برگزیده

تاریخ انتشار : ۱۳۹۵/۰۳/۳۱ - ۱۸:۰۸

چیز

نویسنده: کامران شهلایی   آدم های نمایش :   فیروز                سی و پنج ساله   محمود              سی و پنج ساله   پروانه            سی ساله         یک .   محمود- دقیقا چی گفت ؟ فیروز- همون که گفتم . محمود- دقیق. فیروز- گفتم بهت . محمود- بعد اینکه اصرار کردی اینو گفت؟ فیروز- […]

چیز

نویسنده: کامران شهلایی

 

آدم های نمایش :

 

فیروز                سی و پنج ساله

 

محمود              سی و پنج ساله

 

پروانه            سی ساله

 

 

 

 

یک .

 

محمود- دقیقا چی گفت ؟

فیروز- همون که گفتم .

محمود- دقیق.

فیروز- گفتم بهت .

محمود- بعد اینکه اصرار کردی اینو گفت؟

فیروز- من اصرار نکردم

محمود- پس چی؟

فیروز- گفتم محمود کارت داره.

محمود- خب؟

فیروز- همون که گفتم.

محمود- فقط گفت بگو من دیگه نیستم؟

فیروز- آره دیگه.

محمود- از کجا می دونست من چیکارش دارم؟

فیروز- حدس زده حتما.

محمود- فقط همینو گفت ،آره؟

فیروز- گفت خودت که بهتر می دونی عوض شده همه چیِ زندگیم.

محمود- بعد تو چی گفتی؟

فیروز- منم گفتم همینارو بیا به محمود بگو …گفتم بیا خودت بهش بگو.

محمود- باید بهش می گفتی محمود دوسال بخاطر تو زندان کشیده حالا همینجوری الکی نیستی؟…دوسال کشک؟

فیروز- منت نذار…تو بخاطر ما زندون نیفتادی.

محمود- پس چی؟

فیروز- کار مشترک بود،با هم رفتیم دزدی امکان داشت من میرفتم زندون .

محمود- من اعتراف می کردم می رفتی… هر دوتون می رفتین.

فیروز- قرار نبود کسی اعتراف کنه… یعنی می گی ما اگه گیر می افتادیم اعتراف می کردیم؟

محمود- شرایط معلوم می کنه.

فیروز- درست نیست آدم اینجوری صحبت بکنه.

محمود- کار اون درسته، ها؟

فیروز- من گفتم کار اون درسته؟

محمود- ساعت چنده؟

فیروز- ده.

محمود- گفت کی میاد؟

فیروز- آلزایمر داری؟

محمود- نیم ساعت دیر کرده، فکر نکنم بیاد.

فیروز- کی تا حالا سر وقت اومده؟

محمود- بده دیگه، اینجوری بده.

فیروز- درست بشو نیست.

محمود- الان ممکنه ما اصلا… بریم.

فیروز- می دونه نمی ریم.

محمود- می گم ممکنه.

فیروز- چه می دونم، شایدم نیاد.

محمود- من می گم میاد.

فیروز- ایشاالله که بیاد.

محمود- گفتی اسم این ماشینت چیه؟

فیروز- پشتش نوشته.

محمود- حالا می میری یه بار دیگه بگی؟

فیروز- پشتش نوشته.

محمود- پراید…. پراید… خیلی شیکه.

فیروز- فوق العاده است.

محمود- کوچیکه یه کم.

فیروز- ولی خیلی راحته.

محمود- باید یکی بخرم، همه رنگی داره؟

فیروز- همه رنگ که نه، ولی یه چند رنگی داره، صندوقدار هم داره.

محمود- نه منم هاشبک می خرم… ولی صندوق عقبم ممکنه لازم بشه ها، نمی شه؟

فیروز- ممکنه بشه.

محمود- آره گاهی لازم می شه، ولی هاشبک باحالتره، پراید یعنی چی؟

فیروز- نمی دونم.

محمود- پراید… فارسیه؟

فیروز- نمی دونم.

محمود- به نظر فارسی نیست.

فیروز- مال کیاموتوره.

محمود- واقعا شیکه.

فیروز- ماشین عروس سیروس همین بود دیگه.

محمود- تو راننده شون بودی؟ یا خودش نشست؟

فیروز- خودم نشستم.

محمود- با این زنه چطوری آشنا شده؟

فیروز- سیروس گفته به کسی نگو.

محمود- دست شما درد نکنه، حالا ما شدیم کسی؟

فیروز- اسم تو رو نیاورد، گفت به کسی نگو.

محمود- خودش بود به من می گفت.

فیروز- اومد ازش بپرس.

محمود- بگو دیگه…. مسخره.

فیروز- بگم بعدش عذاب وجدان می گیرم که چرا گفتم.

محمود- به درک، بگو…

فیروز- اصرار نکن.

محمود- یعنی چی؟

فیروز- یعنی یه کم صبر کن از خودش بپرس.

محمود- همتون یه چیزیتون شده انگار.

فیروز- ولی زن خیلی خوبیه… پروانه خانم…. خیلی آدم درست و حسابی ایه.

محمود- از کجا گیر آورده این زنه رو؟

فیروز- از خودش بپرس….

