کرد .
دومی : ولی فرشتگان بیشتر از اون چیزی کھ یاد گرفتھ بودند توانایی درک نداشتند .
اولی : آدم در امتحان اسماء الھی سر بلند بیرون آمد ولی او تنھا بود و از این تنھایی رنج می کشید .
دومی : حوا خلق شد ، از گل ، درست مانند آدم و از ھمان گل .
( اولی و دومی در روبروی ھم قرار گرفتھ اند رو برو را نگاه می کنند در یک لحظھ و بھ آرامی بر می گردند و بھ
ھم نگاه می کنند کمی مکث می کند اما صورت بر می گردانند و دوباره بھ آرامی بھ ھم نگاه می کنند و لبخند می
زنند )
اولی 🙁 بھ جای آدم ) حال دیگر تنھا نیستم .حوا دارم. ممنونم خدایا
دومی: ( بھ جای حوا ) شنیده ام بھ بھشت می رویم ؟
اولی 🙁 بھ جای آدم ) در بھشت ھمھ چیزبر ما بدون ھیچ تلاش و مشکلی فراھم است
دومی: : ( بھ جای حوا ) ما بھ بھشت می رویم
دومی : ( بھ جای آدم ) ما بھ بھشت می رویم ( نور قطع می شود )
( نور کھ می آید ھر دو در وسط صحنھ زیر نور موضعی ھستند )
ھر دو : صحنھ دوم آدم و حوا در بھشت ( نور قطع می شود با آمدن نور ھر کدام در گوشھ ای از صحنھ )
اولی: اونا راحت تو بھشت زندگی می کردند .
دومی : اما شیطان را در بھشت جایی نبود
اولی: ( بھ جای شیطان ) قسم خورده ام از خدا دورشان کنم ، باید بھ بھشت شوم
دومی : ( بھ جای شیطان ) توانم بھ ھر شکل کھ خوام درایم .
اولی:(بھ جای شیطان با کمی مکث)مارمی شوم،آری مارمی شوم، بھ پای طاووس چسبم و درون روم
دومی : بیچاره طاووس ، مرغ بھشتی کھ از اون بھ بعد پاھاش زشت شد.
اولی : شیطان کھ وارد بھشت شده بود نمی تونست راحتی اونا رو ببینھ.
دومی 🙁 بھ جای شیطان ) آھای آدم چگونھ ای ؟ احوال خوب است ؟ روزگا ردر بھشت خوش می گذرانی ؟
اولی : ( بھ جای آدم ) خوبم شکر خدا را
دومی: ( بھ جای شیطان) گویم اینجا ھمھ چیز فراھم است؟ می توانی بخوری ، بیاشامی و استراحت کنی؟
اولی 🙁 بھ جای آدم ) درست است ، ھمھ جز میوه ممنوعھ کھ من و حوا حق خوردن از آن را نداریم.
دومی : ( بھ جای شیطان) چرا ؟ مگر این میوه چھ چیز خاصی را دارد کھ ممنوع است
اولی : ( بھ جای آدم ) نمی دانم ….. این فرمان خداوند است و ما با ید اطاعت کنیم
دومی : ( بھ جای شیطان) ولی آدم من مطمئن ھستم کھ اگر تو و حوا از این میوه بخورید دارای عمر جاوید
خواھید شد و ھمیشھ خواھید بود و بدون ھیچ مشکلی در کنار ھم زندگی خواھید کرد .
اولی : ( بھ جای آدم ) ولی خداوند دستور داده کھ نخوریم.
دومی : ( بھ جای شیطان) از گل ھستی گر ز آتش بودی می دانستی من چھ می گویم
اولی : شیطان با عقل حریف آدم نشد برای ھمین سراغ حوا رفت ( بھ جای شیطان) آھای حوا چگونھ ای ؟ احوال
خوب است ؟ روزگار در بھشت خوش می گذرانی ؟
دومی : ( بھ جای حوا ) خوبم شکر خدا را
اولی 🙁 بھ جای شیطان) گویم اینجا ھمھ چیز فراھم است؟ می توانی بخوری ، بیاشامی و استراحت کنی؟ دومی : (
بھ جای حوا ) ھمھ بھ جز میوه ممنوعھ ….
اولی : ( بھ جای شیطان) چرا مگھ این میوه چیست ؟
دومی 🙁 بھ جای حوا ) نمی دانم … ولی آدم گفتھ کھ خداوند فرمان داده وما نباید از این میوه استفاده کنیم
اولی : ( بھ جای شیطان) می دانی اگراز این میوه بخوری دارای عمر جاوید خواھی شد و می توانی برای ھمیشھ
در کنار آدم زندگی کنی .
