تصادفی یکماه اخیر

اصلی و کَرم

کافه نمایشنامه

نویسنده: عدالت فرزانه

نمایشنامه «اصلی و کَرم» – نویسنده: عدالت فرزانه
براساس طرحی از : مسعود یکانی
با نگاهی آزاد به داستان عامیانه آذربایجان ( اصلی ایله کرم)


 

صحنه باکوک سازی آرام آرام روشن می شود.
..کرم درحال کوک کردن سازش…دستان پیر ، انگشتان نوآموز کرم را روی سیمهای ساز نگه داشته است
ودرحال آموزش ساز به او…کرم نمی تواند ، پیر ساز را به دست گرفته ..علارقم اینکه که به کوک بودن ساز
نظر دارد چند مضرابی می زند..کرم به انگشتان خود روی ساز می نگرد ، پیر انگشتی از انگشتان کرم را روی
ساز جابجا می کند ..باردیگر ساز را ازدستکرم میگیرد : ..به سرانگشتانم دقیق باش.
(چند مضراب می نوازد) نباید فکر کنی. باید بزنی..فقط بزنی..
(مضراب می زند..هی مضراب می زند..تند تند..هی مضراب می زند)
می زنی..می زنی..می زنی…می شنوی.؟.
(پیر عاشقانه انگشت روی سیمهای ساز می لغزاند)
..با توصحبت می کند ..از عشق از شور..از شوق..از دل..از..
(دست نگه میدارد) ساز یعنی سوز پسر..
کرم: سوز یعنی..؟..
پیر: زخمت هرقدر عمیق تر..نوایت آنقدر دلنشین تر..این اساس عاشقیست …
کرم: آنچه از دل برآید.لاجرم بردل نشیند.
پیر: (با ضربه هایی استادانه بر مضرابهای ساز..به نصیحت عارفانه به ریتم عاشقان آذربایجان می گراید)
هارداوارسا انسانلغین، کمالینا قوربان اولوم اهیل قانان جاوانلیغین ، جمالینا قوربان اولوم
هاردا وارسا اعتبارین، تمیز عشقین ناموس، عارین وفاسی دوز اولان یارین، حلالینا قوربا ن اولوم
هاردا وارسا قانانلارین، عاشقی یم جانانلارین ائلی اوچون یانانلارین ، ملالینا قوربان اولوم

( پیر ساز را کوک می کند به کرم می دهد ، کرم آرام آرام شروع به نواختن می کند..)
پیر: (برای تشویق) آفرین کرم..آفرین پسر..آفرین..
کرم (اوج می گیرد)
سن سیز قزیل لاله لری ، سوزمرم آی سوزمرم سن سیز نرگیز توپاسینی ، اوزمرم آی اوزمرم
سن سیز باغی باغچالاری، گزمرم آی گزمرم ول لارینی گوزله مکدن، بئزمرم آی بئزمرم
تئز گل تئزگل آیرلیقا، دوزمرم آی دوزمرم ۲
انتهای صحنه – درسایه دختری کوزه به دست درحال گذراست که با شنیدن آواز کرم مکث کرده..درست در
همین لحظه کوزه اش به زمین افتاده ومی شکند وتمرکز کرم را درهم می شکند..کرم باشکستن کوزه متوجه
دختر- دردور دستها-می شود..بی هوا به طرفش خیز برمیدارد. پیر در حال جمع کردن خرده ریزه های کوزه ی
شکسته است.
ساز برزمین افتاده ولی با نزدیک شدن (عاشق به معشوق) در سایه ها..صدای ساز کل صحنه را فرا گرفته..کرم
واصلی انتهای صحنه –سایه هایی که عاشقانه به معاشقه پرداخته اند..مدتی فضای صحنه به صدای تکنوازی
سازدراین معاشقه می گذرد…که ناگهان صدای نعل اسبها آرام آرام صدای ساز را له می کند .اسبها مهار می
شوند و سواره ها پیاده می شوند . قاراملک(مردی با هیکل درشت وهیبتی زیاد) به صحنه می آید.. سایه های
انتهای صحنه آرام آرام تار می شوند- پیر بلند می شود.
قاراملک: سلام برسازتان اول..
پیر: سلام بر مرد مکان وفرد زمان..رفیق دیروز وآشنای امروز..