محمود- حالا یه ذرشو بگو.

فیروز- یه ذره اش…سیروس گفته مهندسه…. ولی به رشته اش علاقه نداره .

محمود- نه؟…

فیروز- چاخان پاخان زیاد گفته.

محمود- چاخان کثافت.

فیروز- ولی زنه خیلی دوستش داره، یه کار خوب هم براش پیدا کرده، تو شرکت یکی از دوستاش.

محمود- آقای مهندس… آره؟

فیروز- ولی بعد گرفتن این زنه خیلی عوض شده.

محمود- آدما عوض نمی شن… اداشو در میارن

فیروز- نه واقعا عوض شده، بعد عروسیش خیلی عوض شده.

محمود- من الان رفتم زندون عوض شدم؟

فیروز- عوض شدی .

محمود- چیم عوض شده؟

فیروز- عوض شدی…. قابل گفتن نیست… ولی یه کمی عوض شدی.

محمود- حرف مفت نزن.

فیروز- به خدا عوض شدی.

محمود- آدم به این راحتیا عوض نمی شه…. مگه بچه باشه… پنج شیش ساله… که بتونی عوضش کنی…

فیروز- حالا ببینیش خودت می فهمی.

محمود- حق نداره نیاد.

فیروز- احتمالش هست.

محمود- پته اش رو پیش زنش می ریزیم رو آب.

فیروز- یعنی چی؟

محمود- یعنی کل چاخاناشو رو می کنیم….

فیروز- نباید برات تعریف می کردم.

محمود- نه دیگه، نمی شه نیاد… من دو سال زندونی کشیدم.

فیروز- نباید برات تعریف می کردم، می گم عوض شدی، می گی نه.

محمود- باید بیاد… اگه نیاد نمی تونیم دو نفری.

فیروز- یه نفر دیگه رو می بریم.

محمود- من به هیچ کی اعتماد ندارم.

فیروز- به زور تهدید که نمیشه یکیو برد دزدی.

محمود- میشه…همین یه باره…بعدش هرکی میره سی خودش.

فیروز- حالا تو اصلا مطمئنی یارو سر کارت نذاشته؟

محمود- کی؟

فیروز- همین که نقشه ی قضیه رو کشیده.

محمود- به نظرت کسی می تونه منو سر کار بذاره؟

فیروز- بالاخره.

محمود- مو لا درز نقشه اش نمی ره،یارو کارمند سابق همونجاست،ده سال کارمند بوده،تمام جزئیات ساختمون رو بلده.

فیروز- دزدی کرده افتاده زندون؟

محمود- نه بابا دزد نیست بیچاره.

فیروز- پس چیه؟

محمود- زنش رو کشته.

فیروز- کشته؟ یعنی یارو مرده؟

محمود- آره دیگه…. با سیزده تا ضربه چاقو زنش رو کشته.

فیروز- چرا اونوقت؟

محمود- می خواسته زنه با یه عدد نحس کشته بشه.

فیروز- می گم چرا زنشو کشته؟

محمود- ازم خواسته به کسی نگم.

فیروز- لوس…

محمود- زنه قهر کرده رفته بوده خونه ی باباش برنمی گشته، هر چی اصرار می کرده، خواهش می کرده برنمی

گشته.

فیروز- چرا رفته بوده خونه ی باباش؟

محمود- این یه کم دست به زن داشته، شکاک هم بوده.

فیروز- چند سالش بوده دختره؟

محمود- بیست سال… یه روز می ره در خونه پدر زنه… صبح بوده…. فقط برادر کوچیکه ی دختره خونه بوده… به

زنه می گه یه ربع بیا می خوام تو ماشین باهات حرف بزنم… اول زنه نمیاد، ولی این راضیش می کنه… می گه به

خدا این آخرین باره ، دیگه مزاحمت نمی شم… زنه که میاد اولش دوباره خواهش می کنه… می گه عوض می شه، می گه همه چی درست می شه ولی زنه قبول نمی کنه.

فیروز- زنه مثل تو بوده، قبول نداشته کسی عوض بشه.

محمود- بعدش که سیزده تا رو می زنه، ماشین رو روشن می کنه می ره کلانتری.

فیروز- با زنه؟

محمود- با زنه… ماشین پر خون.

فیروز- عجب آدم باحالیه.

محمود- خیلی… تو زندون خیلی حال کردم باهاش.

فیروز- با ماشین رفته در کلانتری؟

محمود- آره…ولی زنه رو هنوزم خیلی دوست داشت.

فیروز- بی خیال.

محمود- باور کن… گاهی های های گریه می کرد از دلتنگیش، ولی می گفت لجباز بود… حرف حساب تو کله اش

نمی رفته…زن لجباز خیلی بده.

فیروز- همه ی زنا لجبازن.

محمود- همشون هم لجباز نیستن.

فیروز- هستن.

محمود- الکی حرف نزن.

فیروز- ولی به نظر من این سیزده تا رو از خودش درآورده.

محمود- یعنی چی؟

فیروز- یعنی تو اون شرایط چطور آدم می تونه بشماره چندتا چاقو داره می زنه؟ حرف مفت زده.

محمود- داره میاد.

