برگزیده

تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۱۰/۰۱ - ۱۹:۳۳

کنش دراماتیکی که بر روی صحنه‌ تئاتر حقیقی نیست

نگاهی به نمایش «بوف» به نویسندگی و کارگردانی مسعود عقلی مشهدتئاتر- مسعود صفری: به نظر می‌آید ترس از بازگشت به گذشته درسال‌های اخیر به اَشکال مختلف خود را در زندگی ما نشان می‌دهد. اصطلاح «تَکرار می‌کنم» مشخصاً با فتح به «ت» یکی از همین اَشکال ترس است که در ادبیات یکی از چهره‌های مهم سیاسی […]

کنش دراماتیکی که بر روی صحنه‌ تئاتر حقیقی نیست

نگاهی به نمایش «بوف» به نویسندگی و کارگردانی مسعود عقلی

مشهدتئاتر- مسعود صفری: به نظر می‌آید ترس از بازگشت به گذشته درسال‌های اخیر به اَشکال مختلف خود را در زندگی ما نشان می‌دهد. اصطلاح «تَکرار می‌کنم» مشخصاً با فتح به «ت» یکی از همین اَشکال ترس است که در ادبیات یکی از چهره‌های مهم سیاسی سال‌های اخیر جایگاه موثر و البته درخور توجهی پیدا کرد. «تَکرار» معروف بخش زیادی از جامعه را در انتخابات اخیر با همین کلید واژه به کنشی سیاسی ترغیب نمود. کنشی که هدف از تکرار آن به زعم نگارنده بیش از خواست به تکرار بازگشت آن جناح سیاسی علاقمند به «تَکرار» ناشی از ترس مردم از بازگشت به عقب یا همان گذشته بود. اما اینکه این «تَکرار» چگونه و از چه جهت با نمایش «بوف» پیوند می‌خورد را سعی خواهم کرد تا در ادامه‌ی مطلب توضیح دهم.