قاراملک : صدای ساز وآوازتان زمین وزمان را به هم دوخته (به شوخی) تو خیاطی یا خنیاگر؟..
پیر: چنین نفس شریف حیف است به نای نحیف خبرچینان حمل شود
همدیگر را به آغوش می کشند..
قاراملک: (باشوخی) پس به سازی و کوک..
پیر (ساز را از زمین برمیدارد)
ما زنده به سازیم آری .زنده به نوای خوش و نای سیمگون این به چشم شما صدالبته تکه چوب .
(قاراملک متوجه خرده ریزه های سفالی روی زمین می شود..)
قاراملک: پس دلی اینجا شکسته..دل دخترکی از این دخترکان کوزه بدوشی که نگاهش به جمال
نیلگون عشق افتاده وپایش اندر چاله ی بدبختی و بی خبری..
پیر: دیگروقت آنست که پرده از راز برداریم رفیق..
قاراملک: (به شوخی) گنجی پنهان کرده ای..؟
پیر: ازگنج هم بیشتر..
قاراملک: نه دیگر..تواگر ازمرز عقلانیت پافراتر میگذاری یعنی باز این عشق ومعرفت و این کلمات
موهوم دیگر که پیش من به ارزنی ارزش نیستند
پیر: شتاب میکنی قاراملک…
قاراملک: (به طعنه) پرده برداری از رازی سربه مهر به خیالم گنجی آمد به شوقم افزود..
پیر: عهدی دیرین به یادت خواهم آورد…
قاراملک: عهد؟
پیر: مگر نه اینکه دوستی ما به عهدی بند است…
قاراملک : .. … …
پیر: بیست سال پیش من وتو زیر این درخت سیبی نصف کردیم..سیب سرخی بسان آفتاب
عالم تاب..سیب آتش سا..سیب سرخ..یادت هست؟ بقدری سرخ بود که انگار خون ازاو
می چکید..انگار شعله ای بود..به شکرانه عهدی که باهم زیر این درخت به نشانه سرخی سیبی که باید نصف
می شد..
قاراملک(نگران می شود) :جوهر کلام بگو ای پیر..اینهمه مقدمه چینی از بهر چیست..؟
پیر: به زانو نشستیم وبه تیغ کف دستی که به دعا برداشته بودیم را بریدیم و به نشانه سرخی
سیبی که نصف میکردیم درهم آمیختیم..درحالیکه دهانمان به سوگندی مقدس باز شده
بود..
قاراملک (از به یادآوری این موضوع سخت به عذاب افتاده است اما دعایی که پیر با صدای بلند می خواند را او
نیز زیر لب با درد وعذاب زمزمه می کند)
پیر:
اگرخداوندگار جاه ونعمت به آرزوی برهنه مان جامه عمل بپوشاند ، اگر خداوندگار حی
زندگی را برما ارزانی بدارد. اگر خداوندگار حی دمی به حیاتمان بدمد . اگر نوری به فراسوی
خلوتمان روشن کند. اگر خداوندگارلطیف فرزندی بما لطف کرد. اگر عنایتی بما داشت..مانیز
به این سیب نشان میکنیم . به این درخت به این خونها که به هم می آمیزند.آنها را حلال هم
سازیم.آنهارا زهم جدا نسازیم.آنها را…
قاراملک: (نگران تر) نه ای پیر…بادی بود به زمان دفن شد..به آن زمان زرد احساس که مرگ هر برگ به خزان
شروع چکامه ای بود به رقص..به شعر..به کلام..
پیر: (یکه خورده) آگاهی ازآنچه بر زبان می رانی. ؟ ما قسم خورده ائیم..آئینی گذاشته ائیم
وعهدی بسته ائیم..
قاراملک: به آئین ما تصرف به هر حد متعارف محدود وتملک به هر ملک معروف ممنوع است..
پیر: به پیر مکتب ، مشق شنبه یاد میدهی؟
قاراملک: مگر نه اینکه آنها هردو انسانی بالغ اند..
پیر: آری
قاراملک : مگر نه اینکه آنها فکر واندیشه شان صلاح کارشان را معین می کند..نه سیب نصف شده بیست
سال ما..
پیر: مگرنه اینکه مسیح به حکم وفا بر صلیب رفت؟ مگرنه اینکه حرف حق را باید شنید و مقابلش
سر تعظیم فرود آورد..حال به هر زبانی می خواهد جاری باشد..پس از این مسلمان، یاد
بگیرای مسیح ،اولین درس آئین تان وفاداریست..