فیروز- کو؟

محمود- اوناها… ریش پروفسوری گذاشته.

فیروز- آره… گفتم که عوض شده.

 

 

 

 

 

دو.

 

محمود- دقیقا گفت ساعت چند اینجا باشیم؟

فیروز- (جوابی نمی دهد)

محمود- با توام.

فیروز- ..

محمود- کر شدی؟

فیروز با صدای بلند شروع می کند به گریه کردن.

فیروز- حالا چه خاکی تو سرمون بکنیم؟

محمود- دو دقیقه آروم بگیر تا این مالخره بیادو بره، بعدش یه کاریش می کنیم.

فیروز- یه کاریش می کنیم…همیشه همینو می گی…یه کاریش می کنیم…چی کارش می کنیم؟…هیچ فکری هیچوقت

نداری فقط می گی یه کاریش می کنیم…یه نفر مُرده می فهمی یعنی چی؟

محمود- نه فقط تو می فهمی.

فیروز- فقط فکر منافع خودتی…یارو می گه آقا من دیگه نیستم،تموم شد، یه دوره ای یه غلطی کردم الان نیستم.زن

گرفتم…زن آدم حسابی گرفتم،نیستم دیگه،نمی خوام…تو رفیقی؟..تو دوستی؟…حالا دوسال رفتی زندان باید همه عالم

حساب پس بدن؟…به زور که نبرده بودنت دزدی،خودت خواستی،حالا تا گوه نزنی به زندگی همه آرومت نمی گیره

آره؟..حالا تو می خوای جواب زنشو بدی؟…روح اون بدبخت از هیچی خبر نداره….خیالت راحت شد بدبختشون

کردی؟

محمود- خفه بابا چقد زر می زنی.

فیروز- خفه شدم که اینجوری شد…خفه نمی شدم که اون بدبخت سر خونه زندگیش بود

محمود- این یارو چه شکلیه؟…با ماشین میاد؟

فیروز- چه می دونم با یه کوفتی میاد دیگه.

محمود- فعلا که نیومده.

فیروز- نگران نباش میاد…طماع تر از اینیه که نیاد،جفت خودته.

محمود- چه ماشینی داره؟

فیروز- سوبارو.

محمود- قرمز؟

فیروز- آره قرمز…رنگ خون سیروس (گریه می کند)

محمود- این ننه من غریبم بازیا چیه درمیاری….زشته مرد گنده.

فیروز- زشت کارای توئه…عذاب وجدان داره دیوونم می کنه…همه که مث تو سیب زمینی نیستن..رفیق

بیستو…پنج…هفت …هشت سالم بود،از هفت سالگی با هم رفیق بودیم…ازکلاس اول سر یه نیمکت می نشستیم ،می

فهمی یعنی چی؟

محمود- یه بار دیگه بگی می فهمی میزنم تو دهنتا.

فیروز- از کلاس اول…ای داد بیداد…یه بار تمام طلا های مامانشو آورده بود مدرسه با خودش…توی یه کیسه پارچه ای منجوق دوزی…هنوز یادمه اون کیسه هه چه شکلی بود.

محمود- خب؟

فیروز- ها؟

محمود- بعدش چی شد؟

فیروز- زنگ زدن مادرش اومد مدرسه.

محمود- چرا اینکارو کرده بود؟

فیروز- هیچوقت ازش نپرسیدم.

محمود- نپرسیدی؟

فیروز- نه .

محمود- کاش می پرسیدی…بقالی عمو شمس اله رو یادته؟

فیروز- ما سرشو گرم می کردیم سیروس چیز می دزدید.

محمود- از بچگی دستش کج بود.

فیروز- عاشق تن ماهی بود…بیشتر تن ماهی می دزدید.

محمود- یادش بخیر.

فیروز- خیلی شانس آورد این زنه رو گرفت.چه عروسی گرفتن،همه به خرج زنه. بمیرم براش ،روز دامادیش خیلی

خوشحال بود،به من گفت فیروز میخوام یه زندگی جدیدو شروع کنم….جدید…بدبخت نمی دونست تو از راه میرسی

گوه می زنی وسط همه چی.

محمود- مطمئن باش با اولین فشار زندگی دوباره دزدی می کرد.

فیروز- می خوای با این حرفا عذاب وجدانتو کم کنی؟

محمود- من اصلا عذاب وجدان ندارم.

فیروز- تو اصلا وجدان نداری…امروز باید بریم بهش بگیم.

محمود- به کی؟

فیروز- همه چیو باید بگیم؟…سیروس به زنه گفته رفته شهرستان یه سر به عموش که داره می میره بزنه گفته امروز بر می گرده.

محمود- خب که چی؟

فیروز- نمی خوام خبرو از مامورا بشنوه.

محمود- من که نمیام…خودت برو بگو.

فیروز- این راهو با هم شروع کردیم با همم تمومش می کنیم.

محمود- کی گفته اینجوری باید تموم بشه؟

فیروز- من می گم …تا الان اختیارمونو دادیم دست تو و اون رفیق زن کُشت…از این به بعد من می گم چیکار کنیم.

محمود- نه بابا.

