برگزیده

تاریخ انتشار : ۱۳۹۵/۰۳/۳۱ - ۱۸:۰۴

کاش خوابت را ندیده بودم

نویسنده: کامران شهلایی آدم های نمایش: ۱-   فرید            سی ساله ۲-   ژاله             بیست وپنج ساله ۳-   مونا             بیست وپنج ساله ۴-   اشکان      هجده ساله   یک. آیدا در صحنه ایستاده است و چشمهایش را بسته. اشکان دارد کف صحنه با گچ چیزی می کشد. مونا- پونزده…شونزده… هفده… هجده…. بیست… باز کنم؟ اشکان- پنج تای دیگه […]

کاش خوابت را ندیده بودم

نویسنده: کامران شهلایی

آدم های نمایش:

۱-   فرید            سی ساله

۲-   ژاله             بیست وپنج ساله

۳-   مونا             بیست وپنج ساله

۴-   اشکان      هجده ساله

 

یک.

آیدا در صحنه ایستاده است و چشمهایش را بسته.

اشکان دارد کف صحنه با گچ چیزی می کشد.

مونا- پونزده…شونزده… هفده… هجده…. بیست… باز کنم؟

اشکان- پنج تای دیگه بشمر

مونا- بیست و یک… بیست و دو…. بیست وسه… بیست و چهار…. بیست و پنج…. باز کنم؟

اشکان- باز کن.

مونا- این چیه؟

اشکان- این….

مونا- چیه؟

اشکان- از خودش بپرس… بیا… بیا اینجا از خودش بپرس

مونا- یه جوریه… من ازش می ترسم

اشکان- اگه می ترسی باید فرار کنی.

مونا- بعضی وقتا آدم می دونه باید فرار کنه، ولی…

اشکان- ولی انگار تمام وجودش چسبیده به زمین… آره؟

مونا- به جای فرار، می ری جلو…

اشکان- جلوتر…

مونا- جلوتر…

اشکان- ولی تو فرار کن….

مونا- می خوای برات آواز بخونم؟

اشکان- چه آوازی؟

مونا- یه آواز عجیب…

اشکان- برای این بخون… من دیگه اینم…این من نیستا، من اینم…

مونا- چه فلسفی…

اشکان- یه چیزیش رو یادم رفت بکشم

مونا- خب الان بکش

اشکان- دیگه نمی شه

مونا- من چشمام رو دوباره می بندم

اشکان- دیگه خیلی دیر شده

مونا- نمی تونم مستقیم بهش نگاه کنم

اشکان- کاش یادم نرفته بود

مونا- استرس گرفتم یهو… دلم شور افتاد

اشکان- چشمات رو ببند، چندبار تو دلت بگو بسمه الله

 

مونا چشمهایش را می بندد. ژاله وارد صحنه می شود.

ژاله- تو اینجا چی کار می کنی؟

مونا-….

ژاله- مونا؟

مونا- من اینجا نیستم

ژاله- گاهی یادم می ره چه شکلی بودی

مونا- چقدر عوض شدی

ژاله- اومدی که بمونی؟

مونا- گفتم که، من اینجا نیستم

اشکان- من دارم بهش فکر می کنم

ژاله- تو از کجا می شناسیش؟

اشکان- من تا حالا هزار بار خوابش رو دیدم… هزارتا خواب که هیچکدومشون رو هم یادم نمیاد

مونا- اشکان رو می شناسی؟

ژاله- اشکان؟

اشکان- معلومه که می شناسه

ژاله- می شناسم ولی انگار یادم رفته

مونا- باید فکر کنی، یه کم که فکر کنی یادت میاد

ژاله- نمی شه تو بگی؟

 

دو.

 

ژاله- بعدش بیدار شدم

فرید- اِ… چه حیف

ژاله- آره نشد بفهمم که اشکان کیه، خیلی دلم می خواست بدونم، اعصابم خرد شد یه کم

فرید- حرصت گرفت، آره؟ من اینجوری که از خواب می پرم خیلی حرصم می گیره

ژاله- آره

فرید- ولی خیلی خواب عجیبی بود

ژاله- به نظرت بهش زنگ بزنم؟

فرید- نمی دونم، دوست توئه

ژاله- به نظرت این خواب یه نشونه اس؟

فرید- نشونه ی چی؟ نشونه ی اینکه زنگ بزنی یا نزنی؟

ژاله- آخه من که این روزا اصلا تو فکرش نبودم، پس نشونه ی اینه که زنگ بزنم

فرید- ما که تعبیر خواب نمی دونیم

ژاله- ….

فرید- نمی خوای بگی سرِ چی باهم قهر کردین؟

ژاله- نه، نمی تونم بگم، بهم قول دادیم، بگم اذیت می شم، نپرس

فرید- خیلی سخته نپرسیدنش، اونم برای منِ فضول…

ژاله- به عنوان یه تمرین بهش نگاه کن

فرید- حالا مونا رو دیدم شاید از اون پرسیدم

ژاله- فرید….

فرید- شوخی کردم بابا

ژاله- پس زنگ بزنم؟

فرید- من از کجا باید بدونم ژاله جان؟ خودت باید تصمیم بگیری

ژاله- سخته یه کم بعد از ده سال

فرید- شمارش رو داری مگه؟

ژاله- شماره ی قدیمش رو دارم، ولی پیدا کردن شمارش سخت نیست

فرید- من باید برم، داره دیرم می شه

ژاله- حالا نمی میری پنج دقیقه دیرتر بری، یه کم به من کمک کنی تو این شرایط

 

سه.

 

مونا- بیست و نه داستان کوتاه از بیست و نه نویسنده دهه نود فرانسه. این اسم کتابی بود که داشتم ترجمه می­کردم. یه ناشر خوب قول چاپ داده بود و یکی از چهره­های ادبی قول نوشتن یه مقدمه. من خیلی حس خوبی داشتم.

( سکوت)

اما اون کتاب هیچ وقت منتشر نشد، چون من به قتل رسیدم.

