برگزیده

تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۹/۲۲ - ۱۸:۵۷

همه چیز فدای مفهوم

پیانیستولوژی نمایشی فانتزی موزیکال با کمدی کمرنگ و کم مایه وبیشتر کلامی نگاهی است به قرون وسطی و حوادث قبل از رنسانس.

همه چیز فدای مفهوم

نقدی به نمایش  «پیانیستولوژی» به کارگردانی محمد نیازی

مشهدتئاتر- مصطفی سمیعی- پیانیستولوژی نمایشی فانتزی موزیکال با کمدی کمرنگ و کم مایه وبیشتر کلامی نگاهی است به قرون وسطی و حوادث قبل از رنسانس.

نخست باید به شکل موزیکال و فانتزی در نمایش چه مشهد و چه پایتخت پرداخت اینکه با محدودیت های نمایش که حتی شکسپیر هم از آنها نالان بود چقدر می توان این نوع نمایش ها را قابل قبول و سرگرم کننده در عین حال با رفت و آمد احساس و تاثیر گذار ساخت و آیا تئاتر را باید ظرفی دید که فارغ از توانایی ها و پروداکشن پرخرج و عظیم می شود هر محتوایی و هر مظروفی را در آن ریخت؟

تئاتر ظرف نیست، تئاتر کتاب نیست،تئاتر بیان است که فقط می توان مسائل و مفاهیمی را در این مدیوم  مطرح کرد که حاصل کنش، رفتار و حس میان یک، دو، یا چند انسان معین و مشخص در محدود ترین حالت ممکن یعنی مکان، زمان و فضای مشخص است باید هر کدام از شخصیت ها فضا، مکان و اساسا هر آنچه در نمایش است را اول تعریف کرد، حد و رسم آنها را برای مخاطب مشخص کرد، در خاص ترین حالت ممکن در مشخص ترین داستان و با روایتی که مخاطب را تا پایان نمایش ببرد و بعد اگر نمایشنامه نویس و کارگردان خیلی هنر به خرج دهند شاید بتوان یک جمله بسیار ساده را پس از سرگرمی به عنوان مفهوم یا بالاتر محتوای اثر به مخاطب منتقل کرد. در تک گویی و مونولوگ هم به همین شکل است. تئاتر منهای سرگرمی یعنی ادا و اطوارهایی که فقط وقت مخاطب و حق او را ضایع می کند چرا که ما برای اینکه با شخصی ارتباط برقرار کنید نخست باید تمام حواس او را به خود جلب کنیم به قول استاد سینما آلفرد هیچکاک هنرمند برای اینکه حرفش را به مخاطب بزند باید بهای گزافی بدهد و آن در سینما( و تئاتر) سرگرمی است.

فانتزی در اکثر نمایش های ایرانی الکن است دود و نور شرایط لازم برای آن است اما نه کافی، برای خلق فانتزی نخست باید واقعیت را در نمایش تعریف کرد واقعیت نمایش چیست؟سپس با تمییز واقعیت از خیال خیال نمایش را تعریف کرد وبعد از رفت برگشت میان این دو دنیا به معنا رسید  در اکثر نمایش ها می توان واقعیت را خیال فرض کرد یا برعکس اساسا در جهان نمایش واقعیت و خیال معنای خاص خود را می گیرند معنایی که باید در مادی ترین حالت ممکن برای مخاطب بیان کرد. بازیگر روی تخت خوابیده ناگهان دود وارد می شود و ما به جهان خیال می رویم اگر این طور بود در تعطیلات پایان هفته کنار آتشی که رویش کباب درست می کنیم همه ما در خیال هستیم به باور نمایش پیانیستولوژی حتما هستیم.

اما وجه موزیکال نمایش، موسیقی نباید موتور پیش برنده و محرک نمایش شود. موسیقی نباید بار حسی نمایش را به دوش بکشد. موسیقی تسهیل کننده است اما نه اصل فلسفه وجودی همسرایان هم در نمایش تفسیر کنش یا آرزوی قهرمان است. وقتی شخصیت خلق نمی کنیم فضاها همه انتزاعی هستند مکان مشخص نیست داستان و کنشی نداریم همسرایان تقریبا فقط برای اجرای موسیقی و کنسرت به کار گرفته شده اند  چاره ای نداریم جز اینکه خواننده سوپرانو را مجبور کنیم از ابتدا تا پایان کنسرت اجرا کند، به این فکر می کنم که اگر دو اجرا در روز بود خواننده ی بیچاره برای اجرای دوم صدایش آبسه می کرد.