قاراملک: (حرف اورا قطع میکند) سفسطه میکنی پیر …(داد می زند) سفسطه میکنی…
پیر: سفسطه تیغ کهنه ایست که به زمان کندی تیغ بران منطق آنهم ازپهلوی نامردان نامراد
برآید..تو درباره ی من چنین می اندیشی..یعنی چنین ناتوان گشته ام…
قاراملک: سر ما باریک تر از موی تو ست ای پیر..به هر سو که خواهی ببند و ببر..اما ….
پیر (تکه پاره های کوزه شکسته را در مشت قاراملک می ریزد) گمان کنم این خرده ریزه ی کوزه ی آب خانه
شما باشد و آن دخترک کوزه بدوشی که چشمانش از شاخ وبرگ عشق الوان آویخته مریم تو باشد …
قاراملک: تیغ به گلویم گذاشته ای که چه؟..محمود تو شاهزاده ائیست رعنا و هر آنچه برآن زیاد
دخترکان دم بخت..پیکان اشاره تان پس چرا به سینه ی ماست..؟
(عصبانی داد می زند) نه…..این امریست محال..
پیر: (مچ دست اورا می گیرد) کوه به آن عظمت به تیشه ی عشق خرد شد..تاریخ که می دانی..؟
قاراملک: (روی زانوان سستش می نشیند) اگراین عشق..اگراین توهم..اگراین هرچه که هست ..پس چرا بامن
درمیان نیست..به نشانه ای..پیغامی… چیزی…
پیر: (کنارش می نشیند) قبول کن که تقدیر را نمی شود تغییر داد..سرنوشته ی هرکس همان است که از ازل بر
پیشانی اش نقش بسته..
قاراملک: (ازشدت عصبانیت داد می زند ..) اسبهارا زین کنید..
پیر : سور وسات عروسی را محیا کن مرد..
قاراملک: (درحال رفتن، به طعنه) به همین زودی پیر..
قاراملک به سرعت از صحنه خارج می شود..صدای سوارشدن پیاده ها وهی کردن اسبها وصدای چهارنعل
اسبها..پیر را به فکر فرا می خواند..
گرایش نورها ، توجه هارا به انتهای صحنه معطوف میکند به پرده ی سفیدی که سایه کرم واصلی درآن به
معاشقه پرداخته اند..معاشقه ای که همراه با رقص وپایکوبی دو عاشق تنها بین درختان سربه فلک کشیده است..
پیر در صحنه ساز به دست گرفته و عاشقانه می خواند ..
آیلی گئجه ، سرین کولک ، گوی چمن دورد یانیمیز عطیر ساچان یاسمن
آنجاق منی حیرت لره غرق ائدن نه چمن دی نه چیچک دی نه کونولدو نه اوره کدی
سنسن سن، سنسن سن، سنسن سن
بیر سوزآخیر دوداغیمدان دیلیمدن جانان دئیب جان بیلیرم سنی من گئجه گوندوز بو سینمده دویونن
سنسن سن، سنسن سن، سنسن سن

ناگهان سایه هایی سوار به سایه اصلی وکرم نزدیک شده وکرم را به ضرب وزور از اصلی جدا کرده و اصلی را
با خود می برند..تنها سایه زخم دیده ی کرم روی پرده است …..نورها نیز آرام آرام تندتر می شوند… تااینکه
کرم..پارچه انتهایی صحنه را می درد وشتابان-چاک دریده- بی محابا به صحنه پرتاب می شود…با چهره ای
خون آلود و تنی نحیف…پیرناخواسته به سمت او خیز برمیدارد.. کرم می خواهد ولی نمی تواند حرف بزند.
پیر ( جرعه ای آب به او می نوشاند) آرام بگیر..آرام …
کرم: (دوباره می خواهد حرف بزند ولی نمی تواند..)
پیر: (نگران شده است) چه شده است؟ .. چرا زبان باز نمی کنی..؟
کرم: (درنهایت تلاش) از بین رفتم ای پیر..ازبین رفتم..
پیر: سر او بلائی آمد..؟
کرم: پدرش ..