فیروز- سهمش رو جدا می کنیم، می ریم در خونشون، در می زنیم می ریم تو… یواش یواش به زنه می گیم چه

اتفاقی افتاده، یواش یواش خبر رو بهش می دیم، می گیم سیروس مرده.

محمود- سیروس مرده…. به همین سادگی.

فیروز- ساده و سخت فرقی نمی کنه… باید بریم بگیم، کار بد کردیم باید پاش وایسیم… اول دبستان تا حالا می دونی

یعنی چی؟ من رفیق نیمه راه نیستم.

محمود- اونه؟

فیروز- کدوم؟

محمود- اون سوباروئه.

فیروز- نه… نه اون نیست

محمود- از کجا می شناسیش؟

فیروز- کی رو؟

محمود- همین مال خره.

فیروز- فامیل دورمونه.

محمود- قیمت پایین بده من نمی دما.

فیروز- نه منصفه،فامیلمونه بی شعور می فهمی؟ نمی خواد که سرمونو کلاه بزاره

محمود- خلاصه پایین بگه نمی فروشم.

فیروز- بفروشی نفروشی… بالا بری پایین بیای… عصر باید بریم خونه ی سیروس به زنش بگیم.

محمود- من بخوای میام… ولی نمی تونم بگم.

فیروز- با هم می گیم.

محمود- مگه گروه سروده با هم بگیم؟

فیروز- شرایط رو آماده می کنیم بعد یکیمون می گه دیگه

محمود- تو باید بگی.

فیروز- چرا؟ چرا من؟ من نقشه کشیدم دهن شوهرش رو صاف کنم؟ ها؟ من گفتم مو لای نقشه ام نمی ره؟ من به

کشتن دادمش؟ها؟

محمود- حالا هر چی… من نمی تونم.

فیروز- (دستش را دراز می کند) نبضم رو بگیر.

محمود- ها؟

فیروز- می گم نبضمو بگیر… رو دویست می زنه از اضطرس.

محمود- یه راه دیگه پیدا می کنیم.

فیروز- راهش همینه… هیچ راه دیگه ای نداره.

محمود- اونه؟

فیروز- کدوم؟

محمود- اوناها… نگا کن.

فیروز- آره خودشه.

محمود- قیافه اش شبیه بچه مثبتاس.

فیروز- غلط اندازه.

محمود- مطمئنی اینکاره است؟

 

 

سه.

 

محمود- کاش قبلش یه تلفن می زدیم.

فیروز- نه اینجوری بهتره، به فاجعه نزدیکتره.

محمود- چی؟

فیروز- تو این فیلمای خارجی ندیدی؟ یارو در رو باز می کنه بعد دو تا افسر دم درن… به خانوادهه

خبر می دن بچه شون تو عراق کشته شده.

محمود- سیروس که تو عراق کشته نشده.

فیروز- کشته که شده… این مهمه.

محمود- ولی من فکر می کنم بهتر بود قبلش یه زنگ می زدیم.

فیروز- شما لطف کن دیگه فکر نکن… یه بار فکر کردی واسه هفت پشتمون بسه.

محمود- زنگشون کدومه؟

فیروز- نمی دونم دقیقا…

محمود- مگه نیومدی قبلا؟

فیروز- یه بار فقط … نمی دونم واحد چهل و شیش بود یا شصت و چهار .

محمود- می خوای شیر یا خط بندازیم؟

فیروز- یه لحظه صبر کن… چهل…شصت… بندازیم.

محمود- چهل و شیش خط، شصت و چهار شیر، بندازم؟

فیروز- بنداز.

محمود- چهل و شیش.

فیروز- آره فکر کنم همین باشه .

محمود- بزن زنگو.

فیروز- چجوری بهش بگیم به نظرت؟

محمود- باید اول زمینه سازی کنیم .

فیروز- عجله نباید بکنیم.

محمود- اگه رامون نداد توی خونه چی؟

فیروز- نه… آدم خوبیه… پروانه خانم آدم خوبیه.

محمود- شاید تو شرایط مناسبی نبود… منتظر ما که نیست… اگه زنگ زده بودیم باز یه حرفی

فیروز- تو بزن زنگو.

پروانه- سیرووووس …یه عنکبوت بزرگ تو خونه است …تورو خدا زود بیا بالا.

 

 

 

چهار.

 

محمود و فیروز پله ای دو طرفه را در صحنه می گذارند.

فیروز- اصلا نگران نباشید…تا دو دقیقه دیگه می کشیمش.

پروانه- نه..نه ..نه..به هیچ وجه …باید سالم بگیریدش.

محمود- سالم؟

فیروز- می خواین بندازیدش تو الکل برا یادگاری؟

پروانه- من خون هیچ جانداریو نمی ریزم.

فیروز- محمود می ریزه…

محمود- عنکبوت اصلا خون نداره خانوم…داره فیروز؟

فیروز- نداره.

پروانه- داره…خون داره…من تو بچگیام دیدم که خون داره.

محمود- خونش کمه.

پروانه- خون خوونه …کم و زیاد نداره.

محمود- آخه چطوری بگیرمش؟

پروانه- فقط تو رو خدا زودتر.

فیروز- با یه پارچه ای چیزی بندازیمش زمین، بعد رو زمین بگیریمش.

پروانه- نه اونجوری ممکنه آسیب ببینه نتونه دیگه زندگی کنه.

فیروز- آخه پروانه خانوم این فقط یه عنکبوته ها.

محمود- با یه کاسه ..من می گم با یه کاسه بگیریمش.

پروانه- کاسه؟

محمود- آره کاسه رو می ذارم روش بعد می ترسه میره تو کاسه.

فیروز- عالیه.

محمود- کاسه پلاستیکی باشه بهتره…قرمزم نباشه.

فیروز- قرمز چرا نباشه؟

محمود – حیوانات از رنگ قرمز می ترسن.

فیروز- اینکه حیوون نیس.

محمود- پس چیه؟

فیروز- حشره اس.

محمود- چه فرقی می کنه.

فیروز- خیلی فرق می کنه.

پروانه- کاسه مون آبیه اتفاقا.

محمود- آبی خوبه.

پروانه از صحنه خارج می شود.

محمود- چی می گی تو؟

فیروز- عنکبوت حشره اس.

محمود- به درک که حشره اس…عوضش تو حیوونی.

فیروز- وقتی یه چیزیو نمی دونی، بگو نمی دونم.

محمود- برو پی کارت.

پروانه- اینم کاسه…خوبه؟

محمود- عالیه….

فیروز- تکونم نمی خوره

پروانه- خدا شما رو رسوند …نمی دونستم دست تنها با این چیکار کنم

محمود- الان سه سوت واستون می گیرمش

پروانه- آقا فیروز دوستتونو معرفی نکردین

فیروز- اِ… ببخشید …آقا محمود از دوستان قدیمی من و سیروسِ خدا…عزیز

پروانه- توی عروسی ما تشریف داشتن؟

فیروز- نخیر ایشون یک هفتس از …پاریس تشریف آوردن

پروانه- پاریس؟

فیروز- پاریس

پروانه- خود پاریس؟

فیروز- خودش بودی دیگه آره؟

محمود- آره فکر کنم

پروانه- منم چهار سال پاریس بودم

محمود- اِ…

پروانه- شما چند سال؟

محمود- من دو سه سال

پروانه- کدوم خیابون؟

محمود- ها؟

فیروز- شانزده لیزه بودی دیگه آره؟

پروانه- اُ شانزلیزه….منم چهل و دوم بودم

محمود- هاا… چهل و دوم…خیابون خوبیه

پروانه – رفت جلو تر

فیروز- باید پله رو جابجا کنیم

محمود- بذار بیام پایین

پروانه- با سیروس قرار گذاشته بودین؟

فیروز- نه…. گفتیم غافلگیرش کنیم…هنوز نمی دونه محمود برگشته

پروانه- پس حسابی خوشحال میشه ،رفته شهرستان به عموش سر بزنه…الاناس که سرو کلش پیدا بشه

محمود- ها…

فیروز- چرا ماتت برده…برو بالا

پروانه- مواظب باشید

محمود- اینم از… این

پروانه- آفرین

فیروز- دوسه تا بزن به کاسه تا بیفته توش

پروانه- اِ…از جاش تکون نخورده

فیروز- کاسه رو بگیر زیرش فوت کن بهش تا بیفته توش

محمود- تکون نمی خوره

فیروز- بیشتر فوت کن

محمود- من فوتم ضعیفه…دیگه بیشتر از این نمی تونم

پروانه- تشریف بیارید پایین یه کم استراحت کنید

فیروز- خانوم اینا باور کنید حافظه زیادی ندارن

پروانه- یعنی چی؟

فیروز- یعنی شاید اونقدام بدشون نیاد بمیرن

محمود- مرگ که حقه

فیروز- عمر دست خداس

محمود- بله

پروانه- میازار موری که دانه کش است که جان دارد و چی؟

محمود- جان شیرین خوش است

فیروز- همه اینا درست ولی…

پروانه- ولی نداره…من توی کلاس اینو به بچه ها درس میدم…الان اگه اینو بکشم چی میشه؟

فیروز- چی میشه؟

محمود- بد می شه

پروانه- آفرین آقا محمود…یعنی خودم به چیزی که درس می دم عمل…چی؟.. نمی کنم

محمود- شما کلاس چندم تدریس می کنید؟

پروانه- اول

محمود- دبستان؟

پروانه- بله

فیروز- کلاس اول خیلی مهمه

محمود- از همه کلاسها مهم تره

فیروز- خیلی مهمه

پروانه- منم به همین دلیل فقط کلاس اول درس می دم با اینکه از همه کلاسها سخت تره

محمود- موافقم

فیروز- منو سیروس با هم کلاس اول همکلاس بودیم…توی یه طبقه می نشستیم

محمود- ما کلاس کناری بودیم

فیروز- تا کلاس پنجم که همکلاس شدیم ما اینو نمی شناختیم

محمود- همه رو سیروس واسم تعریف کرده

فیروز- براتون تعریف کرده یه بار همه طلاهای مادرشو با خودش آورده مدرسه

پروانه- آره فکر کنم تعریف کرده

محمود- ازش نپرسیدین چرا این کارو کرده؟

پروانه- نه…بچه بوده دیگه

فیروز- راس می گن بچه بوده دیگه

محمود- کدوم بچه ای تا حالا طلای مادرشو برده مدرسه

پروانه- حالا اومد ازش می پرسیم

محمود- خدا کنه یادش مونده باشه

فیروز- چقدر زود گذشت

محمود- آدم هیچی از سرنوشتش نمی دونه

پروانه- تا چشم به هم بزاری گذشته

فیروز- پروانه خانم هر آن ممکنه یه اتفاقی بیفته کلا همه چیز رو کن فیکون کنه

پروانه- بله

محمود- هر آن ممکنه با یه اتفاق ساده، تق، آدم بمیره

فیروز- در حالی که هزار جور آرزو تو سرش مونده

محمود- آره تق

فیروز- تق

محمود- یهو به خودت میای می بینی ای دل غافل مردی

فیروز- اصلا چند روزه که مردی و خودت خبر نداری

محمود- ولی مرگ حقه

فیروز- حقه

محمود- انالله و انا الیه راجعون

پروانه- اِ… حرکت کرد

فیروز- چی؟

پروانه- حرکت کرد… داره می ره اونور

محمود- چه سرعتی هم داره

پروانه- فقط من نمی دونم این از کجا اومده تو…

فیروز- پنجره ای چیزی باز مونده حتما

پروانه- آخه ما طبقه ی چهارمیم

محمود- آره اینا بال هم ندارن

فیروز- این تخمش تو کارتونی چیزی از قدیم مونده بوده… همینجا از تخم بیرون اومده…بچه ی همین خونه است

محمود- اینم می شه

پروانه- یعنی ممکنه بازم باشن؟

فیروز- والا…

محمود- نه… اینا.. عنکبوتا یه دونه تخم می ذارن.. من توی فیلم دیدم

فیروز- ها… آره یه دونه می ذارن

محمود- نهایتا دو تا… که معمولا یه دونه اش به بچه تبدیل می شه

فیروز- بچه عنکبوت می شه

پروانه- اِ… بچه ها بجنبین تو رو خدا… داره می ره تو سوراخ لوله ی گاز

محمود- چه سرعتی هم داره

فیروز- بدو محمود

 

جای پله را جابجا می کنند.

پروانه- ای وای… رفت تو

فیروز- این سوراخ رو چرا پر نکردین؟

پروانه- هزار با به سیروس گفتم یکی رو بیار اینو گچ کنه

فیروز- ای داد بیداد

پروانه- چی شد؟

فیروز- هیچی رفت تو سوراخ گاز

محمود- حالا میاد بیرون… اونجا طاقتش نمی گیره

فیروز- محمود نگا کن ببین می بینیش اون تو؟

محمود- تاریکه معلوم نیست… اگه یه کم دود بدیم اون تو ممکنه بیاد بیرون

فیروز- من یه نخ سیگار دارم

پروانه- نه نه نه… ممکنه خفه بشه

محمود- نه خانم این که من دیدم به این راحتیا خفه نمی شه

پروانه- نه نه نه… سیگار نه… کلا تو این خونه کسی سیگار نمی کشه

محمود- فقط دو سه پُک

فیروز- دو تا سه تا پک کوچولو

پروانه- نه… نه نه… خودش میاد بیرون… تا شما یه چایی بخورین میاد بیرون..الان بر می گردم

 

پروانه از صحنه خارج می شود.

 

فیروز- تا بر می گرده انگشتتو بکن تو بکشش

محمود- نه گناه داره

فیروز- گناه اون سیروس بد بخت داشت

محمود- پاریسو از کجات در آوردی؟

فیروز- همینجوری یه هو به کلم زد

محمود- خوب بود تو اسم این خیابونه رو بلد بودی

فیروز- بد می شدا

محمود- بهش کی می خوای بگی؟

فیروز- بذار تکلیف این عنکبوته مشخص بشه

محمود- چایی که آورد بهش بگیم

فیروز- می گیم حالا

محمود- هر چی بگذره سخت تر میشه

 

پروانه با سینی چای و شیرینی بر می گردد.

 

پروانه- نیومد بیرون؟

فیروز- نه

پروانه- بچه ها… بگین ببینم شماها چرا ازدواج نمی کنین تو این سن و سال؟…آقا محمود شمام به نظر نمیرسه ازدواج کرده باشین.

فیروز- والا…

محمود- حقیقتش…

پروانه- باید یکی واستون آستین بالا بزنه… دیگه تقریبا دیر شده… من…دو تا دختر خاله دارم …رویا و دیبا…

فیروز- خدا حفظشون کنه

پروانه- رویا کارمنده…خانوم…دیبا هم نقاشه… همه چی تموم…هر دوتا خوشگل

محمود- زن هم مگه نقاش ساختمون می شه؟

پروانه- نه هنرمنده… نقاشی می کشه

محمود- ها… نقاشی می کشه

فیروز- نقاشی… مثل بچگیا

محمود- شغلش چیه؟

فیروز- کارمند نیست؟

پروانه- شغلش همینه دیگه… گاهی تدریس هم می کنه… هر دوتاشون دخترای بسیار خوبین… اصلا یه فکری…. هفته ی دیگه… دعوتشون می کنم خونمون… شما رو هم دعوت می کنم… حالا… شاید خدا کرد و یه اتفاقایی افتاد

محمود- آخه ما…

فیروز- رویا خانوم کارمند کجا هستن؟

پروانه- مخابرات

فیروز- مخابرات خوبه

پروانه- آره… پس قرار ما هفته ی دیگه… آقا محمود شما که قرار نیست برگردین فعلا پاریس

محمود- نخیر من فعلا هستم

فیروز- آره فعلا هستش

محمود- البته ما باید اول یه چیزی رو…

فیروز- آره ما باید اول یه چیزی رو….