دومی 🙁 بھ جای حوا ) راست می گویی ! ما می توانیم برای ھمیشھ در کنار ھم زندگی کنیم .
اولی 🙁 بھ جای شیطان ) بلھ ، بھ خدای بزرگ قسم می خورم جز حقیقت بھ شما نگویم .بھ خدای بزرگ و توانا
قسم می خورم . قسم می خورم .
دومی 🙁 بھ جای حوا ) نزد آدم می روم .
اولی : ( بھ جای شیطان) برو بھ سلامت .
دومی : ( بھ جای حوا ) ای آدم ، آدم ( با ھیجان) می دانی گر ما ز این میوه ممنوعھ بخوریم برای ھمیشھ عمر
جاوید خوایم داشت ، در کنار ھم زندگی می کنیم ، بھترین است ….
اولی : ( بھ جای آدم ) آری اما خداوند منع کرد ه است .
دومی : ( بھ جای حوا ) ولی او بھ خدا قسم یاد کرد کھ حقیقت را می گوید بھ بزرگی و توانا یی خداوند قسم یاد کرد
.
اولی 🙁 بھ جای آدم )اگرقسم خورده ، پس دروغ نمی گوید، نمی توان بھ خدا قسم خورد و دروغ گفت.
دومی : آدم و حوا از میوه ممنوعھ خوردن و از بھشت رانده شدند .
اولی : وقتی از آدم پرسیدندچرا؟ … جواب داد : نمی دانستم می شود بھ خدا قسم خورد و دروغ گفت
دومی : اما میوه ممنوعھ چیست ؟
اولی (بھ جای یک پیرمرد ) گندم ، گندم باعث ھمھ بد بختیھای بشری ، من در این ھشتاد سال کھ از خدا عمر گرفتم
اصلا نان گندم نخوردم
دومی : ( بھ جای یک فیلسوف یونانی) دراساطیرآمده کھ پرومتھ آتش را ازخدایان می دزدد بھ انسان می دھد ، در
کوھی زندانی و ھرروزعقابی جگر او را می خورد و فردا دوباره تکرار ، تکرار ….
اولی 🙁 گوشھ ھای چشم خود را می گیرد و می کشد و ھمین جور نگھ می دارد ) در افسانھ ھا آمده یا ما و یامی از
ھمخوابگی منع شدند ولی یامی از یاما می خواھد کھ با او بخوابد .
دومی )حرکت اولی را تکرار می کند ) ما را از عشق منع کرده اند .
اولی 🙁 با حفظ حرکت ) این عشق نیست کاری برای ادامھ نسل است .
دومی : و یا ما ھمان آدم بھ خاطر جاودانگی قبول می کند .
اولی : در مذاھب ابراھیمی میوه ممنوعھ آگاھی و بینایی است ، در کتب آسمانی ھم بھ آن اشاره شده است
دومی : تا قبل از این ھر وقت خدا آدم و حوا را ندا می داد آنھا بی ھیچ شرمی از عریانی خدا را پاسخ می گفتند .
اولی : عریانی از درک حقیقت، وقتی کھ آگاه شدند شرمگین شده و ….
مگر خداوند متعال آدم و حوا را از میوه ممنوعھ منع نکرده بودند پس چرا اجازه دادند کھ بخورند . ھمھ ،: ◌ٌ دومی
می داند اراده آدم و حوا در برابر اراده خداوند ھیچ ھست !؟
اولی : خداوند نمی خواستند کھ آنھا آگاھی بھ دست بیاورند زیرا ھمھ درد ھا از آگاھی زائیده می شود آدمی کھ
نمی داند و نمی بیند ھیچ مشکلی ندارد ( اولی بھ ھمان ترتیب بھ صحبت ادامھ می دھد و نور کم می شود و صدای
او ھم کم تر تا ھر دو قطع می شوند )
( صحنھ سوم ، ھر دو در کنار ھم زیر نور موضعی )
ھر دو : صحنھ سوم، آدم و حوا در روی زمین ( نور قطع می شود )
( با آمدن نور کھ نوری ضعیف ، کمرنگ و سوء است ھر کدام در گوشھ ای از صحنھ بھ این سو و آن سو می روند
ولی ھمدیگر را نمی بینند موسیقی ھم بھ این فضای جدایی کمک می کند )
اولی : ( ھراسان ، نگران ) آدم
دومی: ( ھراسان و نگران ) حوا
اولی 🙁 بھ طرف مقابل می رود ) آدم
( ھر دوبا صدای موسیقی کھ ھر لحظھ ضربش بیشتر می شوند ھمدیگر را صدا می کنند آدم و حوا گفتنشان بدون
نظم و در ھم است ھمین طور کھ بھ دنبال ھم می گردند در مرکز صحنھ بھ یکدیگر می رسند و موسیقی شاد می
شود .)