پیر: پدرش چه..؟ قاراملک چه کرده است؟
کرم: (آرام آرام به حرف آمده است..) قاراملک…
پیر: خب؟
کرم: دخترش را…
پیر: (متوجه زخمهای صورت کرم..) مراقب زخمهایت باش…
کرم: اصلی را..
پیر: جانم را به لب آوردی پسر…
۳ شب مهتابی، نسیم خنک، سبزی چمن/ بوی عطر یاسمن در اطرفمان/ اینها ست که همگی من را در حیرت و شگفتی غرق کرده
اند./ چه چمنی، چه گلی /چه عشقی ، چه دلی/ تویی تو ، تویی تو/ از زبان و لبانم تنها این سخن جاری است/ تو را جان و
وجود خود میدانم و تو را میستایم/ آنچه که شب و روز در سینه ام میتپد/ تویی فقط تو ، تویی تو
کرم: جانم به لب آمده ای پیر…
پیر: بگوچه کرد؟ کُشت؟
کرم: برداشت و برد…
پیر: پس این زخمه ها برصورتت..؟
کرم: (سرتکان می دهد) گماردگانش…
پیر: (بلند می شود که برود) که اینطور…
کرم: کجا؟
پیر: ببینم حرف حسابش چیست؟
کرم: آنها رفتند
پیر : چه گفتی ؟
کرم: آنها برای همیشه ازاین شهر رفتند..
پیر: رفتند..؟
کرم: برداشت و برد..ای پیر ..زندگی ام را ..نفس ام را…
پیر مرهم به زخمهای کرم می گذارد،..دستمال از کمرش باز کرده ومشغول پاک کردن خونهای روی صورت
کرم است..درحالیکه باز ساز برزمین است..صدای سوز ساز برمی خیزد….صدای ساز و گرایش نورها ، توجه
هارا انتهای صحنه معطوف میکند به پرده ی سفیدی که سایه کاروانی روی آن افتاده است که در باد سخت
کویر در حال گذر ازبیابانند… پیر (ساز را برداشته و در تاریکی ابتدای صحنه در حال آواز) درگرگ ومیش
نور در صحنه کرم به عشق اصلی در نهایت توان بلند شده و راهی است..پیر ساز را برگردن او می آویزد و اورا
تا انتهای صحنه بدرقه می کند….انتهای صحنه کرم به سایه ای تبدیل می شود که ساز به دست خسته وگرسنه
..افتان وخیزان..درحال گذر از دشت وبیابان است…به دنبال کاروانی است که مدتها پیش از آنجا رفته
است…صدای ساز وآواز کرم درصحنه حکم فرماست..
فلک منی باغی باندان ائیله دی سوسن آغلار ، سونبول آغلار، گول آغلار
آخماز اولدی چاییم منیم، ائیلدی توپراغ آغلار، داشلار آغلار ، کول آغلار
یارباغیندان بلبولوم اوتدی گئدی دورنام باشا قاتاری اوشدی گئدی
سونام گولون اوستونده اوشدی گئدی دورنام آغلار ، سونا آغلار، گول آغلار
یاندیر اودا آلووا، یاخ یولوما وطن آدی گلجک، قریب یولوما
یولونانین الده قالار یولوما وطن آغلار، ائللر آغلار، یول آغلار
کرم دئیر او یار منیم اصلیم دور اصله گلمک دیلده، منیم اصلیم دور
ائللر گلیر آیاغینا ، اصلیم- دور اصلی آغلار ، کرم آغلار ، ائل آغلار ۴
غروب – به معنای واقعی کلمه – آرام آرام بر پارچه ی انتهایی صحنه سایه می افکند…. کرم هنوز در بیابانها
وکویر..خسته وگرسنه راهی است.. تاریکی در صحنه اتفاق می افتد. صدای صبح با تابش نور مستقیم بر صحنه
حکم فرما می شود… کرم روی ساز خود در صحنه خوابش برده است..چوپانی در حال گذر متوجه کرم..بطرف
او آمده..و می خواهد با چوبدستی اش کرم را خواب بیدارش کند..
چوپان: مجنونی؟
کرم از نای خستگی واز شدت گرسنگی سرتکان می دهد ، چوپان چون وضعیت نابسامان کرم را می بیند..سریع
از کوله پشتی خود آب وغذا برای کرم محیا می کند..