این مسائل در نمایش های تهران هم به همین شکل که شاید بدتر هم هستند نمایش نامه نویس خیام را مولانا را نمی شناخته ذره ای در مورد عرفان و طریقت اطلاعات نداشته و نزیسته این می شود که خیام را یک درویش پای منقل نشین نشان می دهند مولانا را بدتر و تمام برداشت ما از موزیکال بودن اثر و خیام و مولانا همین سطحی کاری هااست و مخاطب را گول زدن.

اما پیانیستولوژی نمایش پر خرج، پر مخاطب و پر زرق و برق این روز های تئاتر مشهد در مورد این نمایش می توان گفت که  خانه از پای بست ویران است یعنی نمایش نامه. نمایش نامه ای که نظر به یک دوره تاریخی دارد و می توان گفت فقط نظر دارد. نمایشنامه نویس چه دغدغه ای داشته چه گره ای در ناخود آگاه داشته که از درونش داستان در مورد قرون وسطی لبریز شده؟ هیچ ما به ازای خارجی در ایران ندارد شاید شرایط کنونی ایران را قرون وسطی می بیند و نیازمند به رنسانس!؟ حتی اگر این هم باشد شکل و شمایل نمایشنامه گویای این است که کاملا یک کار بی دغدغه و تجربه نشده است معلوم است که تصور ما از رنسانس و قرون وسطی به اندازه پیانیستولوژی از ما و نویسنده دور بوده که حاصلش شده این اثر اثری که بسیار پر طمطراق با قاب های مفهومی زیاد اما بی ربط بهم بدون کوچک ترین حسی است. جالب اینجاست که ما از ۸ سال دفاعی که تجربه مشترک نزدیک به ۳۰ میلیون انسان است هنوز نمی توانیم اثری در خور خلق کنیم جز چند کار سینمایی و چند تئاتر که مجموعشان به ۱۰ نمی رسد حالا از رنسانسی می خواهیم نمایش روی صحنه ببریم که در کتاب ها خوانده ایم و حتی خوب هزم نکرده ایم!

