برگزیده

تاریخ انتشار : ۱۳۹۵/۱۰/۱۲ - ۱۰:۴۷

دو نمایش متفاوت در یک نگاه

مشهدتئاتر- فرشید تمری، منتقد، کارگردان و مدرسِ تآتر نام‌آشنای خراسان پیرامون نمایش «شراره» و «بی‌خردان» نقدی به رشته‌ی تحریر درآورده است.   به گزارش «پایگاه تخصصی اطلاع‌رسانی مشهد تئاتر»، فرشید تمری، منتقد، کارگردان و مدرسِ تآتر نام‌آشنای خراسان پیرامون نمایش «شراره» و «بی‌خردان» نقدی به رشته‌ی تحریر درآورده است. متن کامل این نقد را در […]

دو نمایش متفاوت در یک نگاه

مشهدتئاتر- فرشید تمری، منتقد، کارگردان و مدرسِ تآتر نام‌آشنای خراسان پیرامون نمایش «شراره» و «بی‌خردان» نقدی به رشته‌ی تحریر درآورده است.

 

به گزارش «پایگاه تخصصی اطلاع‌رسانی مشهد تئاتر»، فرشید تمری، منتقد، کارگردان و مدرسِ تآتر نام‌آشنای خراسان پیرامون نمایش «شراره» و «بی‌خردان» نقدی به رشته‌ی تحریر درآورده است. متن کامل این نقد را در ادامه خواهید خواند:

***

ضمن تشکر و خسته نباشید به عوامل و دست اندرکاران هر دو نمایش. هردو نمایش را از یک منظر می‌توان به صورت همزمان دید و نقد کرد، منظری که تقریبا هردو نمایش درگیر یک مسیر برای انتقال داستان و مفهوم هستند و این مسیر شعار زدگی شدیدیست که گریبان هردو نمایش را گرفته…

«شراره»: نویسنده و کارگردان مهدی خاتمی
داستان زندگی زنی ست که دراوایل انقلاب با بچه محلشان ازدواج می‌کند با آغاز جنگ از سوی عراق داماد به سربازی رفته و شهید می‌شود به اصرار مادر پسر به عقد برادرش در می‌آید و مدتی بعد برادر هم به شهادت می‌رسد و زن می‌ماند با خاطراتی از دو برادر که دائم درگیر آن هست با کوچه‌یی که حالا به‌نام هردو برادر درآمده!

«بی‌خردان»: نویسنده و کارگردان کیوان صباغ
داستان در ناکجاآبادی رخ می‌دهد که رنگ و بوی آمریکا را دارد (البته در جاجای نمایش کدهایی از لمپنیسم ایرانی را می‌توان دید از ترانه‌های کوچه بازاری بازیگران تا پوزیشن‌ها و اصطلاحتی که در بداهه بازیگران بارها دیده می‌شود) که می‌گذاریم به حساب کمدی موقعیتی که گاهی در نمایش رخ می‌دهد.
یک قصه سوررئال با مضمون داستانی که در آن بیلی گیت (نماینده نظام سرمایه داری)، طبق آداب تمام ساکنین آن منطقه! خر (راوی) خود را به مردی (دکتر) کرایه می‌دهد مرد زمانی که بیلی گیت به قصد آوردن آب می‌رود (با وجود تذکر خر) از سایه خر برای خوابیدن و استراحت استفاده می‌کند که این موضوع باعث می‌شود تا بیلی از او شکایت نماید موضوع به قاضی ارجاع می‌شود که وکلای آن دونفر، دختر(کیت) و داماد (جری هیلتمن) قاضی می‌باشند وقاضی بخاطر اینکه خواسته هردو وابسته اش را اجابت کند به نفع هر دو نفر حکم می‌دهد که این مسئله به مذاق مردم آن ناحیه که توسط هر دو وکیل تحریک شده‌اند خوش نیامده و منجر به درگیری‌های خیابانی می‌شود زمانی که جنجال به ریس‌جمهور کشیده می‌شود هردو نفر (شاکی و متشاکی) از شکایت خود منصرف شده تا قائله را بخوابانند بی آنکه بدانند مردمی که به هر دلیل از خواب بیدار شده‌اند، فقط با اجرای آن‌چه که درست می‌دانند آرام می‌شوند و در این‌جا نیز قائله با اعدام انقلابی تمامی آدم‌های مرتبط با موضوع ختم می‌شود.