چوپان: این چه اوضاعی است بدبخت..؟ چه برسرت آورده ای دیوانه..؟
کرم از شدت گرسنگی دیوانه وار در حال تکه پاره کردن نانهای چوپان است…
چوپان: آرام..آرام..همه اش از آن توست..چه خبر است؟..
کرم (در حال نوشیدن آب..) دنبال کاروانی هستم که تمام هستی ام را باخود به یغما برده…
دست روزگار من رو از باغ و باغبان جدا کرد/ سوسن و سنبل و گل ، همگی میگریند/ رودخانه و چشمۀ من دیگر روان نشد/ خاک و سنگ و
خاکستر همگی میگریند/ بلبلم از باغچه معشوق به پرواز آمد و رفت/ درنا ها و پرستوها همگی همچون قطاری به پرواز در آمدند و رفتند./ بلبل و
زیبای من از روی گل پر کشید و رفت/ درنا میگیرید، بلبل میگرید، گل میگرید/ در آتشم بسوازن و …/ وطن میگیرید، ایل میگرید، راه میگرید/
کرم میگوید آن یار، اصلی من است/ برخیز اصلی که تمامی ایل به پا خاسته اند / اصلی بگرید، کرم بگرید، ایل بگرید.

چوپان: آری آری یادم آمد….اتفاقا..اتفاقا..کاروانشان سگ زیاد داشت..
کرم: سگهای نگهبان وچاپلوسی که به یک هایی بندند..
چوپان: کاروانی که سگ زیاد دارد یعنی اینکه می ترسد..یعنی اینکه توان مقابله با راهزن ندارد..تو
راهزنی؟
کرم: نه..
چوپان: پس چرا دنبال روی کاروانی..؟
کرم: در گرانبهایی بین آنهاست..که دور از تابش خورشید ودسترس باد وهجوم باد به حجله ای از
دیاری به دیار دیگر می برندش ومن واله آن در…
چوپان: گنجینه ایست؟
کرم: آری..
چوپان: پس تو راهزنی..
کرم: عاشقم ای غریبه..عشق مرا برداشته اند ودیار به دیار می برندش..
چوپان: دیوانه ای بیش نیستی ای مرد..پشت کاروان به راه افتاده ای که چه..به زنی برسی..؟ زن که
مایع فساد است ومبنای جنگ و اساس رسوایی و ریشه ی فتنه وظلم وستم….؟
کرم دیگر نمی تواند پیش چوپان بماند..لقمه ای که چوپان بردهان او گذاشته بود را به زمین تف کرده واز جا
برمی خیزد .. در نهایت ناتوانی هرطور که هست راهی است.. ساز را برگردن آویخته و….انتهای صحنه آرام
آرام به سایه ای تبدیل می شود که خسته وناتوان ..افتان وخیزان..درحال گذر از دشت وبیابان است…..صحنه
آرام آرام به تاریکی می گراید… صدای ساز وآواز کرم درصحنه حکم فرماست.که با صدای باد صحنه روشن
می شود..بار دیگر کرم را می بینیم که بی توان از فرط خستگی نقش زمین است…صدای وزش باد و برف
وبوران صحنه را فراگرفته است اما کوچکترین حرکتی از کرم دیده نمی شود…
صدای زن ودختری که در حال نزدیک شدن به کرم هستند..
صدای دختر: می بینی مادر؟..هیکل مردیست خفته درون برف..
صدای مادر: جز پشته های سفید و رقص باد چیز دیگری نمی بینم..
صدای دختر: درست نگاه کن..مردیست افتاده..نگاه کن..
صدای مادر: تو راست می گویی..ردپا را بنگر..ردپای مردیست …
زن ودختر پاورچین وار وارد صحنه می شوند..
دختر: او مرده است مادر..
زن: هیس..آرامتر…ازکجا معلوم..
دختر: (روی نعش کرم) یخ زده است..مگر نمی بینی..؟
مادر: (دست بر قلب کرم می گذارد)
دختر: مرده است..؟
مادر: نه
دختر: زنده است؟
مادر: او زنده است دخترم..
دختر: (خوشحال..دامن لباسش را می گیرد) به خانه ببریم مادر..آتش گرم می خواهد وآب داغ..
مادر سر کوله پشتی کوچک خود را می گشاید وکوزه ای کوچک ازآن بیرون می آورد ودرحالیکه جامی نیمه
پر می کند..سر جوان را بالا می گیرد وجرعه ای به لبانش می زند..کرم آرام آرام چشمانش را باز می کند..