در جهان نمایش ما نماینده مذهب و دین نماینده هنر یا نماینده یا نماد هیچ قشر یا موجودی یا حسی را نداریم مگر اینکه آن پدیده ای که نماینده یا نماد است فی نفسه و ذاتا خودش باشد بسیار خاص و مشخص یعنی راهبه باید یک راهبه خاص در شهری خاص با  خصوصیات یک انسان عادی باشد و آن خصوصیات را در کنش یا رفتار نشان دهد تا بعد بتوان آن را تسری داد به همه ی آن قشر یا شکل.راهبه یک لباس یا گریم نیست یک انسان است با تمام قوت و ضعف هایش و سپس ایدئولوژی، لباس شخصیت خلق نمی کند.صحنه ها بسیار زیبا و حتی مفهومی هستند اما داستان کجاست؟شخصیت و داستانی نداریم حتی کنش قابل توجهی در کار نیست، جای تقابل اندیشه ها در کتاب های فلاسفه است. جای تحلیل تاریخ و اینکه تاریخ تکرار می شود در برنامه های تفسیری تلویزیون است نه صحنه نمایش، روی صحنه باید داستان گفت سرگرم کرد انسان ساخت و از انسانیت گفت.روایت کاملا کسل کننده و خواب آورست چون داستانی نیست که روایت شودو حتی ترفندی برای کشاندن مخاطب به پایان نمایش بدون خواب، این می شود که به ناچار به کلی گویی روی می آوریم راهبه نماینده دین یا شیطان می شود آن دو مرد نماینده هنرمندانی که احمق و بازیچه دست قدرت ها هستند که بسیار توهین آمیز است.  فرد کند ذهنی که نماینده دانشمندان است که بازهم توهین آمیز است. انگار مجلس نمایندگان ساخته شده به جای نمایش، کتابی که به ذاته ایده بدی نبوده اما کتاب چرا این قدر داناست و انسان ها کم شعور؟ چرا کتاب از انسان بزرگتر است؟ کتاب زاده ذهن مااست یا ما زاده کتاب هستیم؟ کتاب بی نام و نشان نماد هیچ چیزی در جهان نیست حتی به ضرب بازیگری که درونش بزند زیر آواز و جالب که درون کتاب تصویر مرد ویترووین داوینچی نقش می بندد بعد خود کتاب در مورد پیانو سخنرانی می کند! کتابی که به عنوان یک شخصیت به مخاطب معرفی نمی شود نماد نه کتاب است نه هیچ چیز دیگری نمادی که خودش نیست نمی تواند نماینده حتی خودش شود چون کتاب نیست تا نماینده کتاب شود شرط اول وجود مادی و فیزیکی و ماهوی به عنوان کتاب است بعد نماد نماینده یا هر چیز دیگری ازاین دست حتی کتاب هم در این نمایش کلی گو وراج  و بی خاصیت و اگزوتیک است.باید به سازنده ی عزیز این اثر گفت در تئاتر هنر و مفهوم از پس سرگرمی می آید سرگرمی از پس داستان تعلیق و بازی با مخاطب می آید در این مدیوم وقتی داستانی برای تعریف کردن نداریم انگار که هیچ چیز برای گفتن نداریم. می شود به جای دیدن پیانیستولوژی تاریخ تمدن ویل دورانت را خواند بسیار ساده تر و حتی بهتر ازاین نمایش  تاریخ را متوجه می شویم بدون نظریه های پیانیستولوژی،وقتی مدیوم را نشناسیم وقتی حرف های زیادی برای گفتن داشته باشیم و ندانیم چطور بزنیم این می شود که کلی گویی کنیم به هنرمند به خودمان توهین کنیم مخاطب را هم آخر نمایش از خواب بیدار کنیم که به خانه برود.شخصیت ها معلوم نیست چه کسی در کجا هستند حتی تیپیکال هم نیستند. کنش ها چیست؟رفتارها چگونه است؟چه ارتباط سیستماتیکی بین اجزای نمایش برقرار است؟سه شخصیت در نمایش قابل حذفند کتابدار،دانشمند و کشیش اعظم همه سایه اند و سرهم بندی شده کاملا مکانیکی هستند و نه ارگانیک و می توانند محو شوند آنقدر که سطحی و بی رمقند مسئله سوزاندن باینکه تراژیک است در متن کمیک به آن پرداخته شده و این اصلا نه جالب است نه نو آوری و نه انسانی، تحول که شاید هدف نمایش است کجای داستان است؟ شاید تحول راهبه که ابدا تحول نیست اضمحلال هم نیست سر هم بندی و کادو پیچی است  وقتی شخصیتی نداریم تحول شخصیت قطعا وجود ندارد،هنرمندان و دانشمندان در جهان این نمایش انسان های ابله و ساده لوحی هستند که بازیچه هستند و هیچ کنش و اختیاری ندارند که این از نگاه مضحک نمایش به هنرمندان و دانشمندان سرچشمه می گیرد عشق بین یوهان و راهبه خام و مسخره است و ناگهان از شکل متلک و مسخره بازی در پایان به عشقی آتشین تبدیل می شود که به خاطرش می شود آدم کشت. نگاه امانیستی نمایش به جهان در سراسر نمایش در دیالوگ ها و مونولوگ ها کاملا محسوس است و آزار دهنده مونولوگ ها بسیار فرسایشی و حوصله سر بر بودند حتی بعضی از دیالوگ ها طولانی بودند و نه به روایت داستان   کمک می کردند نه جنبه های مختلف شخصیت را آشکار می کردند و عبث بودند باتوجه به همان داستان کم مایه و الکن در پایان باید پیانیست ها کنشی می داشتند که حداقل هنر سربلند و پیش برنده و الهام بخش باشد با کمال تعجب می بینیم که در پایان هردو پیانیست مثل دو ابله فریب خورده می میرند و من به عنوان یک مخاطب فقط متعجبم! در نمایش ما آن چیزی را که می بینیم باور می کنیم نه آن چیزی که صاحب اثر قصد یا باور داشته که بگوید با این وجود نمایش آشکار کننده ناخود آگاه نیز هست. در آثاری که پایه تاریخی دارند نباید در وقایع دخل و تصرف کرد در پایان نمایش راهبه در آتش خود می سوزد با همان منطق کلی گوی نمایش هم اصلا درست نیست ما حق دخل و تصرف در اصل تاریخ را نداریم در جلد ۵ و جلد ۶ تاریخ تمدن ویل دورانت  یعنی رنسانس و اصلاح دینی به وضوح آمده که حکومت فاسد کلیسا مقهور اراده مردم می شود رنسانس یک تفکر بود که با بازرگانی جنگ و اندیشه حکومت فاسد کلیسایی را بر انداخت تا ۲۰ سال پس از رنسانس و قبل از اصلاح دینی کلمه کشیش و راهبه به عنوان فحش مورد استفاده بوده است و هیچکس داوطلب شغل کشیش نبوده است ودیکتاتوری کلیسا را اراده مردم نابود می کند، مردمی که مانند یوهان و ایوان نبودند و نیستند. باخ سال ۱۶۵۸-۱۷۵۰ می زیسته است در عصر جدید تاریخی ودر دوره باروک یعنی ۱۶۰۰ به بعد  باخه چه جایی در متن ما دارد نه مکان تاریخی نه زمان تاریخی  وبا ه تانیثی که معلوم نیست متعلق به راهبه است یا حمیده یا ماده؟!!!پیانو سال ۱۷۰۹ در ایتالیا به دست بارتولومئو کریستوفری ساخته شد نمایش قبل ۱۴۰۰ در جریان است، اسم پیانیست خود فروخته داستان یوهان است و آلمانی و شاید خود باخ است و متاسفم برای پیانیستولوژی کافیست  نگاهی کنیم به آثار برگمان که چه نگاه انسانی و درستی به باخ و آثارش دارد اینکه ما به بزرگی توهین کنیم نشان از بزرگی ما نیست. نشان از درک بالای ما نیست نشان از جهل ماست. شاید بهتر باشد باخ را رها کنیم او اثاری زنده دارد که جاودانه اش کردند  به داد خود برسیم که در باتلاق جهل گرفتاریم و محکوم به نیستی و فنا هستیم این کارها را مثلا دیکنز و نویسندگان انگلیسی بلد بودند که انجام می دادند  و با اسامی نماد سازی و معنا سازی می کردند اما با این نمایش ها مشخص است که خیلی عقبیم و کج فهمیدیم  و اما می رسیم به دیالوگ فاجعه یا متلک و شاید هدف  این نمایش جایی از نمایش قبل از اجرای قطعه پیانیستولوژی یکی از پیانیست ها با اشاره به مخاطب می گوید باید قطعه پیانیستولوژی را برای مردم قرون وسطی بنوازیم این خیلی فاجعه است این که مردم خود را مردم قرون وسطی ببینیم نشان از کوتاهی اندیشه است و نگاه سخیف به مردم و در واقع توهین به خود است. معلوم نیست تا کی هنرمندان ما می خواهند از هنر به عنوان تریبون عقاید صحیح و غلط خود استفاده کنند! به خود و دیگران توهین کنند!