پروانه- دیگه بهونه نیارین… دارین پیر می شین…توی عروسی ما بودن…شما احتمالا دیده باشیشون

فیروز- کدوم؟ همون کارمنده؟

پروانه- هر دوتاشون بودن…همونی که رقص کیک میکرد

فیروز- رقص کیک…ها یادم اومد …همون کارمندس؟

پروانه- آره اون رویاس

محمود- فیروزم رقصش خوبه ها

پروانه- آره تو عروسی مجلس گرم کنمون آقا فیروز بودن…

محمود- بچه که بودیم…این من وسیروس رو مجبور می کرد…

فیروز- مجبور نمی کردم دیگه … خودتون از خداتون بود

پروانه- خب حالا دعوا نکنین

محمود- آره دیگه عروسی هر کی که بود ما لباس نوهامون رو می پوشیدیم و می رفتیم…آقا هم اون وسط می رقصید

پروانه- عروسی غریبه ها؟

محمود- آره، فامیل عروس فک می کردن ما از طرف دامادیم فامیل دامادم همینطور….. چند بارم که عروس و داماد فامیل بودن بیرونمون کردن… یه بارم کتکمون زدن

پروانه- سیروس هم میومد؟

محمود- ما هر جا می رفتیم با هم بودیم

پروانه- آخی… خیلی دلم می خواست بدونم سیروس اون سالها چجوری بوده… کاش منم هم محله ایتون بودم

محمود- عین همین الانش خانم

فیروز- اصلا هم اینجوری نیست… زمین تا آسمون عوض شده سیروس

محمود- زمین تا آسمون؟

فیروز- یه چیزی تو همین مایه ها

محمود- فقط می خوای حرص من رو دربیاری

فیروز- عوض شده… حالا تو هی قبول نکن

محمود- آدما عوض نمی شن

فیروز- عوض می شن… سیروس عوض شده بود… منم عوض شدم

محمود- معذرت می خوام خانم… (به فیروز) ولی داری مزخرف می گی

پروانه- بچه ها دعوا نکنین دیگه… بیاین قضیه رو علمی تحلیل کنیم

فیروز- چی؟

محمود- ها؟

پروانه- علمی…. به نظرمن ذات آدما به هیج وجه عوض بشو نیست

محمود- منم همینو میگم

پروانه- اما… صفات آدما می تونه عوض بشه

محمود- چه فرقی دارن اینا با هم؟

فیروز- دزد بودن ذاته یا صفت؟

پروانه- دزد بودن صفته… هیچکی ذاتا دزد نیست

محمود- خیلیا ذاتا دزدن… خیلیا…شما برخورد نداشتین خانم

پروانه- من با شما موافق نیستم… تربیت و محیط آدما رو دزد می کنه

فیروز- احسنت

پروانه- البته اینم بگما… عوض شدن صفات کار خیلی سختیه… هر کسی از پسش برنمیاد… مخصوصا تو بزرگسالی

محمود- من با این موافقم

فیروز- تو فقط می خوای خودت رو توجیه کنی

پروانه- از چی؟

محمود- هیچی

پروانه- ببینم دو تا خواهرا رو براتون می گیرم بشین باجناق؟

محمود- باجناق می شیما

پروانه- اصلایه فکر بکر… چهارشنبه ی هفته ی دیگه تولد سیروسه…

فیروز- اِ…

محمود- تولدشه؟

پروانه- آره… می خوام غافلگیرش کنم… البته با کمک شماها

محمود- فکر خوبیه

فیروز- مطمئنی؟

محمود- نه… مطمئن نیستم

پروانه- دخترخاله ها رو هم دعوت می کنم…. چطوره؟… هان؟

فیروز- خیلی خوبه

محمود- عالیه … چه جشن تولدی می شه

پروانه- می خوام حسابی غافلگیرش کنیما

محمود- آره غافلگیر شه خیلی بهتره

فیروز- من عاشق غافلگیر کردن آدمام

پروانه- پس موافقین؟

فیروز- چی بهتر از این؟

محمود- دخترخاله ها هم پس میان؟

پروانه- حتما

فیروز- چه جشنی بشه

پروانه- البته نمی خوام خیلی شلوغ پلوغ باشه ها… سیروس خیلی دوست نداره

محمود- آره هرچی خودمونی تر بهتر

پروانه- یه دور همیه کوچیک

فیروز- ولی صمیمی

محمود- آره این مهمه… صمیمیت

پروانه- بچه ها به نظرتون چی براش بخرم؟ الان دو هفته اس همش دارم به این موضوع فکر می کنم

فیروز- خب…

محمود- راستش حالا عجله نکنین بهتره

پروانه- یه راهنمایی کوچیک مردونه به من بکنین دیگه

فیروز- یه چیز ساده

محمود- ولی صمیمی

پروانه- مثل چی؟

فیروز- مثل چی؟ مثل چی محمود؟

محمود- مثل….

پروانه- مثل؟

محمود- مثل یه…

فیروز- مثل یه دونه

محمود- مثل یه دونه چیز…

پروانه- اصلا نمی خواد… خودم یه فکری می کنم واسش

محمود- آره دیگه… یه چیز ساده

فیروز- مهم اینه که به یادش بودید… سیروس همیشه تو یاد همه ی ما می مونه

پروانه- من همیشه به یادشم

محمود- ما هم همیشه به یادشیم… یادش در ما همیشه زنده اس

فیروز- سیروس رو نمی شه فراموش کرد

محمود- من یه دنیا خاطره باهاش دارم

فیروز- (زیر لب) بگو

محمود- (زیر لب) تو بگو

فیروز- سیروس یه دونه بود و هست… از کلاس اول… فکرش رو بکن فقط هفت سال تو زندگیم نمی شناختمش

پروانه- عجیبه تا الان نرسیده… دارم نگران می شم یواش یواش

محمود- آره خیلی عجیبه…

فیروز- نکنه اتفاقی افتاده باشه

پروانه- چه اتفاقی؟

محمود- نگران نباشین پیداش می شه

فیروز- آره پیداش می شه

پروانه- آره دیگه کم کم باید پیداش بشه

فیروز- آره کم کم

پروانه- برای اون روز دوست دارم هر هنری دارین رو کنینا

محمود- فیروز علاوه بر اینکه خوب می رقصه خوبم می خونه

فیروز- اِ…

پروانه- آفرین… رو نکرده بودی آقا فیروز

محمود- باید یه چندتا آواز خوب انتخاب کنیم

پروانه- آوازای خاطره انگیز

محمود- فیروز لری هم بلده

پروانه- نه یه آواز خاطره انگیز قدیمی که هممون بلد باشیم بهتره… قبول دارین؟

فیروز- موافقم

محمود- خب چه آهنگی؟

پروانه- من می گم آهنگ…من خیلی آهنگ” آمد آمد با دلجویی رو” دوست دارم

محمود- عالی می خونه این آهنگ رو فیروز… بخون… بخون فیروز…(همه با هم همخوانی می کنند این ترانه را)

پروانه- اِ… اومد بیرون

محمود- چه سرعتی هم داره

فیروز- خودم می رم بالا…. کاسه کجاس؟

محمود- اونجاست

پروانه- نیفتین

فیروز- می گیرمش الان

محمود- کاسه رو بذار روش ، بعد آروم جای کاسه رو تغییر بده… اینطوری میفته توش

پروانه- آره این پیشنهاد خوبیه

فیروز- گرفتمش

پروانه- آفرین

فیروز- یه روزنامه بدین بزارم روش تا در نره

پروانه- الان میارم… (از صحنه بیرون می رود و برمی گردد) اینم روزنامه… خفه نشه اون زیر…

فیروز- نه خفه نمی شه…

محمود- هیچیش نمی شه

پروانه- عنکبوت بیچاره

فیروز- می بریم یه جای خوش آب و هوا آزادش می کنیم

محمود- آره می بریم یه جای خوب همین اطراف آزادش کنیم

فیروز- اصلا نگرانش نباشین

محمود- آره نگران نباشید

فیروز- ما دیگه یواش یواش از خدمتتون مرخص بشیم.

محمود- آره دیگه سیروسم که نیومد

پروانه- آره من نگرانشم.

محمود- نگران نباشید

فیروز- آره میاد

محمود- آره پیداش میشه کم کم.

پروانه- پس قرار ما شد چهارشنبه

محمود- حسابی باید غافلگیرش کنیم

فیروز- همه چیو بسپرید به ما

پروانه- پس تا چهار شنبه

فیروز- تا چهار شنبه

محمود- چهار شنبه

پنج.

نور موضعی در دو سوی صحنه روی فیروز و محمود روشن می شود.

 

فیروز- جشن تولد خوبی می شد

محمود- من تا حالا واسم جشن تولد نگرفتن

فیروز- سیروس حسابی غافلگیر میشد. مگه نه؟

محمود- باید قبلش می رفتم راجع به نقاشی و این جور چیزا کتاب متاب می خوندم

فیروز- زن کارمند خیلی خوبه…کمک خرجه

محمود- من خوشم نمیاد زنم کار کنه

فیروز- بیچاره سیروس

محمود- کی فکرشو می کرد؟

برای کسب مجوز اجرا برای این نمایشنانمه به کامران شهلایی(۰۹۱۲۴۰۲۹۳۱۶) نویسنده نمایشنامه تماس حاصل فرمایید.

 

 

 

 

 

 

 

 


برچسب ها :
دسته بندی : کافه نمایشنامه , نمایشنامه ایرانی
مطالب مرتبط
مشترک مورد نظر
کاش خوابت را ندیده بودم
قصه های تمام نشدنی
من همسر خودم هستم
اودیسه
ارسال دیدگاه

تبلیغات