ھردو : ( خوشحال و خندان ) آدم ( مکث ) حوا ( نور عادی می شود )
اولی : حوا و آدم بھ روی زمین آمدند.
دومی : آنھا باید زندگی کنند و بھشتشون را با دستھای خودشون بسازند .
اولی : اما بزرگی زمین و تنھایی آن دو چھ می شود؟
دومی : با بدنیا آمدن ھابیل و قابیل مشکل حل شد.
اولی : اول قابیل بعد ھابیل …..
دومی 🙁 بھ جای حوا ) می بینی آدم این دو بھ زندگی ما طراوت تازه ای دادند.
اولی 🙁 بھ جای آدم )آری آنھا بزرگ می شوند و ما پیرترمی شویم.
دومی 🙁 بھ جای حوا ) ما پیر تر شدیم و پسر ھا جوان و برنا تر .
اولی : ( بھ جای آدم ) قابیل چند وقتی است کھ سر حال نیست .
دومی 🙁 بھ جای حوا ) می دانم اما نمی دانم چھ شده ؟
اولی : ( بھ جای آدم ) من این حال را خوب می شناسم پیش از تو دارای ان بوده ام .
دومی :(بھ جای حوا )اما با کی؟ با چھ موجودی ؟
اولی : ( بھ جای آدم ) خداوند از جنیان را برای قابیل و یکی از حوریان را برای ھابیل می فرستند کھ ازدواج کنند
و ….
دومی : در داستان ھا آمده کھ حوا در یک نوبت قابیل و خواھرش اقلیما و در نوبیتی دیگر ھابیل و خواھرش اوزا
را بھ دنیا می اورد و آنھا بزرگ می شوند و قابیل با خواھر ھابیل …..
اولی: ھابیل بھ دامداری و قابیل بھ کشاورزی مشغول وزند گی می کردند تا اینکھ…
ھردو: آدم اسماء و آموزه ھا را بھ ھابیل بیاموز .
دومی 🙁 بھ جای قابیل ) من پسر بزرگتر توام ! پس جانشینی حق من است . اسماء و آموزه ھا را بھ من بیاموز.
من ….
اولی : (بھ جای آدم) فرمان خداوند است .می بایست اطاعت نمود .
دومی 🙁 بھ جای قابیل ) نتوانم من یزرگترم این حق ازآن من است.
دومی : (بھ جای آدم) باشد ھر کدام قربانی برای خداوند بیاورند ازھر کھ پذیرفتھ شد او جانشین است.
اولی:روزموعودقابیل مقداری ازگندمھای بد وخراب خود، اماھابیل بھترین گوسفندھای خود را آورد
دومی : و قربانی ھابیل قبول شد چون بھترین خود را برای خداوند آورده بود و کینھ قابیل نیست بھ او بیشتر شد .
اولی:( بھ جای شیطان ) قابیل نزد من بیا برایت حرفھا دارم.
دومی :(بھ جای قابیل ) توکیستی ؟ با من چیکار داری ؟
اولی :(بھ جای شیطان)من دوست ودوستدارتو ھستم ، می دانی چھ ضرر بزرگی قربانی تو قبول نشد
دومی : (بھ جای قابیل ) من خود مقصر بودم باید بھترین گندم ھا پیشکش می کردم
اولی 🙁 بھ جای شیطان ) تو بزرگتری ، قابیل کمی فکر کن تو برتری ، جفت تو مانند من از جنیان است برتر و
والاتر از حوریان ، افزون تراینکھ تو و فرزندانت تا ابد می بایست حرف ھابیل و فرزندانش را گوش کنید و آنھا بھ
شما فخر خواھند فروخت .
دومی :(بھ جا ی قابیل ) راست می گویی …. حال چھ کار باید کرد ؟
اولی:(بھ جای شیطان ) گر جای تو بودم ھابیل می کشتم کھ پدر مجبور شود تو را جانشین کند. این ننگ را از بین
ببر ، تو می توانی .
دومی :(بھ جای قابیل ) برادر خود را بکشم ، نھ نتوانم از من بر نآید .
اولی 🙁 بھ جای شیطان) اشتباه نکن ، بھ آینده و بھ فرزندانت فکر کن . تا آخر عمرمی بایست بھ حرف برادر
کوچکت گوش کنی ، تصمیم بگیر، تو می توانی .