کارگردان علی رغم تلاش برای اجرای صحیح نمایش به دلیل ضعف های عمده و کلی متن با وجود هزینه ها و زحمات بسیاری که متحمل شده اند قادر نیست تا نمایش را به  اثری تبدیل کند که از خود دفاع کند. با این حال بعضی ایراد ها خیلی به چشم می آمد. مثلا این که چهره ی راهبه اگر نگویم عینا تقریبا کپی راهبه فیلم ژانر وحشت هالیوود کانجیورینگ ۲ است برای شیطان نشان دادن لزومی ندارد شیطان مجسم شود در لباس راهبه کافیست انسانی با خصوصیات شیطانی خاص و منحصر به فرد با داستان و پیرنگ درست بسازیم تا خودش بشود نماینده شیطان از نوع خلف آن لازم نیست گریم سنگین هم بشود. دیگر اینکه مردم قرون وسطی پارکور، ام سی و کونگ فو بلد بودند و درگیری های ابتدای نمایش بیشتر از جنس سریال های کره ای بود تا قرون وسطی.شکل اجرای های همسرایان در طول نمایش بیشتر شبیه انیمیشن های سیندرلا دیو و دلبر علاءالدین و این گونه انیمیشن های هالیوودی بود که خیلی به چشم می آمد نه تنها در موسیقی بلکه اجراها بازی ها و حرکت ها هم کارتونی بود کتابدار و کشیش نمایش شکل پیر فرزانه شرقی بودند که از نمایش بیرون می زد. قاب منفرد مفهومی زیبا در نمایش به تنهایی نه مفهوم است و نه ارزشی دارد قابی که رابطه ی ارگانیگی با کل ندارد جزئی از کل نیست بی فایده است و نمایش نیست مفهوم نیست ارزشی هم ندارد نمایش با حسی که می دهد و حسی که می گیرد زنده است نه با قاب زیبا، نمایشی که ابژکتیو است اما به سبژه تبدیل می شود فارغ از زیبایی قاب به حس نیازمند است حسی که به تماشاگر می رود ضربدرجمعیت می شود و باز می گردد نمایشی که جریان حس در آن مثل موج دریا عمل می کند واین با جریان حس بین انسان ها یا فضا و انسان های روی صحنه در قالب داستان است که جریان می یابد نه فقط با قاب نه فقط با طراحی صحنه اگرچه که برای طراحی صحنه بسیار زحمت کشیده شده بود همه چیز برنامه ریزی شده سر وقت و حرفه ای بود اما بی اثر متاسفانه.