 

 

اشکان کنار نقاشیی که کشیده دارد شمع روشن می کند.

 

مونا- چقدر این صحنه برام آشناست.

اشکان- کدوم صحنه؟

مونا- همین… همین نقاشی و شما… احساس می کنم یه جایی شما رو دیدم

اشکان- اشتباه نمی کنید

مونا- پس درست حدس زدم

اشکان- حدس نزدی، حس کردی، داری به خاطر میاری

مونا- چی رو؟

اشکان- خیلی چیزا رو

مونا- شما هم سردتونه؟

اشکان- نه، من هیچ وقت تا به حال سردم نشده…. تا حالا تجربه اش نکردم

مونا- مگه می شه؟

اشکان- آره، ولی می دونم یعنی چی… از نظر تئوری می دونم…. اگه می خوای بیا دستت رو بگیر رو این شمعها، آتیش چیزیه که می تونه سرما رو به گرما تبدیل کنه

مونا- چه آدم جالبی هستی

اشکان- بیا…. بیا جلوتر

مونا- این شمعها رو برای چی روشن می کنی؟

اشکان- برای مادرم… نذر کردم برای مادرم شمع روشن کنم

مونا- چرا؟ مگه مادرت چشه؟

اشکان- تا بیست و چهار ساعت دیگه، اعدامش می کنن

مونا- چرا؟

اشکان- هیس… نباید اینقدر سوال بپرسی

مونا- مگه می شه سوال نپرسید؟ من یه عالمه سوال دارم

اشکان- اینجا نمی شه زیاد سوال پرسید… بیشتر باید گوش داد

مونا- به چی؟

اشکان- به جوابها

مونا- داری من رو می ترسونی… کاش یادم میومد کجا قبلا دیدمت

 

چهار.

 

مونا- اسمش پیامه

ژاله- پیام؟ من دیدمش؟

مونا- نه… از بچه های دانشگاهه، سال اول باهام همکلاس بود، بعد ول کرد رفت پاریس

ژاله- پاریس…

مونا- آره… توی فیس بوک من رو پیدا کرد پارسال

ژاله- دوست داره؟

مونا- نمی دونم

ژاله- یعنی چی نمی دونم؟

مونا- یعنی ببین مدام زنگ می زنه، گاهی روزی سه چهار بار، گاهی نگرانم می شه، ولی تا بحال نگفته دوستم داره

ژاله- دوست داره که همه ی این کارا رو انجام می ده دیگه، یارو تو پاریس نشسته با اونهمه دختر خوشگل، بعد روزی سه چهار بار به تو زنگ می زنه، نگرانتم می شه، اونوقت تو می گی نمی دونم دوستم داره یا نه؟

مونا- پس چرا نمی گه؟

ژاله- بعضیا تو عمل نشون می ده

مونا- عمل خالی کافی نیست… من نیاز دارم یکی همش بهم بگه

ژاله- همش هی یادآوری کنه، آره؟

مونا- آره دیگه، همش بگه، قربون صدقم بره

ژاله- از دست تو

مونا- والله، تعارف که نداریم

ژاله- مردا رو باید یه کم هل داد عزیزم

مونا- من از این کارا بلد نیستم

ژاله- من یادت می دم

مونا- راست میگی؟

ژاله- باید یه کم بترسونیش، با یه مرد دیگه باید یه کم بترسونیش

مونا- من از این کارا نمی تونم انجام بدم، خنده ام می گیره

ژاله- باید یه سناریو بسازی، بعد هی تو ذهنت مرورش کنی که خنده ات نگیره

مونا- با یه آدم خیالی؟

ژاله- آره

مونا- به نظرت جواب می ده؟

ژاله- تاریخ ثابت کرده که جواب می ده

مونا- واردیا….

ژاله- نه بابا…

مونا- چقدر دلم برات تنگ شده بود

ژاله- می تو…..

 

پنج.

 

مونا- بعدش تو ازش خواستی که منو برسونه

ژاله- نباید می خواستم؟

مونا- من همچین انتظاری نداشتم

ژاله- این یه جور احترامه

مونا- باید خودت هم میومدی

ژاله- سرم خیلی درد می کرد، چون تمرکز کرده بودم تا داستانایی که تو می خوندی رو با دقت گوش بدم بیشتر درد گرفته بود، واقعا نمی تونستم

مونا- باید میومدی، باید به خودت سختی می دادی

ژاله- چرا نباید اعتماد می کردم؟

مونا- اگه اومده بودی هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتاد

ژاله- استدلالت خیلی احمقانه است

مونا- اگه من بودم میومدم

 

مونا کنار فرید در ماشین می نشیند. ژاله از صحنه خارج می شود.

 

فرید- من …… از داستان اون پیرمرده خیلی خوشم اومد.

مونا- دقیقا داستان مورد علاقه خود من هم هست.

فرید- احساس می­کنم یه جورایی همه­مون عاقبت مثل همون پیرمرده می­شیم.

مونا- البته همیشه می­شه یه راههایی برای فرار پیدا کرد.

فرید- فرار؟

مونا- آره فرار.