شراره، شعری به بلندای رویای مهدی خاتمی از سال‌های جنگ
همان‌قدر که نمایش‌نامه شراره را در شخصیت پردازی پرسوناژهای‌اش دچار برخی نقص‌ها می‌شود (مثلا همان‌گونه که می‌دانیم شخصیت شراره، محوری است که تمامیت قصه بر مدار آن می‌چرخد. کلیه‌ی عوامل دیگر، عینیت، کمال، معنا و مفهوم و حتی علت وجودی خود را از شخصیت کسب می‌ کنند). تا این‌جا نمایش‌نامه درست عمل کرده است ولی در بُعد دوم شخصیت‌پردازی -یعنی جایی که شخصیت‌ها با هم در تعامل و مقابله هستند تا این امر ایجاد کشمکش کند- دچار نقص می‌شود. کشکمش بن مایه‌ی پی‌رنگ است و پی‌رنگ نیز شالوده‌ی داستان را رقم می‌زند که در این نمایش‌نامه ما هرگز شاهد این کشمکش نیستیم و کنش دراماتیک در روابط علت و معلومی پرسوناژها خلق نمی‌شود. به نسبت و نقطه مقابل همان نقص در کارگردانی اثری را شاهدیم کم نقص که تمامی عوامل صحنه‌ای حول محور تفکر کارگردان حرکت می‌کنند تا نمایش تبدیل به اثر و ملودرامی شاعرانه شود.
اگر بخواهیم در ناصره، نسبت به شخصیت شراره بیش‌تر حرف بزنیم باید گفت در شراره مهم‌ترین مشکلی که وجود دارد [جدا از شعارزدگی فراوان حاکم بر نمایش از داستان که روایتی ساده و خطی را در بر می‌گیرد که بارها و بارها در فیلم‌ها و نمایش‌ها و رمان‌های مختلف دیده‌ایم که شاخص‌ترین آن شب‌های زاینده‌رود «محسن مخملباف» است تا وجود شخصیت‌های شعارزده‌ای مثل مسوول بنیاد شهید و خواستگار شراره و…] در شخصیت‌پردازی کاراکتر اصلی نمایش «شراره» است که فاقد شاخصه‌های دراماتیک است. شراره [از منظر درام] چرا باید برای ما مهم باشد؟ آیا در داستان زندگی او نقطه‌ی ابهام یا نکته‌ی سوال برانگیزی وجود داشته که مخاطب در جهت کشف و شهود آن بکوشد و با درک نقاط کور داستان برای‌اش جذابیت دراماتیک خلق شود؟ آیا بین دو برادر در جهت رسیدن به شراره رقابتی وجود دارد که حال بعد از شهادت یکی، رسیدن شراره به دیگری برای‌مان نقطه‌ی آغاز یک ماجرا باشد؟ تمام آدم‌های نمایش خاتمی تک بعدی هستند یا بسیار پاکیزه و درست و بدون خطا مثل شراره و علی‌رضا و برادرش و یا نقطه‌ی مقابل آن‌ها، مثل مسوول بنیاد و… قرار می‌گیرند. همین مسئله نمایش را گاه به سمت یک تاتر با تفکر پروپاگانداییستی نیز می‌برد.
طراحی صحنه بسیار ساده و در عین سادگی خود بسیار مفهومی و صحیح است. این سادگی در همه جای نمایش به چشم می‌خورد و یکی از دلایل دل‌چسب بودن نمایش همین سادگی ست که کارگردان هوشمندانه به سمت هویت عاطفی مخاطب منتقل می‌کند.
موسیقی در این نمایش کاملا حسی بوده و درست درجایی می‌آید که مخاطب همیشه در روی‌دادهای عاطفی و غم‌بار [سینما و تاتر] منتظر آن هست و شاید یکی از دلایل شعارزدگی نمایش، موسیقی آن باشد. من در عجب‌ام که یک نغمه‌ی سوزناک و آوایی حسنی [هآآآآآی] چطور می‌تواند در تمام نمایش‌هایی که او آهنگ‌سازش بوده کاربرد داشته باشد و اتفاقا تاثیر گذار هم باشد. نهایتا موسیقی چیزی فراتر از نمایش به ما نمی‌دهد و نقطه‌یی برای کشف حقیقت پنهان در درام -که ظاهرا در این نمایش گنجانده نشده است- برای مخاطب خلق نمی‌کند. اما از انتخاب هوشمندانه ساز آکاردئون برای نمایش -که ظاهران می‌بایست فضایی ترکی داشته باشد- نباید غافل شد. اما همین آیتمی که برای حسنیِ آهنگ‌ساز نمره‌ی قبولی می‌آورد برای خاتمی نویسنده و کارگردان نمره ضعیف به ارمغان می‌آورد چرا که وقتی قرار است یک نمایش در یک اقلیم دیگر [آذری] تعریف شود بدون تردید باید تمامی شاخص‌های نمایشی‌اش با آن جغرافیا [خطه‌ی آذری زبانان] هم‌خوانی داشته باشد نه این که شراره فقط در ابتدای نمایش یک دیالوگ ترکی [هارا گیه سن= کجا می‌ری] را بگوید بعد تا پایان نمایش با لهجه‌یی شیوا و بدون هیچ قرابتی به ترکی، ادامه یابد. وقتی کارگردان قرارداد ترکی بودن شراره را با زبان او تعیین می‌کند موظف است تا پایان نمایش این قراداد را رعایت نماید و آن هم نه فقط در زبان که در طراحی لباس و رفتار و تفکر و….
بازی‌های نمایش تقریبا در یک سطح قرار دارند و همه در حول محور شعاری نمایش پیش می‌روند غیر از بازی روان و جذاب پژوهی که بدور از اغراق می‌توان پیش‌رفت او را در این نمایش به وضوح دید. این بار الهه پژوهی به‌دور از شخصیت تماتیک نمایش‌های‌اش که بازی‌هایش تحت تاثیر کاراکتر حقیقی خودش پیش می‌رفتند، با کاراکتر شراره پیش می‌رود. زنی که از آن شوریدگی و نشاط دوران جوانی‌اش فقط حسرت‌های‌اش باقی مانده‌اند، زنی که حسرت مهرورزی در او تصویری خیال‌انگیز ساخته. ای‌کاش نویسنده در شخصیت‌پردازی شراره این همه خست به‌خرج نمی‌داد و به گونه‌ای پیش می‌رفت تا ما بتوانیم در “بازشناخت” شخصیت شراره دلایل دراماتیک و صحیحی را جست‌وجو کنیم.
“بازشناخت” عنصر بسیار مهمی ست که ارسطو آن را به معنی کشف هویت واقعی یک شخصیت نمایش بکار برده است. در واقع بازشناخت یک عنصر ضروری در طرح است. منظور ارسطو در این‌جا رویدادی است در طرح، که شخصیت محوری را به شناختی می‌رساند که بر عملش به ژرفی تاثیر می‌کند. بنابر گفت‌ی ارسطو، آگاه شدن یا ” بازشناخت” شخصیت نمایش از طریق رشد منطقی رویدادهایی است که در نمایش به وقوع می پیوندد ونه فقط در شخصیت‌پردازی شراره که ما در شخصیت‌پردازی برادر کوچکتر [کریم جشنی] این‌ها را نمی‌بینیم. و این نقص مستقیما به نویسنده بازمی‌گردد نه به بازیگران.
هرچه‌قدر بازی محمود کریمی را ما در این نمایش باورپذیر و درست می‌بینیم در بازی برادر کوچک‌اش این فاکتورها وجود ندارد. دلیل مخالفت برادر کوچک با این ازدواج چیست؟ دلیل این‌همه سخت بودن و غمگین بودن چیست؟ دلیل مخالفت شراره با این ازدواج چیست؟ آیا اگر ناموس یک خانواده بخواهد با دیگری ازدواج نماید این ناموس دچار تحریف گردیده؟ خواستگار جدید با آن چهره‌ی ابله وقتی نظر شراره را می‌پرسد شراره می‌‌گوید: «من ناموس این خونه‌ام.» یک پاسخ شعاری که منِ مخاطب را به‌شدت از در لایه‌های سطحی نمایش نگه می‌دارد و اجازه نمی‌دهد من شراره را در ماهیت و استعاره، تعریفی دیگر ببینم.
و در انتها یک سوال برای من به‌وجود آمد که چرا شخصیت‌هایی که می‌توانند در این تاتر، شخصیتهای ” ارزشی” تعریف شوند [نماینده بنیاد و همراهش و…] همگی به‌شکلی کاملا اگزجریت، یا ابله هستند یا شعارزده و ریاکار!؟

بی‌خردان:
بی‌خردان نمایشی که تا قبل از دیدنش با تمام قوا تو را به‌سمت یک تاتر سیاسی پیچیده هدایت می‌کند ولی در مواجهه با آن هرگز این درک دریافت نمی‌شود و در ایجاز سیاسی می‌شود گفت «کوه شکافت و موشی بیرون جست.»
در نمایش بی خردان مشگل از این‌هم فراتر می‌رود با وجودی که مخاطب سعی می‌کند در زیر لایه‌های ساده و طنز نمایش مفاهیم عمیق سیاسی را دریافت نماید بشدت ناامید می‌شود زیرا نه در داستان و نه در طراحی‌های کارگردانی هیچ قراردادی که با نمادها و تعاریف سیاسی هم‌خوانی داشته باشد را نمی‌بیند.
یک خر در این نمایش «دانای کل» است و همه چیز را می‌داند این دانایی بر چه اساس است ؟ این راز مهم که یک خر در نمایشی که قهرمان‌های آن انسان هستند می‌تواند همه چیز را بهتر از دیگران بداند؟ آیا در داستان نقطه‌ای قرار دارد که در آن مخاطب می‌تواند این راز را کشف نماید؟
متن همان‌قدر که در ساختار داستانی نمایش دارای استحکام و پیوستگی ست همان‌قدر در محتوا دچار از هم گسیختگی و تنش است. داستان در آکسیواسیون درست تعریف می‌شود و ما با شخصیت‌های نمایش آرام آرام آشنا می‌شویم و هرکجا که شخصیتی به نمایش اضافه می‌شود ارتباط‌اش با آدم‌های نمایش و منطق داستانی اثر، بسیار دقیق و باورپذیر چیده شده. اما در محتوا و درک معانی که در زیرساخت‌های نمایش طراحی شده، وقتی قرار است ما را به سمت یک معنای جامع و مفهومی سیاسی برساند بسیار ضعیف و غیر قابل پذیرش به نظر می‌رسد. وقتی صحبت از آمریکا و سیستم قضایی ناقص آن می‌شود نمایش به‌شدت شعارزده به‌نظر می‌رسد زیرا اگر کسی مختصر شناختی از سیستم قضایی غرب داشته باشد می‌داند که این‌گونه آشفتگی و روابط هزارفامیلی ویژه‌ی خاورمیانه و آسیا و جهان سوم است؛ و چون این درک، به‌شدت واضح است به شعور مخاطب توهین می‌شود با این‌همه شعار.
داستان در پی‌رنگ نیز دچار آشفتگی ست و روابط علت و معلولی که در رفتار آدم‌های معترضی که هر دم آلت دست یک طبقه از جامعه سیاسی غرب، طراحی شده با استقلالی که در انتها به آن می‌رسند در تعارض است. استقلالی که حتی دانای کل نمایش [خر] نیز از درک آن عاجز است. مردم آلت دست دو وکیل هردم به سمتی حمله می‌کنند ولی در انتها بدون آن‌که دلیلی رخ بدهد بدون آن‌که روشنگری به‌وجود بیاید و بدون هیچ دلیل دیگری ناگهان هدایت شده و انقلاب می‌کنند.
موسیقی نمایش در حالی که خوب طراحی شده گاه به‌شدت مجزا بوده و از نمایش بیرون می‌زند. خر بنا بر ساختار فولکلریک غربی قصه گوئی‌ست که با گیتار خود روایت‌های مختلف را واگویه می‌کند. ولی همین موسیقی تا زمانی که در خدمت نمایش است مخاطب را به‌دنبال نمایش می‌کشاند ولی بعد از آن مخاطب فقط از موسیقی لذت می‌برد و برای همین هم هست که بعد از اتمام هر پارت موسیقی برای آن دست می‌کوبد نه برای درکی که موسیقی از نمایش به او می‌دهد بل‌که به‌خاطر محرومیتی که از نشنیدن و ندیدن کنسرت پاپ گریبان‌اش را گرفته.
در بازی بازیگران نیز این پارادوکس عمیق وجود دارد. برخی از بازی‌های این نمایش قابل تعمق و ستایش هستند مثل بازی سپیده کلالی در نقش جنی. او هرگز اجازه نمی‌دهد تا مخاطب تحت تاثیر لمپنیسم رفتاری این پرسوناژ قرار بگیرد و در واقع نمی‌گذارد شوخی‌های گاه بداهه‌اش از شخصیت جنی خارج شده و به سپیده کلالی بچسبد. کاری که متاسفانه در برخی بازی‌ها در این نمایش دیدیم؛ یعنی کجا؟ آن‌جایی که حرکات و شوخی‌های رفتاری بازیگر او را از سیستم طنز سیاسی به سمت قالب کمدی موقعیت پیش می‌برد و این همان‌جایی بود که آن حرکات سخیف تلقی شده و اگر خنده‌ای می‌گرفت به فحش‌ها، حرکات اروتیک و بیان خاص! بدنی بازیگربود؛ نه معانی تلخ و خنده‌داری که در لایه‌های زیرین نمایش دفن شده‌اند.
در مجموع نمایش شراره و نمایش بی‌خردان [که شاید باید «بی خرِ دانا» خوانده شود] انتظار من را -بدون خودبینی- به‌عنوان تماشاگر خاص، برآورده نکرد. هرچندکه هردو نمایش تماشاگر عام خود را راضی و قانع از سالن خارج به بیرون می‌فرستد و من اگر قرار باشد لذت کافی را از این نمایش‌ها ببرم، باید دوباره هردو اجرا را ببینم و این‌بار بدون گاردی از قضاوت فنی. قطعا در این صورت به‌ویژه از نمایش بی‌خردان کاملا می‌خندم و از موسیقی مستقل‌اش کاملا لذت خواهم برد.
درود و دست مریزاد بر بازی‌سازان سخت کوش و باهوش نمایش بی‌خردان که فوق العاده بودند و هیچ‌گاه از قالب بازی‌های خود خارج نشدند.


برچسب ها : , , , ,
دسته بندی : تازه ترین ها , خبر , نقد
ارسال دیدگاه

تبلیغات