موسیقی با توجه به اینکه پایه موسیقی کلیسایی داشت تا حدودی قابل قبول بود و فضاها با تاکید ساز ارگان بیش و کم ساخته شده بود. در قسمتی  موسیقی به گام های هارمونیک می رفت و فضاها نزدیک به موسیقی ایرانی می شد اما خواننده همچنان اپرایی اجرا می کرد در بعضی از قسمت ها موسیقی،موسیقی ذن و یوگا می شد که خیلی طولانی نبود و به گوش نمی آمد. اما مسئله اساسی و ایرادی که شاید در طول نمایش دیگر حالت سادیک پیدا کرده بود و مخاطب را آزار می داد این بود که خواننده سوپرانو دائما نت های بالا را اجرا می کرد و اساسا انگار نت پایین برایش نوشته نشده بود و اصطلاحا پیانو نمی خواند بزرگترین اپراهای جهان هم به گوش شنونده احترام می گذارند و اوج و فرود صدای خواننده را طوری استفاده می کنند که گوش مخاطب خسته نشود اما در موسیقی پیانیستولوژی این موضوع شنونده را آزار می داد.گروه همسرایان با وجود موسیقی پلی فونی قابل قبول به لحاظ نمایشی خوب استفاده نشده بودند غیر از چند دقیقه اول نمایش،اشعار خیلی دم دستی بودند و با موسیقی در تضاد وزنی قرار داشتند که باعث می شد در بیشتر جاها خوب شنیده نشوند علاوه بر این اشعار اساسا قابل دفاع و تاثیرگذار نبودند و بیشتر به یک کار سرسری می خوردند تا کار یک موسیقی کرال و کلیسایی. اما به طور کلی موسیقی سوار بر درام بود و خیلی از قسمت ها نمایش فید می شد و فقط موسیقی در جریان بود و مدیریت حس بر دوش موسیقی بود که این موضوع نه برای موسیقی جنبه ی مثبتی است نه برای نمایش.

طراحی صحنه هم علی رغم زحمات بسیار زیاد وظیفه اش را درست انجام نمی داد هدف غایی و نهایی طراحی صحنه مفهوم سازی است. دنیای نمایش بخشی از درون شخصیت های نمایش است، اما هدف اولیه و ابتدایی آن تفکیک فضا و مکان برای مخاطب است صلیب بزرگ وسط صحنه شاید در مفهوم سازی بسیار سازنده باشد اما مانع از تفکیک درست فضاها و مکان ها می شد. مخاطبی که در انتهای سالن نشسته است قادر نیست از آن زاویه دید و فاصله غیر از صلیب چیز دیگری ببیند و مانع از تفکیک درست فضاها برای مخاطب می شد لباس ها هم اصلا دقیق طراحی نشده بودند زیبا بودند مثل همه ی عناصر این نمایش اما دقیق نبودند لباس آقایان فقط دانشمند شاید خیلی کم شبیه دوران تاریخی مذکور بود اما لباسهای دیگر هرکدام از صفحه ای از تاریخ بر گرفته شده بودند سر بند راهبه ها حجاب کلیسایی  نبود سربند بیمارستانی  شاید برای سال ۱۹۰۰باشد نه آن دوران، در قرون وسطی حجاب راهبه ها چیزی نزدیک به حجاب اسلامی بوده است با دورنگ اما در نمایش چنین نبود و اینکه اساسا آرایشی در کار نبوده است که در نمایش راهبه ها آرایش سنگینی داشتند که جالب نبود و مخاطب را از باور دور می کرد. لباس راهبه لباس کانجیورینگ ۲ بود که اصلا  لباس و گریم دقیقی نداشت اما به طور کلی شاید طراحی لباس برای این نمایش کافی باشد اما اصلا دقیق نبود.

بازیگران نمایش همگی تمام تلاش خود را برای خلق شخصیت ها کرده بودند و از تمام هنر خود استفاده کرده بودند اما نقش ها در متن بسیار کم مایه بدون پیرنگ شخصیتی و به هدف خلق نماد به جای شخص شاید از کل به جزء (که در نمایش باید از جزء به کل رفت) خلق شده بودند و بازیگران علی رغم توانایی ها و تلاش هایشان که در نمایش مشهود بود نتوانسته بودند از کل به جزء بروند و از کل به هیچ رفتند و از نماد به گاز منو اکسید کربن در جو رفته بودند که هیچ تقصیری ندارند و آنها هم به جبر کل به جزء و نماد به کل نمایش مثل خیلی قسمت های دیگر دچارند و فقط سعی می کنم همان مختصری که بود را نظر بدهم اما بازی مجتبی شفیعی یک بازی شسته رفته تئاتری اندازه بود که شیرین هم بود مهدی ضیا چمنی نه به اندازه شفیعی اما موفق بود مکث هایی در صحبت کردن و حتی راه رفتن و بازی داشت که اگرچه در نمایش قابل قبول است اما گاهی ریتم بازی و بدن خودش را بی دلیل لنگ می کرد که کمی ادایی نشان می داد و جالب نبود بازی را کارتونی می کرد.  مهسا غفوریان منهای یکسری اصوات لوسی که از حنجرش خارج می کرد که عجیب بودو لطمه میزد تقریبا خوب و قابل قبول بود و شاید مهمترین نکته مثبت این بازیگر این است که درست راه میرفت و لحن درستی در دیالوگ گفتن داشت  با راه رفتنش هم بازی می کرد و هم کاراکتر می ساخت برخلاف متن و با اینکه بازی زیادی داشت خیلی کم دچار شکست ریتم می شد که قابل توجه است بازیها مشکل اساسی نداشت حتی میلاد قنبری، میترا عسگری، پویا غازی، رضا رجب زاده،امین فیاضی که نقش های کوتاهی داشتند تقریبا در خدمت نمایش بودند اما نقش ها معلوم نیست چه بودند! مثلا کتابدار می دانست که راهبه چقدر خبیث و خون خوار است اما در حالی که او را استنطاق می کرد مزه می ریخت و کمیک بود که خیلی عجیب  است و بیشتر شبیه همان انیمیشن های هالیوودی است نسخه دسته چندم و مبتذلش.

پیانیستولوژی بر خلاف چهره زیبا و موجهش نمایش اگزوتیک و باسمه ای است. مخلوطی از سیندرلا جومونگ راهبه کانجیورینگ ۲ آخر هم که روی برهنه تاریخ بر بالای صلیب تاریخی که تاریخ نیست در حالی که دست انداخته می شود ناگهان جدی می شود و روی زشت خودش را نشان می دهد. قرون وسطی که نه تنها موزیکال هایی ازین قبیل خیلی بیشتر ازین ها و قوی تر ازین ها حقایق تلخش را نه کمیک می کند نه فانتزی ونه موزیکال تئاتری که نمی دانم چرا ظرف شده است! نمایشی که نمی دانم چرا منهای سرگرمی شده است! شعار کتابخوانی و ایستادن کتاب بروی انسان و انسانیت، نگاه های عجیب و غریبی که نه سوء تعبیر است نه روشنفکری که فقط نظریه های بی منطق از نوع  همه چی می دانم است، خوب است رجوع کنیم به سخن عمیق و ماندنی و انسانی سقراط. (می دانم که نمی دانم). پیانیستولوژی حرف های باسمه ای را که می زند هم مدام پس و پیش می کند خودش را هم گول میزند راهبه در پایان دسیسه کرد و نابود شد نه جرات داریم بگوییم دسیسه کرد و پیروز شد و نه جرات داریم بگوییم شکست خورد.پیانیست هایی که لوژی تهشان با شخصیت های نمایش کلاه قرمزی و پسر خاله مانندشان هیچ لوژی نیست بیشتر راهبه لوژیست که آن هم نیست امر بر دوستان مشتبه شده امیدوارم به جای کنکاش در تاریخی که متعلق به ما نیست به تجربه هایمان از زیستن برگردیم و فقط حول محور تجربه هایمان به دنبال هنر باشیم نه حرف ها ،نظریه ها و جهانی که دور از تجربه ها و دیده ها، جهان و نفس ماست بهتر که خودمان را بیابیم درون و نفسانیات خودمان را بشناسیم و شاید احیانا به خورده هنری تبدیل کنیم و به جای حل مسائل و مشکلات جهان، مشکلات خودمان را حل کنیم و شاید یک نفر دیگر را و نه اینکه هنر را روی مد کار کنیم هنر مدی ندارد هنر در وجود هر انسان فقط یک شکل یا حالت که بر گرفته از زیست او است را دارد.

 

 

 


برچسب ها : ,
دسته بندی : تازه ترین ها , خبر , نقد
دیدگاه کاربران کل نظرات :5
  • رضا

    تاریخ : ۲۳ - آذر - ۱۳۹۶

    برای من نمایش فقط جذابیت تصویری و قابی داشت
    فقط درگیر تصویرسازیای جذاب بودم و نه هیچ چیز دیگری


    پاسخ

  • رضا

    تاریخ : ۲۴ - آذر - ۱۳۹۶

    خب شما یه دونه بهترش رو درست کن ببینیم چی در می اری


    پاسخ

    • مهرداد

      تاریخ : ۲ - دی - ۱۳۹۶

      معایب این نمایش اینقدر زیاد بود که اندک نکات مثبتش به چشم نمیومد. انتظار کار بهتری رو داشتم. این نمایش، نه “هنر برای مردم” بود و نه “هنر برای هنر”.
      متاسفانه هنوز هم هستند کسایی که در جواب نقد یک منتقد، میگن “اگه میتونی بهترش رو بساز”. قاعدتا لازم نیست برای فهمیدن مزه‌ی غذا ( که آیا خوشمزه شده یا بدمزه) آشپز بود. برای فهمیدن کیفیت یک نمایش هم حتما نباید کارگردان یا تئوریسین تئاتر بود. این نوع برخوردها مشخص میکنه هنوز جنبه‌ی نقدپذیری در مردم خیلی پایینه


      پاسخ

  • حمید

    تاریخ : ۲۵ - آذر - ۱۳۹۶

    تا اینجا همه حرف های این نقاد محترم یک طرفه بود و از زاویه دید خودش …باید توجه کرد احتمالا تیم سازنده این تاتر هم توضیحات خودشون رو دارند…من این نقد رو بیشتر به قصد تخریب می بینم ….نقاد فقط معیب رو گفت اما بلد نبود پیشنهاد بده …خلاصه به قول چخوف:منتقدان همچون خرمگسانی هستند بر پشت اسبان نجیب مزرعه که مانع از کار کردن آن ها می شوند….


    پاسخ

  • ferial

    تاریخ : ۲۵ - بهمن - ۱۳۹۶

    نقذ نوسنده وارد نیست. ایشان اساسا انچنان که در پایان اشاره کرده اساسا با ساخت تئاترهایی در فضا و زمان یبه جز مان حال و تجربیات محسس و ملموس زندگی مشکل داره. باید به ایشون یادآور شد نقد باید ساختاری باشه و در قالب آنچه تولید شده نه آنچه که دوست داشتید ببینید و ندیدید


    پاسخ

ارسال دیدگاه