فرید- فرار …… بالاخره باید یه جایی باشه که آدم بخواد به اونجا فرار کنه. این انگیزه اولیه برای فراره، غیر از اینه؟

مونا- خب من فکر می کنم حتما نباید یه جایی برای فرار باشه، مهم نفسِ فرارِ، کنده شدن از اون موقعیت

فرید- ولی به نظر دونستن مقصد خیلی مهمه

مونا- مقصد به نظر من یه چیز بی معناست

فرید- بی معنا؟

مونا- نه که بی معنای بی معنا، ولی اونقدرا هم که شما می گید مهم نیست

فرید- بدون هیچ برنامه ریزی؟

مونا- دقیقا، باید کوله ات رو برداری و راه بیفتی

فرید- اینا فقط مال تو فیلماست

مونا- نه اصلا هم اینجوری نیست، تو دنیا هزاران هزار مصداق براش وجود داره

فرید- کار بی برنامه ریزی و هدف و مقصد به نتیجه نمی رسه، این یه اصله

مونا- مشکل شما اینه که می خوای به اصول پایبند باشی

فرید- هر چیزی اصولی داری، هیچ چی بی اصول نیست، حتی شلخته ترین مسائل

مونا- چی بگم؟ حالا گذشته از این مسائل، واقعا راضی به زحمتتون نبود

فرید- زحمتی نیست، بالاخره یه ساعت هم یه ساعته

مونا- برای چی؟

فرید- برای اینکه آدم فرار کنه

مونا- از چی؟

فرید- از همه چی، از همه ی زندگی که داری

مونا- چرا؟

فرید- چرا چی؟

مونا- چرا باید فرار کنین؟

فرید- آدما چرا فرار می کنن؟

مونا- سوالای فلسفی نپرسین لطفا

فرید- فلسفی

مونا- ولی ژاله به نظر خوشبخت می رسید

فرید- آره، ژاله خوشبخته، ولی من نه

مونا- نمی دونم چی بگم

فرید- آدم قبل از اینکه ازدواج کنه فکر می کنه قراره بعد از ازدواج تنهاییهاش تموم بشه، خیلی بده که آدم هزار برابر تنها بشه، مگه نه؟

مونا- ولی همه ی ازدواجا اینجوری نیست

فرید- خیلیاش اینجوریه

مونا- ولی وقتی یه زن اینهمه مردش رو دوست داره، اون مرد به نظرم باید بیشتر تلاش کنه

فرید- تلاش یعنی چی؟

مونا- تلاش یعنی سعی کنی بر اساس اونچه که هست خوشبختیت رو بسازی، یا اینکه جدا شی

فرید- به این راحتیا هم نیست

مونا- آره، قطعا سخته، ولی گاهی آدم باید کارهای سخت انجام بده

فرید- گاهی باید آدم کارهای سخت انجام بدهد… چه شاعرانه

مونا- اصلا هم شاعرانه نیست، عین واقعیته

فرید- شعرهای واقعی

مونا- از نظرات فلسفی شما در مورد فرار که بهتره

فرید- یه روز می نویسمشون

مونا- اسمش هم بذار اصول فرارِ فرید… چه باحال شدا، اصول فرار ِ فرید از مقدماتی تا پیشرفته

فرید- تو هم باید به فرانسه ترجمه اش کنی

مونا- داری پیشنهاد یه کار مشترک می دی یا من دارم خواب می بینم؟

فرید – من عقیده دارم باید از نسل جوان حمایت کرد.

 

شش.

مونا- خودت بگو دیکه

اشکان- ما توی خواب ژاله همو دیدیم.

مونا- توی خواب ؟

اشکان- آره …من داشتم نقاشی می کشیدم …تو ترسیدی از نقاشیم…

مونا- یادم نمیاد

اشکان- خودتو اذیت نکن …

مونا- چقدر عجیب

اشکان- اونقدا هم عجیب نیست فقط عجیب به نظر می رسه

مونا- ما الان کجاییم ؟

اشکان- خیلی نباید سوال بپرسی

مونا- ولی من باید بدونم

اشکان- اینجا مکان براش تعریف نمیشه که بشه اسم روش گذاشت

مونا- پیچیده چرا حرف می زنی؟

اشکان- تو سوال پیچیده می پرسی.

مونا- تو کی هستی ؟ چرا من با تو اینجا هستم؟ چرا کس دیگه ای نیست؟ نسبت من با تو چیه؟

اشکان- ما هردو توسط یک نفر کشته شدیم

مونا- مطمئنی؟

اشکان- معلومه که مطمئنم

مونا- ما الان کجاییم؟ یعنی قطعا مردیم؟

اشکان- شک داری؟

مونا- شاید توی خواب یکی باشیم، مطمئنی یه خواب نیست؟

اشکان- اینم یه جورایی خوابه، فقط جنس خوابش فرق می کنه، خوابیه که بیداریش معلوم نیست کیِ، البته کی دیگه بی معنیه، چون زمان بی معنیه

مونا- این حرفا یعنی چی؟

اشکان- معنیش رو خودت باید بفهمی

مونا- من اصلا دلم نمی خواست بمیرم

اشکان- کی دلش می خواد؟

مونا- چقدر خوبه که لااقل تو هستی

اشکان- این که کشته شدم، خوبه؟

مونا- نه نه…. این که اینجایی خوبه، اصلا دلم نمی خواد اینجا تنها باشم، تو که هستی؟ نمی خوای که بری؟

اشکان- نمی دونم

مونا- یعنی چی؟ یعنی ممکنه بری؟

اشکان- فعلا که هستم

مونا- باش… باشه؟

 

هفت.

 

ژاله- اولش که زنگ زدم تا گفتم الو، شناخت. من بغض کرده بودم، نمی تونستم خوب حرف بزنم، گفت خیلی وقتا که شماره ی ناشناس می افتاده روی گوشیش با خودش می گفته شاید من باشم. منم یه حسای اینجوری داشتم… وقتی توی خیابون راه می رفتم، یا جاهایی که قبلنا با هم رفته بودیم، همش منتظر بودم اتفاقی ببینمش. اصرار کرد من برم پیشش، تنها زندگی می کرد، برم خونه اش، اما گفتم نه، گفتم اون باید بیاد، گفتم دوست دارم فرید ببینتش. گفت فریدم بیاد، گفتم نه. دو سه ساعتی که اینجا بود خیلی خوب بود. یه عالمه از قدیما حرف زدیم، کلی خندیدیم، اما نمی دونم… انگار یه چیزی عوض شده بود…. انگار با اون آدمی که قبلا بود خیلی فاصله گرفته بود، چه جوری بگم، انگار همه ی وجودش اینجا نبود…. یا نمی خواست باشه… شایدم چون جلسه ی اول بود این طبیعی باشه… نمی دونم.

مونا- تا گفت الو، شناختمش… خودمم برام جالب بود… با اینکه خیلی تو این سالها بهش فکر نکرده بودم و تمام سعیم رو کرده بودم که هر چه بیشتر فراموشش کنم، اما انگار ذهن آدم دنیای مستقل خودش رو داره و خیلی دنباله رو تصمیم های ما نیست. خیلی خوشحال شدم. بعضی وقتا، مخصوصا اون اوایل وسوسه شده بودم بهش زنگ بزنم، ولی جلوی خودم رو گرفته بودم و می دونستم بالاخره خودش یه روز زنگ می زنه. یه کم ترسناک بود بعد این همه سال، دیدن یه آدمی که یه دوره ای نزدیکترین آدم زندگیت بوده، باید می فهمیدم… یعنی یقین می کردم که اون دنیای مشترک اون روزا دیگه وجود نداره و نمی تونه وجود داشته باشه. چون الااقل در مورد خودم می دونستم که دنیام خیلی تغییر کرده، خواسته هام از زندگی و آرزوهام و طیف دوستام…. جز از گذشته چیز تازه ای نداشتیم که بهم بگیم، احساس کردم وقتی داشتم داستانام رو می خوندم ژاله یه کوچولو چرتش گرفته بود ولی فرید خیلی با دقت گوش می داد… آره ژاله چرتش گرفته بود… نمی خواست من بفهمم، ولی خب آدم می فهمه.

 

هشت.

 

 

فرید و مونا تلفنی با هم حرف می زنند.

 

فرید- سلام

مونا- سلام؟

فرید- نشناختین؟

مونا- نه متاسفانه

فرید- مثل اینکه از خواب بیدارتون کردم

مونا- ببخشید شما؟

فرید- من همون اندیشمندی هستم که شما قراره سفیر نظریات فلسفیش برای ملت فرانسه باشید.

مونا- وای ببخشید نشناختم… خوبید آقا فرید؟

فرید- ببخشید بی موقع زنگ زدم؟ درسته؟

مونا- نه بابا، تازه سرِ شبه، داشتم کار می کردم، ژاله خوبه؟

فرید- آره خوبه، بیمارستانه… شما خوبین؟

مونا- منم خوبم….

فرید- ترجمه خوب پیش می ره؟

مونا- آره الان درست یک ساعته که داستان ششمی رو شروع کردم.

فرید- حدس می­زنم شروع یه قصه تازه باید خیلی هیجان­انگیز باشه.

مونا- آره ……. باورتون نمی­شه، الان اونقدر خوابم میاد که نگو ولی نمی­تونم کتابو زمین بذارم.

فرید- چاره­تون یه فنجون قهوه­ست.

مونا- اتفاقا خودم دقیقا همین کارو می­خواستم بکنم. ولی متاسفانه قهوه­ام تموم شده بود.

فرید- عوضش من یه قهوه دارم، ناب ناب، یکی از رفقا از برزیل تحفه آورده.

مونا- وای برزیل …. دارم بوشو حس می­کنم.

فرید- فکر کنم اونقدرا مهربون هستم که با شما نصفش کنم.

مونا- من اگه جای شما بودم هرگز این کار رو نمی­کردم.

فرید- اگه فقط یه ربع طاقت بیاری، من سهم قهوه­اتو میارم بهت می­دم

 

سکوت.

 

مونا- اونشب من واقعا شوکه شدم

فرید- راستشو بخوای من خودمم حالم بهتر از تو نبود. فکر نمی­کردم برای دیدنت همچین بهانه خوبی به این زودی پیدا بشه.

مونا- سعی کردم دوباره بگیرمت …

فرید- مگه من دیوونه بودم گوشی رو بردارم؟

مونا- هنوز عطر اون گلهای سرخ رو حس می­کنم.

فرید- شب عجیبی بود …

مونا- اگه اون گلها رو نمی­خریدی شاید اصلا تعارفت نمی­کردم بیای تو … ولی مگه می­شه

وقتی یه نفر با یه بغل گل سرخ زنگ خونه آدمو می­زنه ازش نخوای که بیاد تو.

فرید -راز گل سرخ

 

سکوت.

 

مونا- من اونشب خیلی خوابم می­اومد. چند دفعه خواستم بخوابم، اما میل ترجمه کردن اون داستان جدید نمی­گذاشت. من موقع خواب تلفونو می­کشم. اگه می­خوابیدم شاید اینجوری نمی­شد.

فرید- بیشتر از هفت سال بود که ندیده بودمش. توی این مدت بیشتر از هزار بار از اون خیابون رد شده بودم و اصلا یاد اون نیفتاده بودم. یه ماه قبل از اینکه به تو زنگ بزنم، وقتی داشتم از اونجا رد می­شدم یهویی آمد توی ذهنم، فکر نمی­کردم هنوز همون آدرس باشه، اما بود. از دیدن من خیلی خوشحال شد، تازه از برزیل برگشته بود، گفت اون شیشه قهوه رو تا اون روز به ده نفر می­خواسته بده ولی یه حس درونی بهش گفته که دست نگه داره.

مونا- و حالا تمام این اتفاقا افتاده و تو اینجایی

فرید- بودن یا نبودن… زندگی آدم با یه تغییر کوچولو ممکنه هزار جور بچرخه

مونا- ولی من هنوز یه کم گیجم . از کاری که دارم می کنم خودمم شوکه هستم

فرید- من دوستت دارم

مونا- دوست داشتن خالی کافی نیست فرید

فرید- من همه چیمو حاضرم بذارم مونا

مونا- فرید !

فرید- جانم؟

مونا- من همه چیو می خوام…نمی تونم تورو با کسی شریک باشم…اینو اول می گم که آخرش گله نکنی…که نگی نگفتی…که نمی دونستی…خوبِ خوب فکراتو بکن

فرید- من فکرامو کردم…ژاله رو طلاق می دم …فقط یه کم زمان می بره

مونا- فقط تا اونجایی که میشه نمی خوام بدونه پای من در میونه

فرید- بالاخره که می فهمه

مونا- بالاخره اش مهم نیست…می خوام تا آخرین لحظه ای که میشه نفهمه نذاریم بفهمه

فرید- یه چیزی بپرسم؟

مونا- می خوای بدونی عذاب وجدان دارم یا نه؟…دارم ولی بودن تو یه نیروی خیلی بزرگتره برام…یه چیز خیلی مهم تر. می فهمی؟

فرید- نمی خواستم اینو بپرسم

مونا- پس چی؟

فرید- اون اختلاف قدیمی ..همون که بخاطرش قهر کردین.

مونا- نمی تونم بهت بگم

فرید- چرا؟

مونا- ما بهم قول دادیم ..قرار گذاشتیم

فرید- خیلی ذهن منو اشغال کرده

مونا- از هم یه چیزایی فهمیدیم که نباید می فهمیدیم…یه چیزایی از تهِ ته یه آدم که هیچوقت نباید بذاری رو بیاد…مادرم همیشه می گفت کاری نکن که آدما اون بخش از خودشونو که پنهان کردن رو کنن…چون دیگه نمی تونی باهاشون ادامه بدی…تا همینقدر بدونی کافیه

 

نه.

 

ژاله و فرید در صحنه هستند . فرید و مونا دارند از طریق وایبر با هم حرف میزنند.

پیام مونا- برات قیمه بادمجون پختم

پیام فرید- به به …تو آخرش منو چاقالو می کنی

پیام مونا- دوست دارم چاق بشی…بی ریخت بشی تا فقط مال خودم باشی

پیام فرید- بدجنس

پیام مونا- شام نخوریا

پیام فرید- نه بابا شاممون کجا بود

پیام مونا- ژاله داره چیکار می کنه؟

پیام فرید- داره با موبایلش بازی می کنه

پیام مونا- کی می ره سر کار؟

پیام فرید- الانا باید بره دیگه

پیام مونا- آماده شده؟

پیام فرید- نه هنوز..عجیبه یه کم

پیام مونا- شاید مرخصی گرفته

پیام فرید- نه..فکر نکنم

پیام مونا- دلم خیلی تنگ شده

پیام فرید- منمممممممم (چند تا شکلک می گذارد )

فرید- داری چیکار می کنی؟

ژاله- …

فرید- ژاله پرسیدم داری چیکار می کنی؟

ژاله- دارم بازی می کنم

فرید- ساعت یکربع به هشته دیرت نشه…

ژاله- …

فرید- ژاله!

 

ژاله- (به تماشاچی) امروز بیست اردی بهشته…بیست اردیبهشت روزیه که من و فرید با هم آشنا شدیم…به صورت تصادفی…توی اتوبان پنج تا ماشین با هم بر خورد کردیم،جالبیش این بود که جز فرید باقی ماشینا زن بودیم،اصل تصادفم تقصیر یه زنه بود که از این شاسی بلندا داشت…ما ساکت بودیم بقیه داشتن سر هم جیغ می کشیدن…فرید بیخ گوشم گفت میای فرار کنیم؟ گفتم چیکار کنیم؟ …گفت یه قهوه مهمون من…ماشین ما چیزیش نشده بود ، نمی دونم چی شد که اینقد بهش اعتماد کردم…گفت پشت سر من بیا…رفتیم یه کافه به اسم کلمات…تمام درودیوار کافه پر از کلمات بی ربط به هم بود که ذهن آدم همش دلش می خواست یه ربطی بینشون پیدا کنه …به هم قول دادیم هر سال هر جا که باشیم حتی اگه با هم زندگی نکنیم بیست اردیبهشت بریم کافه کلمات …امشبو مرخصی گرفتم،از صبح منتظر بودم یادش بیاد …

فرید- ژاله با تو ام …می گم چیزی شده؟

 

ژاله بغض می­کند، بلند می­شود که برود،

فرید دنبالش می­رود و جلویش را می­گیرد.

 

ژاله- خیلی منتظر رفتنمی؟ … تحملم خیلی سخت شده،‌ نه؟

فرید- بد کردم؟ دیدم داره دیرت می­شه گفتم بهت یادآوری کنم.

ژاله- دست شما درد نکنه

فرید-باز چی شده؟ برو سر اصل مطلب ژاله.

ژاله- ( پوزخندی می­زند ) اصل مطلب خیلی مضحکه فرید.

فرید- اصلا خودم می­رسونمت،‌ توی راه همه چی­رو واسم تعریف کن، اینجوری دیرتم نمی­شه.

ژاله- لازم نکرده، من امشب مرخصی گرفتم.

فرید- مرخصی؟ …… اتفاقی افتاده؟

ژاله- اتفاق خیلی وقته که افتاده،‌ منتها اونقدر ازش گذشته که تو یادت رفته.

ژاله از صحنه خارج می شود. فرید پشت سرش می رود.

 

ده.

مونا- من قبل اومدن فرید به زندگیم اصلا آدم خوشحالی نبودم…از همه چی خسته بودم…امکان نداشت واسه خودم آشپزی کنم،خونه کثیف بود همیشه…دل خوشیم فقط پیام بود و ترجمه…خیلی کم از خونه بیرون می اومدم،از آدمهای زود گذز خسته شده بودم آدمهایی که همشون فقط یه چیز از آدم می خوان،فریدو که دیدم یه کم به ژاله حسودیم شد…توی پدرت یه چیزی بود که اعتماد آدمو زود جلب می کرد،آره …خیلی چیزا غلط بود ولی فرید همونی بود که همیشه می خواستمو از همه مهمترعاشقم بود باید پا می گذاشتم روی یه دوستی قدیمی ولی عوضش بزرگترین خلا زندگیم قرار بود پر بشه…به نظرت ارزششو نداشت؟

اشکان- تمام زندگی من یه خلا بزرگه

مونا- به نظرت ارزششو نداشت؟

اشکان- من آدم مناسبی برای جواب دادن به این سوال نیستم

مونا- توی این ماجرا اونی که پا پیش گذاشت پدرت بود

اشکان- پدرم…پدر

مونا- من داشتم به تنهاییهام عادت می کردم…باهاش کنار اومده بودم…پدرت همه چیو بهم ریخت….نظم تنهاییامو بهم ریخت،می فهمی؟

اشکان- من هیچوقت فرصت اینو پیدا نکردم که بفهمم تنهایی چجوریه

مونا- اشکان همه این ماجرا تقصیر من نبود

اشکان – تو باعث شدی من برای همیشه …همیشه…نباشم…می فهمی؟

مونا- فقط من؟

مونا- تو …پدرم…

مونا- یعنی مادرت بی تقصیر بود؟

اشکان- مادرم فقط خواب تورو دید…

مونا- داری یه طرفه قضاوت می کنی

اشکان- و به تو اعتماد کرد و از شوهرش خواست اونشب تورو برسونه

مونا- من اونشب چه رفتار اشتباهی ازم سر زد ؟

اشکان- بعضی اتفاقارو نباید بذاری شروع بشه چون لحظه به لحظش کثافته

مونا- به حرفای من گوش نمی کنی؟

اشکان- چرا گه زدی به اعتماد مادرم…اینهمه آدم توی این دنیای خراب شده هست چرا منتظر آدم خودت نموندی؟

مونا- اونا همو دوست نداشتن

اشکان- داشتن یا نداشتن ربطی به حرف من نداره…من دارم راجع به یه خیانت بزرگ تر حرف می زنم…گند زدین به همه چی …بیشتر از همه خودت

مونا- اشکان…مطمئنی من مُردم؟

 

یازده.

 

 

مونا یک کیک کوچک در دست دارد. فرید

در حالیکه شیطنت می­کند در حال فیلمبرداری

از اوست.

 

مونا- نکن دیوونه.

فرید- می­خوام یه فیلم هنری بسازم.

مونا- اذیت نکن فرید ….. می­افته­ها.

فرید- بشین …… نه اونجا بشین.

 

مونا پشت میز جلوی کیک تولد می­نشیند.

 

فرید- می­شه یکی به من بگه امشب اینجا چه خبره؟

مونا- به خدا من بی تقصیرم. از هیچی خبر ندارم.

فرید- پس کی می­دونه؟

 

مونا دوربین را از فرید می­گیرد.

 

مونا- تمام قضایا زیر سر این آقاهه ست.

فرید- ( لحنش را عوض می­کند ) خب من فکر می­کردم شما می­دونین. آخه خیلی­ها این قضیه رو می­دونن، اصلا همه دنیا می­دونن. حتی فرشته­ها هم می­دونن.

مونا- آقا ما سرمون تو لاک خودمونه،‌ نمی­دونیم دنیا دست کیه.

فرید- پس خبر نداری امشب دنیا دست خود خودشه.

مونا- خود کی؟

فرید- عشق من.

مونا- عشقتون رو من هم می­شناسم؟

فرید- به گمونم دیده باشیش.

مونا- می­شه بپرسم کجا؟

فرید- توی آینه. ( کادویش را از جیبش بیرون می­آورد ) تولدت مبارک عزیزترینم.

 

تلفن مونا زنگ میزند.

مونا- عزیزم یه چند لحظه ببخشید …فکر کنم پیامه …الو…سلاااام….خوبی؟…از کجا یادت بود؟…مرسی…

نور می رود و بلافاصله می آید.

مونا- یعنی چی فرید؟

فرید- یعنی همین …من حسودم یا هر چی دلت می خوات اسمشو بذار…من عاشقتم و دلم نمی خواد با مرد دیگه ای حرف بزنی…یعنی همچین رابطه ای داشته باشی

مونا- چه چور رابطه ای دقیقا؟

فرید- همین دل دادنو قلوه گرفتن

مونا- خوبه خودت دیدی حرف ما اکثرش راجع به کار بود

فرید- خیلی وقتا کار بهونس واسه لاس زدن

مونا- خجالت بکش فرید.

فرید- همین که گفتم

مونا- مگه عصر حجره؟

فرید- بهتره که من برم

مونا- یعنی چی فرید؟…یه بحثی رو باز کردی بشین تمومش کن

فرید- تو فقط داری حرف خودتو تکرار می کنی

مونا- مگه تو کاری غیر این می کنی؟

فرید- ببین مونا فکر کنم خیلی خواسته معقولی باشه از طرف یه مرد که نخواد زنش،عشقش با یه مرد دیگه که معلوم نیست کیه،کجاس،چیکارس ارتباط داشته باشه

مونا- شما هر وقت ژاله رو طلاق دادی حق داری همچین اُردایی بدی.

فرید- اِ…پس اینجوریه؟

مونا- دقیقا همینجوریه

فرید- این دیگه حرف آخرته؟

مونا- …

فرید- خداحافظ

فرید- آره فرار کن …همتون همینید.

فرید از صحنه خارج می شود.

 

مونا- خیلی لجباز بود …پنج ماه هیچ خبری ازش نشد…هیچی…پنج ماهی که هر لحظشو منتظرش بودم.

 

صدای مونا در پیغامگیر- لطفن پیغام بگذارید.

صدای ژاله- الو مونا نیستی …کجایی؟ …مونا خانوم داری خاله میشی…همین الان از آزمایشگاه بیرون اومدم …خیلی حس عجیبی دارم…هنوز به فرید نگفتم …احساس کردم اولین نفر باید به تو بگم.

 

 

مونا- انگار یه آوارو روی سرم خالی کردن…بفهم برای یه زن که یه نفر اینهمه اصرار به عشقش داشته خیلی سخته شنیدن همچین خبری. ..آتیشش میزنه…احساس بازیچه بودن می کنه

به نظر تو باید چیکار می کردم؟

اشکان- باید می رفتی سفر باید فراموش می کردی

مونا- همینکارو کردم

اشکان- تو تنها کاری که کردی این بود که به پدرم اس ام اس زدی

مونا- من فقط خواستم بی خداحافظی نرفته باشم

اشکان- ولی تو هنوز پاسپورتتو تمدیدم نکرده بودی وقتی اینو نوشتی

مونا- ولی واقعا می خواستم برم …با پیامم حرف زده بودم

اشکان- ولی بیشتر از هر چیز می خواستی حسادت پدرمو تحریک کنی

مونا- اینجوری نیست

اشکان- که کاری کنی در عرض یکساعت جلو در خونه ات باشه،که بگه باهات میاد،که بدون تو نمیتونه زندگی کنه

مونا- نمی تونستم…نمی خواستم بدون فرید زندگی کنم

اشکان- من هیچوقت زندگی نکردم.

 

دوازده.

ژاله- زن که حاملس خیلی بیشتر به شوهرش وابسته می شه…خیلی بیشتر نگران شوهرشه…مدام ترس از دست دادنشو داره…فرید یه جوری شده بود…به جور خوب نه ها…یه جور بد….انگار اصلا حضور نداشت…حواسش معمولا پرت بود …خیلی کم توی خونه بود…ما از اول ازدواج به هم قول داده بودیم هیچوقت همو چک نکنیم…من تا اونروز سر قولم بودم ولی اونروز یه چیزی افتاده بود به جونم که باید اینکارو بکنم…شب که خوابید افتادم به جون موبایلش…اون شب بدترین شب عمرم بود …البته تا اونشب چون بعدش شبهای بد زیادی داشتم، اگر هر زن دیگه ای بود شاید دردش کمتر بود ولی مونا…خیلی باورش سخت بود واسم،چطور تونسته بود همچین کاری بکنه…چطور دلش اومده بود،چطور دلش نلرزیده بود

اشکان گلدان کریستالی را روی صحنه می گذارد.

اشکان- تا پنج ساعت دیگه مادرمو اعدام می کنن.

ژاله- مادر وقتی از بچه اش دست می کشه باید ازش ترسید…دیگه هیچی براش مهم نیست…دو روز پیش سقط کردم…اسمشو اگر پسر بود می خواستیم بذاریم اشکان اگه دخترم بود پرنیان…امیدوارم درک کنه که آدم وقتی دیوونه میشه دیگه خیلی فرق کار درست و غلطو نمی فهمه…من الان جلوی خونه مونا هستم…بی خبر اومدم ..ناخوانده…واسش یه بسته شکلات آوردم که دست خالی نیومده باشم…الان که پشت درم با تمام این اوضاع آشفته یه چیزی خیلی عجیبه اونم اینکه دوست دارم ببینم خونشو چجوری چیده…انگار بعضی حسها زمان و مکان نمی شناسن توی هر موقعیتی خودشونو رو می کنن.

صدای مونا- بله؟

ژاله- ژاله

صدای مونا- کی؟

ژاله- ژاله…به همین زودی فراموشم کردی؟

ژاله- ژاله تویی؟….نشناختم،بیا بالا

 

مونا- تا برسه بالا به فرید زنگ زدم ،خبر نداشت،گفت اتفاق خاصی نیفتاده، گفت ژاله از این کارا که یه هویی بره یه جایی زیاد ازش سر می زنه…گفت که نگران نباشم…ضربان قلبم روی دویست بود…داشتم سکته می کردم

ژاله- صورتت چرا اینقد نگرانه ؟…چیزی شده؟

مونا- نه…اینروزا کلا نگرانم….نمی دونم چرا…تو خوبی؟

ژاله- خونت خیلی قشنگه…هیچوقت توی سلیقت شک نداشتم

مونا- چرا زحمت کشیدی؟

ژاله- ببخشید یه هویی شد…اینبار که بیام یه چیز خوب میارم واست

مونا- همینم عاالیه…آدرس منو از کجا پیدا کردی؟

ژاله- اونهمه سال دوستی کلی آدم مشترک بجا می ذاره…سخت نبود پیدا کردن آدرست

مونا- بشین.

ژاله- چشم اندازتم عالیه

مونا- آره اینجا طبقه آخره

ژاله- خیلی خوبه

مونا- چایی تازه دمه فقط باید زیرشو روشن کنم

ژاله- چایی عالیه…بهترین چیزه برای یه عصر دخترونه

مونا خارج می شود.

مونا- نی نی چطوره؟

ژاله- سقطش کردم

مونا- چی؟

ژاله- پریروز…سقطش کردم..پیش یه دکتر آشنا

مونا- داری با من شوخی می کنی؟

ژاله- قرار بود اگه پسر باشه اسمشو بذاریم اشکان …اگه دختر باشه پرنیان

مونا- چرا؟

ژاله- دیگه نمی خواستمش…عاشقش بودم ولی دیگه نمی خواستمش

مونا- …

ژاله- چراش خیلی مفصله…فکر نکنم برای تو قصه نا آشنایی باشه

مونا- یعنی چی؟

ژاله- چایی داغ نشد؟

مونا- الان میارم.

ژاله گلدان را بر می دارد.

ژاله- چه گلدون خوشگلی

مونا- این یادگار مادرمه…خیلی سال پیش از یه عتیقه فروشی خریده

ژاله- اشیا هم یه سرنوشتی دارن…هر کدومشون یه سرنوشتی دارن…خدا می دونه چند دست گشته تا به مادرت رسیده….تو هر خونه شاهد هزار تا اتفاق بودن…کاش زبون داشتن مگه نه؟

مونا- نمی خوای بگی چی شده؟

ژاله- من همه چیو می دونم.

مونا- همه ی چیو؟

ژاله- همه اون چیزایی رو که بالاخره یه روز قرار بود بدونم یه کم زودتر فهمیدم…

مونا- …

ژاله- چطور تونستی همچین کاری با من بکنی؟

مونا- من کاری نکردم.

ژاله- من تمام پیامهاتو توی وایبر و اس ام اس و فیس بوک خوندم

مونا- فرید منو دوست داره

ژاله- منم دوست داشت

مونا- دوستت نداشت ژاله

ژاله- جدا؟

مونا- عشق یه وقتایی دست خود آدما نیست

ژاله- این کثافته عشق نیست

مونا- ما تصمیم خودمونو گرفتیم

ژاله- آره می دونم

مونا- الان به فرید پیام دادم …داره میاد اینجا

ژاله- میاد که منو از خونت بیرون کنه؟

مونا- من ترجیح میدم تا فرید نیاد چیزی نگم

ژاله- فرید…چه آشنا صداش می زنی…بیچاره من

مونا-…

ژاله- به نظرت اگه این گلدونو از این بالا پرت کنم توی خیابون چند تیکه میشه؟

مونا- …

ژاله- با توام…سرتو بلند کن از تو موبایلت

مونا- نمی دونم

ژاله- هزار تیکه میشه…وقتی هزار تیکه بشه دیگه سرنوشتش تموم میشه…تبدیل میشه به هزار تا سرنوشت جدید…خوب نگاش کن…باهاش خداحافظی کن….چون خیلی نیاز دارم یه چیزیو بشکنم.

مونا- گلدونو بذار سر جاش یادگار مادرمه

ژاله- اگه نذارم چی میشه؟

مونا- خجالت بکش ژاله…بچه بازی در نیار

ژاله- سه…دو…

مونا- ممکنه بخوره تو سر یه نفر

ژاله- برام مهم نیست

مونا- یه چیز دیگه بشکن اون یادگار مادرمه

ژاله- به درک …فریدم یادگار زندگیم بود

مونا – بده به من گلدونو عوضی

سکوت.

مونا- محکم با گلدون زد توی صورتم…عقب عقب رفتم…احساس کردم نصف دندونام خورد شدن…همه چی داشت می چرخید دور سرم که دوباره زد توی سرم…محکم زد توی سرم…دیگه هیچی نفهمیدم.

ژاله- شاید اگه می گذاشت گلدونو بندازم پایین…این اتفاقا نمی افتاد…شاید…ضربه دومو اینقد محکم زدم که خودم تعجب کردم از اینهمه قدرت…خون از سرش بیرون زد …از دماغش از چشماش…کی فکرشو می کرد عاقبت دوستیمون اینجوری باشه

 

اشکان طنابی را به صورت دار آویزان می کند.

 

اشکان- تا دوساعت دیگه مادرمو قصاص می کنن

مونا- روزی که من مُردم سه شنبه بود…دو هفته بعدش سی ساله می شدم…فرداش با یه گرافیست برای طراحی جلد کتابم قرار داشتم…شبش قرار بود با فرید بریم یه رستوران تازه کشف کرده بود…آخرین اس ام اسی که واسم اومد یه اسِ تبلیغاتی بود درباره رازهای خانه داری که بابت هر پیام فقط هفتادوپنج تومن ازت می گرفتن…چهار دقیقه قبل اینکه بمیرم یکی به اسم بهروز که اصلا نمیشناختمش تمام عکسامو لایک کرد و زیر یکی از عکسام که پارسال توی آتلیه یکی از دوستام انداخته بودم نوشت چهره شما خیلی آشناس… شب قبل از روزی که کشته بشم خواب دیدم توی یه گروه سرود که بقیشون دختر بچه بودن داشتم سرود می خوندم…موقع خوندن همش از بقیه جا می موندم و بعضی از کلمات یادم می رفت…ولی خوشحال بودم،احساس می کردم دارم یه کار مهم انجام میدم…روزی که من مردم هوا آفتابی بود…پنجره باز بود و یه باد خوب آروم پرده رو تکون میداد.

اشکان – مادرم وقتی تورو کشت شروع کرد به شکستن همه چی ، نه از سر دشمنی با تو فقط می خواست یه ذره آروم بگیره،گریه می کرد و ظرف می شکست،پشیمون شده بود نمی دونست باید چیکار کنه، اینکه دیگه قرار نبود به خونه برگرده…اینکه دیگه من نبودم که دستشو بذاره روی شیکمشو باهام حرف بزنه….اینکه همه چی خراب شده بود دیوونش کرده بود…بعدش گرسنش شد….یه ضعف عجیب ..رفت سر یخچالت …چند پر کالباس بود و یه کم تاس کباب که از ظهر مونده بود…گذاشت تو ماکروفر و شروع کرد به خوردن…از این گرسنگی خیلی تعجب کرده بود…تو اون گوشه افتاده بودی و اون داشت غذا می خورد…دلش به کم نوشابه هم خواست ولی یادش اومد تو از همون قدیم نوشابه نمی خوردی.

ژاله – وقتی فرید رسید خودش کلید داشت…زنگ زده بود ولی من اونقد توی ذهنم آشوب بود نشنیده بودم….با کلید خودش درو باز کرد عین اینکه در خونه خودمونو باز می کنه…از اونهمه بهم ریختگی و جسد مونا اونقد شوک زده بود که زبونش بند اومده بود…خواست به آمبولانس زنگ بزنه که من گفتم هیچ فایده ای نداره، دلم نمی خواست اونجا بمونم دلم میخواست برم خونه خودمون…ولی فرید نذاشت…التماس کردم ولی نذاشت…به پلیس که زنگ زد گفتم تا پلیس برسه میشه یه خواهشی ازت بکنم گفت چی؟ گفتم تا اونا برسن بغلم کن …روی مبل نشستو بغلم کرد پلیسا که رسیدن دیگه داشت خوابم می برد.

برای کسب مجوز اجرا برای این نمایشنانمه به کامران شهلایی(۰۹۱۲۴۰۲۹۳۱۶) نویسنده نمایشنامه تماس حاصل فرمایید.

 

 


برچسب ها :
دسته بندی : کافه نمایشنامه , نمایشنامه ایرانی
مطالب مرتبط
مشترک مورد نظر
چیز
قصه های تمام نشدنی
من همسر خودم هستم
اودیسه
ارسال دیدگاه

تبلیغات