نمایش هنوز شروع نشده است و تماشاگران در حال ورود هستند. من که قدری زودتر وارد سالن شده‌ و روی صندلی نشسته ام از فرصت استفاده کرده و در آن فضای نیمه روشن به صحنه‌ی خالی با طراحی تقریبا ناتورالیستی‌اش می‌نگرم. به نظر همه چیز با دقت و جزئیات طراحی و ساخته شده است. سه لت دیوار سفیدی که رنگ کهنگی به خود دارد و جاهایی به زردی اضمحلال می زنند. درِ آهنی در گوشه‌ی سمت راست (از دید تماشاگران)، قفسه‌ی شیشه ای که از قرار جغد زنده‌ای نیز درون آن قرار داده شده و سینک ظرفشویی ساده‌ای که در انتهای سمت چپ صحنه قرار دارد. همچنین تابلوهایی که با روزنامه پوشانده شده‌اند و آیینه‌ی کثیفی که حکایت از هیچ پاکیزگی و جلائی در این محیط نمی‌دهد. کاناپه‌ی بزرگی نیز تقریبا در مرکز صحنه قرار گرفته است. این‌ها مجموع عناصر صحنه‌ای هستند که ناخودآگاه پیش‌فرض‌هایی را با رمزگان درونشان در ذهن تماشاگر جای می‌دهند. نمایش در تاریکی در حالی آغاز می‌شود که ما شبهی‌ از یک مرد را روی صحنه می‌بینیم. مرد دستی به سر و روی جغد زنده‌ی درون قفس شیشه‌ای می‌کشد و اندکی گوشه کنار خانه را وارسی می‌کند. گویی به دنبال چیزی می‌گردد. مرد از صحنه خارج می شود. بعدا متوجه می‌شویم که او قرار است با دختر بزرگ خانواده‌ای که در آن خانه ساکن‌اند ازدواج کند. نور موضعی جایی در جلو صحنه را روشن می‌کند. پسر جوانی در حالی که کیفی را در دست دارد مضطرب و شگفت‌زده محتویات دفترچه را بلند بلند با خود می‌خواند. چیزهایی در مورد مثلثات و هندسه که البته شاید به شکلی کنایه آمیز قرار هست متنی ادبی یا واگویه‌های دفترچه‌ی خاطراتی باشد. پسر دفترچه و کیف را با عجله زیر مبل راحتی میان صحنه پنهان می‌کند. بعدا متوجه می‌شویم که دفترچه و کیف همان چیزی است که تازه داماد دربه‌در بدنبال آن در لابلای کارتن‌های گوشه‌ی ‌دیوار یا حتی کتاب‌های گوشه‌ی خانه می‌گردد. اینکه چرا هرگز به ذهن تازه‌داماد خطور نمی‌کند تا نگاهی به زیر کاناپه بیاندازد مسئله‌ی مهمی نیست. تا به این جا هرچه هست ابهامی‌ست که نشان از گم شدن چیزی (کیف و و مدارک) و پنهان‌کاری و وجود رازی در این خانه خبر می‌دهد. نور می‌آید و تمام صحنه را روشن می‌کند. خانواده‌ای را در حال آماده شدن برای مراسم عروسی خواهر بزرگترشان می‌بینیم، متشکل از مادر خانواده که گویا از زمانی قدرت تکلمش را از دست داده است و در مورد آن زمان و چراییِ این اتفاقات نیز ابهاماتی وجود دارد. خبری از پدر خانواده نیست. گویا محل کارش در شهر دیگری است و رابطه خوبی هم با خانواده ندارد. مادر بزرگی که علارغم کهولت سن به نظر بسیار حواس‌جمع  و قبراق و سرحال می‌آید. رگ خواب هر کدام از اعضای خانواده را می‌شناسد. موقعیت‌ها را خوب درک کرده و درست عمل می‌کند. بعد از هر طنشی در فضای خانه سعی می‌کند دوباره جو خانه را آرام کند و اگر بتواند امیدی هم بدهد. حتی وقتی پدر خانواده برای عروسی دخترش پولی نمی‌فرستد جواهر قدیمی و گرانبهای خود را با روی خوش به فرزندش یعنی کاراکتر مادر خانواده می‌دهد تا بفروشد و با پول‌اش به زخمی از زخم‌های خانواده کمکی بکند. این خانواده اما چهار فرزند دارد که دختر بزرگتر و پرخاشگر در شرف ازدواج با پسری است که به لحاظ سطح طبقه اجتماعی بخوانید مادی از وضعیت بهتری برخوردار است. خانه‌ باغی را هم که نمایش در آن اتفاق می افتد، تازه‌داماد برای سکونت در اختیار خانواده عروس  قرار داده است. دختر کوچک‌تر و ساکت‌تری نیز هست که به نظر می‌آید او نیز مشکلاتی دارد. و در نهایت پسران خانواده که هر دو  به مواد مخدر اعتیاد داشته و بیکار هستند.

منهای دو صحنه‌ی ابتدائی کار، تا به اینجا اگر نگویم تمام اثر دست‌کم بیشتر وقت نمایش با تکرار زیاد صرف پرداختن به همین مناسبات و شناساندن شخصیت‌ها و البته خنده گرفتن‌های زیاد از تماشاگر می‌شود. به یاد بیاورید که چند بار باید پسر کوچکتر خانواده از برادر بزرگتر و خواهرش پسِ‌گردنی بخورد تا تماشاگر بخندد. یا چند بار باید شخصیت‌ها با لیچار گفتن و قلمبه بار هم کردن یکدیگر را خراب و ضایع کنند تا تماشاگر را وادار به خندیدن کنند. تا شاید ما دریابیم که وضعیت همه یک جورهایی پُر عیب و ایراد است. صد البته اشتباه نکنید مشکل خندیدن تماشاگران نیست، مسئله امری‌ست که در این تکرارها در وضعیت نسیان قرار می‌گیرد و اَشکال تکرار بسیار است. چند بار دو برادر و بعد از آن‌ها خواهر تازه‌داماد باید با تکرار بالا کشیدن بینی خود و تکرار تیپ کلیشه‌ای از یک معتاد به مواد مخدر ما را متوجه اعتیاد خودشان بکنند. مازاد این تکرارها را می توان در ورود هر بار با کفش تازه‌داماد به داخل خانه درحالی که باقی کفش را بیرون در می‌گذارند برای شیر فهم کردن‌امان در وجود اختلاف طبقاتی و دیگر موارد نیز دید.

اما عاقبت این تکرارها چیست؟ شاید در یک سطح اولیه درست همچون «تَکرار» معروف در عرصه‌ی سیاسی، حاصل همان همراهی توده‌ای باشد که صدای خوشحالی و قهقهه‌اشان ابتدا خیابان و حالا شاید سالن نمایشی را پُر کرده است. اما به زعم نگارنده حلقه‌ی مفقوده در هر دو مورد فقدان کنشی راستین و حقیقی است که گِرهی که افکنده شده است را بتوانند باز کنند. در نمایش «بوف» کارگردان با این تمهید که هر کدام از شخصیت‌ها ناگهان و در لحظه‌ای هایپررئالیستی زمان برای‌شان متوقف گردیده و شروع به تک‌گویی می‌کنند سعی در باز کردن گره‌ها و راز و رمز و ابهاماتی دارد که خودِ اثر کاشته است. تا آنجا که خواهرِ به ظاهر اَنتلکت و نقاش تازه‌داماد از راه می‌رسد و به دنبال کیف مدارک که معتقد است برادرش آن را پنهان کرده می‌گردد و اینبار هم این نیروهای درونی متن نیستند که از برخورد با یکدیگر و در یک برهم کنش دراماتیک گره رازهای مبهم گذشته را باز کنند بلکه تک‌گویی هذیان‌گونه‌ای از کاراکتر خواهر است در حالت نشئگی یا خماری که به شکلی زمخت گذشته‌ی ترسناک خانواده‌ی شیک پوش تازه‌داماد را روایت می‌کند و خبر از این می‌دهد که خانه‌باغِ محل عروسی قرار است تبدیل به قبرستانی از مردگان بشود. حتی همین لحظه‌ی گِره‌گشایی نیز درست پس از تک‌گوییِ‌هذیان‌های خواهر با ورود برادر به داخل صحنه (خانه) دوباره عین به عین  و به شکل دیالوگی رو به برادر تازه‌دامادش تکرار می‌شود تا با این تکرار و «تَکرار»ها ما تماشاگران عرصه بخوانید صحنه هرچه کمتر و کمتر فقدان کنشی حقیقی و راستین را احساس کنیم.

این که چگونه فرم باید واجد ساختی ارگانیک بوده و برساخته ضرورت های درون ماندگار خودش به کنار، اینکه چرا نویسنده و کارگردان نتوانسته یا نخواسته است که نیروهای متنی راه خودشان را پیدا کنند نیز به کنار، دلیل آن میزان از تکرار، ترس از چیست؟ عدم کشش دراماتیک کافی داستان؟ یا مناسبات دردناک اقتصادی حاکم بر جامعه و هنر و البته هنر تئاتر؟ کنش دراماتیکی که روی صحنه‌ی تئاترش حقیقی نیست و ناگهانی از دلِ هذیان‌های نشئگی و خماری  کاراکتر فوران می‌کند. شاید که بی شباهت به همان کنش «تَکرار» نباشد که امروز تمام مطالباتش تنها گاهی از زبان این و آن فقط روایت می‌شود اما روی صحنه بخوانید عرصه چیزی اتفاق نمی‌افتد. «بوف» گویا نمی‌داند شبیه آنچه روایت می‌کند در صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها، گزارش‌های ۲۰:۳۰ یا حتی سریال‌های سطحی تلویزیون بسیار هست و آنچه می تواند آن را واجد فرم کند، کاربردِ زیبایی‌شناختیِ رمزگان‌های غیرکلامی است که مشخصه های متمایزکننده‌ی مدیوم هنری‌اند که در آن روایت می‌شود. اینکه ما به شکلی ناگهانی و در یک تک‌گویی بدانیم گذشته‌ی خانواده‌ی تازه‌داماد و خواهرش و کشته شدن پدرشان از چه قرار است مثل انبوهی خبرِ ریز و درشت دیگر فی‌نفسه واجد اهمیتی منحصر به فرد نیست. اما وقتی نویسنده و کارگردان بداند چه رمزگان‌هایی برگزیند تا نیروهای متن این موقعیت را به فرمی دراماتیک و هنری بدل سازند بی‌شک یگانه خواهد بود. «بوف» به این دلیل درست عمل نمی‌کند که دقیقا نمی‌داند آنچه اهمیت دارد فرم است. آنچه روایت را به مثابه نوعی صورت‌بندیِ زیبایی‌شناختی با سویه‌های فرارونده از چهارچوب‌های خنثی زیبا شناختی بر می سازد و با امر تاریخی گره می‌زند.

 


برچسب ها :
دسته بندی : تازه ترین ها , نقد
ارسال دیدگاه