دختر کمی کنار می کشد..مادر با خوشحالی کنار کرم می نشیند..در حالیکه ردای خود را روی کرم انداخته
تا گرمش شود..ردای دیگری که دختر از تن خود بیرون آورده را می خواهد روی کرم بیاندازد..کرم به جان
آمده ومی خواهد حرف بزند
مادر: خود را به حرف زدن میازار پسرم..تو تازه به جان آمده ای..برای حرف زدن وقت بسیار است جوان..
کرم با موهایی سفید و سن وسالی گذشته زیر نور آفتاب ابتدای صحنه هم آغوش با ساز خوابیده است.. کرم از
خواب برمی خیزد..نور آفتاب اذیتش می کند. چین وچروکهای صورتش نشان از بیابانگردیهای طولانی اش
است….ناگهان متوجه اصلی درقسمت دریده شده ی پارچه انتهایی صحنه می شود..پایش توان ایستادن را
ازدست داده..اصلی با سبدی خالی به سمت او می آید… کرم نقش زمین است ودر تقلا برای بلند شدن به پای
یار..اصلی سبد را زمین می گذارد..دست به ساز می برد..درهمین لحظه باز صدای سوز ساز برمی خیزد…گریه
کرم کاملا مشهود است..اصلی به پایش می نشیند..سیب را کرم برمیدارد..قاز می زند..کرم میان گریه می
خندد…سوز ساز به طنین خوشی تبدیل می شود… صدای خوش ساز صحنه رافراگرفته و اصلی وکرم میان
سیبهای ریخته شده با خنده هایی بلند یک سیب را باهم می خورند…با عشق و لذت…
کرم ساز را بر میدارد ودر رثای اصلی برای او می خواند:
بنزر قاش نقاشی چینه زولفو توکولوب چین چینه
اینچی دوزولوب ، دورچینه اصلی قاشلارین گوزلرین
گاه گول اکر، گاه گول درر کرم قانیاشی گول دورار
گاه آغلادار ، گاه گولدورر اصلی قاشلارین گوزلرین ۵
دوباره صدای خوش ساز زیر سم اسبانی که چهارنعل درحال نزدیک شدن به صحنه اند.پایمال می شود..اسبها
می ایستند..سواره ها یکی پس از دیگری پیاده می شوند..قاراملک با خشم واردصحنه می شود.. به اصلی می
رسد..اصلی بلند می شود..کرم نیز به هر زحمتی که هست خودش را از زمین جدا می کند..اصلی از شدت ترس
عقب عقب می رود.. قاراملک چند قدم جلوتر می آید..کرم نیز به موازات آن..قاراملک با ضربه ای کرم را
انداخته و به اصلی یورش می برد..از پیراهنش گرفته واورا کشان کشان از صحنه خارج می کند…
داد می زند: ببندینش
قاراملک می خواهد برگردد که کرم به پایش می افتد…صدای داد وفریاد اصلی دربند از پشت صحنه می آید..
قاراملک (سرکرم را زیر پا گذاشته) : زخمه های کسانم انگار کارساز نبوده اند..من خود باید دست بکار
میشدم..(داد می زند) گوشهای درازت را باز کن..دست ما را به خون بی ارزشت رنگین نکن.. نه خون ما.درجان
تست ونه آئین ما در روح تو..
کرم: (با اشاره به قطره های اشکش) ..اشک یعنی غرور تکه تکه شده ی مرد
قاراملک: این بار آخر است که زبان برتو می گشایم ..باردیگری دیگر نیست می شنوی؟ مگر به تیغ…
پایش را ازروی سر کرم برداشته وبه همان شدت عصبانیتش سریع وچابک از صحنه بیرون می رود..کرم به
آرامی سر از زمین برداشته و به راه رفته ی آنها خیز برمی دارد اما جان بی جانش مانع این کار است..صدای
سوارشدن پیاده ها بر اسبها..شیهه اسبها وصدای نعل اسبها واشتران و کابینه ها که بعد از تاخت وتازی صوری
اسبها یکی پس از دیگر از گوشمان دور می شوند.. صدای ساز از دل گرد وغبار نشسته بر روی صحنه به آرامی
سر سنگین کرم که بر زمین گذاشته می شود..از زمین بلند می شود…. آرام آرام بار دیگر غروب صحنه روی
پارچه انتهایی صحنه می افتد.. وبار دیگر کوچ کاروانی با اسبها وشترها وکابینه های و…چهارپایان و….سایه هایی
که روی پارچه در بیابان ..در حال کوچ اند . پس از مشاهد کوچ کاروان اصلی..کرم نیز هرطور که هست با
تمام زخمها ودردهایش سازش را بدست گرفته وراهی می شود… بار دیگر کرم نیز در سایه از بایبانها و کویر
و…تشنه وگشنه وزخمی وتنها درحال سفر است….. غروب غمبار آفتاب در سایه..
۵ ابروانش بسان تابلوی نقاشی/ گیسوانش را بر روی شانه هایش ریخته / ابروان و چشمانت ، اصلی/ گاه گل بکارد و گاه گل را
بچیند/ گاه بگریاند و گاه بخنداند/ ابروان و چشمان تو ، اصلی …
باردیگر تاریکی صحنه
صدای ساز و گرایش نورها ، همه توجه هارا به انتهای صحنه معطوف میکند به پرده ی سفیدی که صحنه رقص
است وپایکوبی…در حالیکه هنوز صدای ساز ما محزون است ودلخراش…
صدای ساز به نوای خوش عروسی ، سایه ها درحال پایکوبی ورقص..که رفته رفته حجله عروسی بیشتر نمایان
می شود..عروس وداماد در حجله اند..کرم سراز ابتدای صحنه برمیاورد.ساز بدست ومصمم درحال عظیمت به
عروسی است..
پچپچه های درگوشی مردم در عروسی صحنه را فرا گرفته..
-: او کیست که می آید..؟
-: ساز به دست دارد..؟
-: مطرب است؟
-: چرا لباس ژنده به تن دارد..؟
-: هیس..
-: سرو صورتش خونی است..
-: اینجا چه خبر است..؟
اصلی با لباس عروس در حجله از دوردستها کرم را می شناسد..ناخواسته از جا برمی خیزد..داماد نیز..قراملک
نیز..و مردمان پایکوب نیز… قاراملک از بین سایه ها بیرون می آید.. از انتهای صحنه به سمت کرم هجوم می
آورد..
قاراملک: ازجانت سیر شده ای..؟
کرم: بدون اصلی نیازی به نفس نمی بینم..
قاراملک: به مسیح اگر یک قدم دیگر برداری..حسابت با دشنه است و سنگ وفلاخن..
کرم: آمده ام زیر پای جانان..جان سپرم..
قاراملک: چشمانت را باز کن..همه آن زمامداران به اشاره ای بندند ..به اشاره ای از من چنان زمین و زمان را
ازوجودت پاک می کنند که انگار اصلا نبوده ای…
(درسایه ی انتهایی صحنه زنها از فرار اصلی بطرف کرم ممانعت می کنند.)
کرم: اگر بویی از انسانیت وعشق به مشامت می خورد عاشق را به تیر ودشنه تهدید نمی کردی
(قاراملک متوجه این آبرو ریزی دست وپای خود را گم کرده است..گاه به طرف پرده می دود .گاه برمی گردد
تا کرم را تنبیه کند…)
قاراملک: چه می خواهی؟
کرم: رای به وصال عاشقان بده
قاراملک: کار از کار گذشته جوان..حجله را ببین..
کرم: می بینی که نه از تیغ تو می ترسم نه از زهر شاهزاده..آمده ام..جان بسپارم..
صدای های وهوی مردم وتاخت وتازهای بینشان…
قاراملک: (رو به جمع) ساز عروسی مارا عاشق کرم می نوازد..استادی چیره دست وماهر….
(روبه کرم) سرو صورتت چرا خونی است عاشق..
(به زمامدارانش) سطل آب بیاورید تا عاشق سر صورتش را بشورد..
(روبه جمع) اسبها ی چموش که سوارشان را به زمین می زنند مستحق اسطبل اند وزنجیر وآخور..
کرم: قاراملک..
قاراملک: جانم عاشق..
(به زمامداران) سفره ها را پهن کنید ..
(به مهمانان) . پایکوبی کنید و هلهله.. پس چرا ایستاده ائید….
(روبه کرم) عاشق گلویی تازه میکند
کرم: نقل هجر با گلوی تشنه خوشتر است..