دومی : (بھ جای قابیل ) من … من نمی … می ( مکث) می توانم .راست می گویی آھای ھا بیل ، ھا بیل تو کجایی
؟ ھا بیل ….
اولی 🙁 بھ جای ھابیل پشت بھ تماشاچی نشستھ است ) من اینجام قابیل ….
دومی : (بھ جای قابیل ) سلام ، چھ می کنی ؟ خوبی ….
اولی 🙁 بھ جای ھابیل ) عبادت ، خوبم ، مرا صدا می زدی ؟
دومی : (بھ جای قابیل) بلھ … آمدم کھ تو را … تو را تو را ببینم واگر کاری داری برات انجام بدھم !
اولی :(بھ جای ھابیل)راست گوی. یاد ندارم بامھربانی بامن حرف زده باشی .
دومی : (بھ جای قابیل ) آمدم تو را بکشم ، تو مایھ سر افکندگی من و فرزندانم ھستی من باید تو را از بین ببرم
تا خود جانشین پدر شوم .
اولی ( بھ جای ھابیل ) چرا ؟ جانشینی دستور خداوند بوده نھ من و پدر ….
دومی : (بھ جای قابیل ) بس است دیگر، وقتی تو نباشی تمامی مشکلات حل می شود.
اولی 🙁 بھ جای ھابیل) ھر چھ خواھی کن . من برای قتل تو دست دراز نخواھم کرد .
( موسیقی ھولناک می شود و نور صحنھ تغییر می کند دومی بھ طرف اولی می رود در کنار او می نشیند بعد از
چند لحظھ اولی بر می گردد و رو بھ تماشاچی فیکس می شود و با صدای نھ دومی موسیقی قطع می شود اولی در
تمام طول دیالوگ دومی فیکس است )
دومی : (بھ جای قابیل )نھ نھ … من چھ کردم ! حال جواب پدر را چھ دھم ( دیوانھ وار اینطرف و آن طرف می
رود و گاھی جلوی صورت اولی دست تکان می دھد )ھی ھابیل چرا جواب نمی دھی ، اصلا قبول تو جانشین پدر
باش ، زن تو از حوریان است ھیچ مشکلی ندارد ھابیل (مکث )حال چگونھ جسد را پنھان کنم ، گر بماند پدر می
بیند ( توجھش بھ گوشھ ای جلب می شود ) آه بروید ، بروید کنار بروید (بھ ھمان گوشھ خیره می شود با حرکاتش
و میمیک چھره جنگ بین دو کلاغ را نشان می دھد ) کشتش ھابیل این کلاغ بزرگ ، کوچک را کشت ( مکث باز
خیره نگاه می کند ) برای چھ زمین را می کند ( رو بھ ھابیل ) تو می دانی ، نگاه کن گودال کند و کلاغ مرده را
درون آن گذاشت و رویش خاک ریخت ( نگاھی بھ ھابیل ) رویش خاک ریخت ( شروع بھ کندن زمین می کند ) ای
وای بر من از یک کلاغ نادان تر ھستم وای بر من ( مکث نگاھی بھ دور می کند ) اگر پدر سراغ ھابیل را گرفت
چی ؟ ( مکث ) مگربھ من سپرده بود کھ حال از من بخواھدش (نور صحنھ عادی می شود )
اولی : آدم از شنیدن خبر مرگ ھابیل بسیار ناراحت شد و چھل روز و چھل شب گریست و خداوند او را با فرزندی
بھ نام شیث تسلی داد.
اولی : (بھ جای آدم)شیث آموزه ھا و تعالیم را یاد گیر کھ جانشین تویی و از قابیل پرھیز کن.
دومی : در ھیچ کجا عاقبت کار قابیل و سرنوشت او اشاره ای نشده است .
اولی : ( بھ جای آدم ) گوش کن شیث چون من از دنیا رفتم. مرا غسل ده ، کفن کن بر من نما ز بگزار بدنم را در
تابوت نھ و دفنم کن و تو ھم ھمین کار را بھ فرزندانت بیاموز
دومی : و آدم مرد ( اولی با صدای ضرب موسیقی در خود جمع می شود کھ جز سپیدی لباسش دیگر پیدا نیست )
حوا تنھا شد. یکسال بیشتر از آدم زنده نماد و حوا نیز مرد .( نور صحنھ کم و کم تر می شود ، از دومی تنھا
صورت سفیدش پیداست ھر دو در ھمان حالت فیکس می شود و موسیقی شاد و نور قطع می شود )
پایان –تابستان ۱۳۸۲
“ھرگونه استفاده و اجرا بدون مجوز کتبی از نویسنده ممنوع می باشد”

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *