برگزیده

تاریخ انتشار : ۱۳۹۵/۰۸/۲۶ - ۱۱:۲۳

چه‌گونه یک نمایش‌نامه، جان می‌گیرد؟

مشهدتئاتر- متنِ نمایش‌نامه، مانندِ انسانی ست که زنده‌گی‌ی نباتی دارد و ما با خواندن‌اش آن را از حالتِ کُما بیرون می‌آوریم و حیات دوباره می‌بخشیم.    متنِ نمایش‌نامه، مانندِ انسانی ست که زنده‌گی‌ی نباتی دارد و ما با خواندن‌اش آن را از حالتِ کُما بیرون می‌آوریم و حیات دوباره می‌بخشیم. انسان‌واره کردنِ نمایش‌نامه، به ما […]

چه‌گونه یک نمایش‌نامه، جان می‌گیرد؟

مشهدتئاتر- متنِ نمایش‌نامه، مانندِ انسانی ست که زنده‌گی‌ی نباتی دارد و ما با خواندن‌اش آن را از حالتِ کُما بیرون می‌آوریم و حیات دوباره می‌بخشیم. 

 

متنِ نمایش‌نامه، مانندِ انسانی ست که زنده‌گی‌ی نباتی دارد و ما با خواندن‌اش آن را از حالتِ کُما بیرون می‌آوریم و حیات دوباره می‌بخشیم. انسان‌واره کردنِ نمایش‌نامه، به ما یاری می‌رساند تا بتوانیم پیکره‌بندی‌اش را آن‌گونه که هست و آن‌گونه که ما می‌خواهیم، مرتب و منظم کنیم.
بی‌گمان برای «خواندنِ» نمایش‌نامه، تنها کافی ست که کلمات‌اش را بخوانیم اما برای «دیدن» یا درکِ تصویری‌ی آن، هر کس شیوه‌ی منحصر به فردی دارد. یکی از شیوه‌های خواندنِ متنِ نمایشی، شیوه‌ی «جان‌بخشی» به سبکی ست که در ادامه اشاره خواهد شد:

نمایش‌نامه‌نویس کیست؟
نخستین بخش از شیوه‌ی «خواندن به روش جان‌بخشی»، شناختِ نسبی از نویسنده است. نمایش‌نامه‌نویسی که متن‌اش را می‌خواهیم بخوانیم، کیست؟ هر اطلاعاتی که به ما کمک کند تا بیش‌تر از او بدانیم، سبب خواهد شد تا بهتر نوشته‌اش را درک کنیم. مثلن اگر بدانیم که تنسی ویلیامز مدام در خانواده تحقیر می‌شده و پدرش او را همیشه سرکوفت می‌زده یا خواهرِ تنسی، بیمار بوده و در جوانی از دست رفته، شاید بهتر بتوانیم آثارش را بشناسیم.

نمایش‌نامه از چه فرهنگی برآمده؟
متن اصلی [اورژینال] به چه زبانی نوشته شده؟ در چه دورانی به نگارش در آمده؟ محصولِ چه فرهنگی ست؟ هر کدام از این پاسخ‌ها به ما یاری خواهد رساند تا جان‌بخشی‌ی نمایش را در هنگامِ خوانشِ متن، بهتر و شفاف‌تر به انجام رسانیم. مثلن اگر بدانیم که «بادبزن خانم ویندرمیر» در اواخر قرنِ هجده‌اُم میلادی و در کشور ایرلند به نگارش درآمده، می‌توانیم حدس بزنیم که لباس‌ها، اثاث‌ها، فرهنگ و آداب و رسومِ آن بُرش از جغرافیا و تاریخ، چه شکل و شمایلی ممکن است داشته باشد.

نمایش‌نامه دارای چه شخصیت‌هایی ست؟
هر نمایش‌نامه‌ای دارای شخصیت‌هایی ست که اغلب، در اولِ متن به آن‌ها اشاره می‌شود. گاهی اطلاعاتِ اندکی از هر شخصیت برای ما در دست‌رس است. مثلِ جنسیتِ اشخاص، نسبت‌شان با هم و سن و سال‌شان. به تناسبِ هر کدام از این اطلاعات، می‌توانیم شخصیتی واقعی را که در اطرافِ خود می‌شناسیم، جای‌گزین کنیم. از اقوام و خویشان‌مان گرفته تا بازی‌گرانِ محبوب‌مان.
مهم نیست که شخصیت‌های انتخابی‌ی ما با فیزیکِ شخصیت‌های نمایش‌نامه هم‌آهنگی داشته باشند. مهم این است که ما تصویری قابلِ درک از هر کدام‌شان در ذهن‌مان ساخته‌ایم که کمک‌مان می‌کند آن‌ها را ببینیم. مثلن در نمایش‌نامه‌ی «سرایدار» [هرولد پینتر] می‌توانیم به جای دیویسِ پیر، آبدارچی‌ی محلِ کارمان را بگذاریم.
اما اگر هیچ اطلاعاتی درباره‌ی شخصیت‌ها از اول به ما داده نشده باشد، کاراکترها را می‌توانیم در ذهن‌مان، اتفاقی و حدسی انتخاب کنیم. بعد که جلوتر می‌رویم، با روشن‌تر شدنِ ظاهرِ هر کدام از آن‌ها، بازی‌گرِ ذهنی‌مان را نیز می‌توانیم تغییر دهیم.
من، خود، ترجیح می‌دهم که همیشه قبل از خواندنِ نمایش‌نامه‌ای، عکسِ نویسنده را ببینم و به او در نمایش‌اش، نقشی بدهم. گاهی ممکن است مردی، نمایش‌نامه‌ای بنویسد که همه‌اش زن باشند یا به‌عکس. در آن صورت، سعی می‌کنم چهره‌ی نویسنده را در هیئتی جز جنسیتِ خودش، تصور کنم. چرا که معتقدم نمایش‌نامه‌نویس همیشه در یک یا دو کاراکتر، خودش را بیش‌تر متجلی می‌کند.

نمایش‌نامه در چه فضایی اتفاق می‌افتد؟
اغلبِ نویسنده‌گان متأخر و معدودی از نمایش‌نامه‌نویسانِ متقدم جهان، پیش از آغازِ داستان، شرحِ کوتاه یا مفصلی از فضای کلی‌یی که قصه در آن اتفاق می‌افتد را، می‌آورند. نویسنده‌گانِ متأخر در توصیفِ فضای داستان، بیش‌تر دقت و وسواس نشان می‌دهند و متقدمین، اغلب به آوردنِ نامِ جاها یا زمانِ روی‌دادها، اکتفا می‌کردند.
در هر دو حالت، خواننده‌ی نمایش‌نامه، به مددِ قوای تخیل خود، فضای نمایش را در ذهن خواهد ساخت. در «خواندن به شیوه‌ی جان‌بخشی»، مخاطبِ نمایش‌نامه، تا زمانی که تصویر روشنی از فضا را در ذهن نسازد، به ادامه‌ی مطالعه نمی‌پردازند. او با بهره‌گیری از قدرتِ تخیل و تصویرپردازی‌اش، جزءبه‌جزء فضا را در ذهن می‌سازد و از لباس و نور و دکور و آکساسوار، تصوری شفاف برای خود دارد.

هم‌زمان با خواندنِ متن، نمایش را کارگردانی کنیم:
شخصیت‌ها از چه سویی وارد یا خارج می‌شوند؟ کجا می‌ایستند؟ کجا می‌نشینند؟ کجا راه می‌روند؟ کجا حس‌شان عوض می‌شود؟ و خلاصه، چه کنش و واکنش‌هایی از خود نشان می‌دهند؟… همه‌ی این پاسخ‌ها را، ذهنِ ما به ما خواهد داد. متنِ نمایش، مثلِ فیلمی جلوی چشم‌مان در حال جان گرفتن است. فیلمی که بازی‌گران‌اش را خودِمان انتخاب کرده‌ایم.
نمایش‌نامه را در حالِ مطالعه، باید دید. تمامِ پرسوناژهای‌اش تا جایی که ممکن است، جزییاتِ روشنی دارند. از رنگِ پوست و مو و چشم گرفته تا حتا ریزه‌پردازی‌های لباس و آرایش‌شان. متنی که می‌خوانیم، به خواسته‌ی ما کارگردانی می‌شود. و این ما هستیم که با هر دیالوگ، فضای تصویری‌ی اثر را شکل می‌دهیم.

هر از چند گاهی، نیاز به استراحت ست:
طبیعی ست که بعد از مدتی، تصاویرِ ما محو و سایه‌وار می‌شود. مخصوصن نمایش‌نامه‌هایی که خوب‌اند، آن‌قدر ما را درگیرِ حوادث‌شان می‌کنند که نمی‌گذارند پابه‌پای‌شان، تصاویرِ ذهنی‌مان را جلو ببریم. در زمانی که احساس می‌کنیم تصاویر آن شفافیت و تمرکزِ اولیه‌اش را از دست داده، به خودمان استراحت می‌دهیم. صبر می‌کنیم تا تصاویر به درستی و با وضوحِ کامل‌تری دوباره به ذهن‌مان برگردد.
جزییات، مهم‌ترین عنصرِ این بخش از مطالعه ست. ذهن، مثلِ دوربینی که روی سوژه فاکوس می‌کند، تصویر اصلی را شارپ نشان می‌دهد و تصاویرِ اطراف‌اش را محو خواهد کرد.

تصاویر در طولِ مطالعه، تغییر شکل می‌دهند:
ممکن است وقتی شروع به خواندنِ نمایش‌نامه‌ای کنیم، چهره و اندام و لباسِ یک شخصیت را درست حدس نزده و تصویرِ اشتباهی از آن در ذهن بپروریم. هر چه قدر که در متن جلو می‌رویم، تصاویرِ ما کامل‌تر خواهد شد. شاید جایی برسیم که نیاز باشد بازی‌گرانِ ذهنی‌مان را عوض کنیم. در این صورت نباید معطل کرد. همان‌طور که یک کارگردانِ کاردان احتمال دارد در میانه‌ی تمرینِ نمایشی، به این نتیجه برسد که بازی‌گرش به دردِ نقشی که ایفا می‌کند، نخورده و او را عوض می‌کند، ما نیز بازی‌گرانِ ذهنی‌ی خود را می‌توانیم عوض کنیم. مهم نیست چند بار این کار تکرار می‌شود؛ مهم این است که بازی‌گرانِ خیالی‌ی ما، کاملن منطبق با شخصیتِ نمایشی‌شان باشند.

حضورِ موسیقی، در فرآیندِ تخیل بسیار مفید است:
گاهی ترجیح می‌دهیم نمایش‌نامه را هم‌راه با شنیدنِ موسیقی‌یی واقعی بخوانیم. اگر چنین تصمیمی داریم، بهتر است موسیقی‌ی بدونِ کلام باشد. اما از آن‌جا که مشخص نیست موسیقی‌ی انتخابی‌ی ما با فضای کلی‌ی کار هارمونی داشته باشد یا نه، بهتر است این مورد را نیز واگذار به تخیل کرد.
بگذاریم ذهن‌مان موسیقی بسازد. ذهن را رها کنیم تا در جایی که لازم است، نت‌های موردِ دل‌خواه‌اش را کنارِ هم قرار داده و موسیقی‌یی را اجرا کند. مهم نیست که ذهنِ ما موسیقایی باشد یا نه؟ مهم این است که ذهن، عادت به نظمِ آواها کرده و در هر جا که مناسب می‌داند، از موسیقی بهره ببرد.

از صحنه‌هایی که برای‌مان اهمیت دارد، عکس بگیریم:
ما اغلب عادت داریم درباره‌ی فیلم‌هایی که توجه‌مان را جلب می‌کند، حرف بزنیم. صحنه‌های‌اش را برای دیگران تعریف کنیم و دوباره از یادآوری‌ی آن لذت ببریم. همین روش را می‌توان در موردِ نمایش‌نامه‌هایی که می‌خوانیم به کار ببریم.
از صحنه‌های موردِ علاقه‌مان می‌توانیم عکسی ذهنی بگیریم و به همان تصویری که در تخیل‌مان شکل گرفته، مدتی خیره بمانیم. حتا می‌توانیم این صحنه‌های ذهنی را برای دیگران بازگو کرده و اطرافی‌یان را نیز در تخیل‌مان شریک سازیم.
عکاسی از تخیل، باعث می‌شود تا بهتر و دقیق‌تر بتوانیم روی نقاطِ موردِ دل‌خواه‌ام متمرکز شویم. جزییاتِ بیش‌تری را به تصویرِمان بدهیم و حتا در جاهایی که نیاز است، عناصرِ تصویرِ خیالی‌مان را تصحیح کنیم.

سخن پایانی:
خواندن به شیوه‌ی جان‌بخشی، نیاز مبرمی به قوه‌ی خلاقه و تخیلِ آزاد دارد. گاهی کسانی که قدرتِ تصویرپردازی‌ی ذهنی‌ی بالایی دارند، بعد از مدتی که از مطالعه‌ی متنِ نمایشی می‌گذرد، مردد می‌مانند که آیا نمایش را دیده‌اند یا فقط خوانده‌اند؟
شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که بعد از دیدنِ یک فیلمِ خارجی با زیرنویس، به خاطر نمی‌آورید که آیا آن فیلم را دوبله شده دیده‌اید یا به زبانِ اصلی؟ درست همین کارکردِ تلفیقی و ترکیبی، در هنگامِ مطالعه به روشِ جان‌بخشی برای ما می‌افتد.
چنین شیوه‌ای از خواندن به ما کمک می‌کند که ذهنِ خود را کاملن درگیرِ متن کرده و هنگامِ مطالعه، متمرکزتر از دیگران عمل کنیم. علی‌الخصوص کارگردان‌های تآتر [که اکثرن ذهن‌شان تصویرپرداز بار آمده] عادت کرده‌اند که به جای خواندنِ سطورِ نمایش‌نامه، آن را ببینند.
دیدنِ متن، نیاز به آگاهی دارد. هر چه مطالعه بیش‌تر شود، قدرت خلاقیت ذهن بالاتر می‌رود. پس تا جایی که امکان داریم، از مطالعه و جان‌بخشی به واژه‌ها، دست برنداریم.

آرش خیرآبادی


برچسب ها :
دسته بندی : تازه ترین ها , مقاله
ارسال دیدگاه

تبلیغات