قاراملک (باعجله) با تو عهد می بندم هرچه از من بخواهی بی کم وکاست ..
کرم: عهد بیست ساله مان را شکستی.. ۱۷ سال است که مرا شهر به شهر.دیار به دیار در کوهها وبیابان بدنبال
خود می کشانی..
قاراملک: تقدیر چنین بوده است.. دندان روی جگر بگذار.. بخاطر اصلی.. تورا بجان مریم..
(قاراملک از شدت عصبانیت دندان روی هم می ساید..ناچار به طرف حجله می رود ، در حال رفتن باز به
زمامداران..) بزنید و بکوبید وهلهله کنید..دوستان..بنوشید ، به سلامتی ..
کرم ساز را برمی دارد..صدای ساز قبل ازاینکه او شروع کند شروع شده است…صدایی حزن انگیز
وعاشقانه..کرم به نوای ساز شروع به آواز میکند….
واخت اولار چیخارسان مجنون داغینا، واخت اولار دوشرسن غم ییغناغینا،
واخت اولار یوز آتش کار ائتمز سانا، واخت اولار آلیشیب یانارسان، کؤنول!
واخت اولار محممد تئز گه لر جوشا، واخت اولار هئچ الین گئتمز بیر ایشه،
واخت اولار دؤنرسن دمیره، داشا، واخت اولار شیشه تک سینارسان، کؤنول! ۶
در میان هلهله ای که بین سایه ها روی پرده ی انتهایی صحنه افتاده –عروس- اصلی با لباس عروسی قرمزی که
دارد از پرده بیرون می آید..و به طرف کرم می دود..پاهای کرم از دیدن اصلی سست شده وبه زانو می
نشیند..اصلی افتان وخیزان خودرا به کرم می رساند..به زمین می افتد تا از دستان کرم ببوسد..کرم مانع می شود
در حالیکه ساز را رها نمی کند ودر رسای اصلی با نیمه جان خسته ای که دارد آواز خودرا تازه ترمی خواند:
۶ میرسد زمانی که به بلندای کوه مجنون بروی / میرسد زمانی که به دریایی غم مبتلا شوی/ میرسد زمانی که صدها آتش هم دیگر
بر تو اثر ندارد/ میرسد زمانی که همچون آتش گر بگیری و بسوزی/ میرسد زمانی که محمد (کرم) به جوش آید / میرسد زمانی که
دیگر دستت به کاری نرود/ میرسد زمانی که همچون سنگ و آهن شوی/ میرسد زمانی که همچون شیشه بشکنی
گل اصلیم یئتیر آغلاما یاناریم اصلیم یاناریم
جگریم عشقه داغلاما یاناریم اصلیم یاناریم
بویله چالینمشدی قلم یاناریم اصلیم یاناریم
مائلم آلا گوزلرینه اولنده گل مزاریمه
چکدیگیم دردله الم بویله یازمیشدی قلم
یاناریم اصلیم یاناریم عرشه دایاندی فریادیم
الیمنن گئدی هرزادیم یاناریم اصلیم یاناریم ۷
کرم زیر پای اصلی از هوش می رود..صدای ولوله وتاخت وتاز اسبها وهای هوی مردم..صحنه را فراگرفته
است..اصلی داد می زند او در نهایت توان داد می زند..ولی داد وفریاد او کاملا بی صداست..صدای سور سات
عروسی وهلهله مردم و رقص وپایکوبی…کاملا حاکم بر صحنه است..اما اصلی همچنان در سوگ کرم در داد
وفریاد گریبان چاک می کند ولباس عروسی خود را تکه تکه..تا اینکه اونیز..کنار کرم می افتد واز هوش می
رود…..
ناتمام
اصلی من، بیا و گریه نکن/ میسوزم ای اصلی، میسوزم/ دلم را از آتش عشق نسوزان/ میسوزم ای اصلی، میسوزم/ چنین بود تقدیر/
میسوزم ای اصلی، میسوزم/ چشمانش را میخواهم/ وقت مردن بر سر مزارم بیا / آن دردهایی که کشیده ام/ اینگونه نوشته بود قلم
(تقدیر چنین بود)/ میسوزم ای اصلی، میسوزم/ فریادم به آسمانها رسید/ همه چیزم را از دست دادم/ میسوزم ای اصلی، میسوزم.

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *