برگزیده

تاریخ انتشار : ۱۳۹۵/۰۳/۳۱ - ۱۸:۱۱

مشترک مورد نظر

نویسنده : کامران شهلایی   آدمهای نمایش بخش اول لاله     ۲۸ ساله بهروز ۳۰ساله بخش دوم محسن   ۳۰ ساله ندا     ۲۴ ساله بخش سوم رامین   ۳۵ ساله هلیا     ۲۵ ساله    اپیزود یک.   صدای زنگ خانه چند بار به صدا در می آید.   رامین- بله؟ هلیا- آشتیانی هستم. رامین- آشتیانی؟ هلیا- آشتیانی… همون […]

مشترک مورد نظر

نویسنده : کامران شهلایی

 

آدمهای نمایش

بخش اول

لاله     ۲۸ ساله

بهروز ۳۰ساله

بخش دوم

محسن   ۳۰ ساله

ندا     ۲۴ ساله

بخش سوم

رامین   ۳۵ ساله

هلیا     ۲۵ ساله

 

 اپیزود یک.

 

صدای زنگ خانه چند بار به صدا در می آید.

 

رامین- بله؟

هلیا- آشتیانی هستم.

رامین- آشتیانی؟

هلیا- آشتیانی… همون که گوشیشو پیدا کرده بودین.

رامین- آهان.. آهان… سلام، ببخشید، نشناختم…

هلیا- خواهش می کنم.

رامین- ببخشید خوابم برده بود، خیلی وقته پشت در هستین؟

هلیا- یه ده دقیقه ای هست.

رامین- ببخشید تو رو خدا.

هلیا- نه شما ببخشید… مزاحم خوابتون هم شدم.

رامین- نه بابا، تازه ساعت شیشه، من اتفاقا منتظرتون بودم که خوابم برد… تشریف بیارید داخل.

هلیا- نه ،خیلی ممنون.

رامین- تعارف نمی کنم، بفرمایید یه چایی ،چیزی…

هلیا- ممنونم مزاحم نمی شم.

رامین- خواهش می کنم، اجازه بدید الان میارم خدمتتون گوشیتون رو.

 

رامین از صحنه خارج می شود و بعد از چند لحظه برمی گردد.

 

رامین- شرمنده تو رو خدا… راستش من عرض کردم که خدمتتون ، کارگر داشتم برای تمیزی منزل، البته مادرم هم همراهش میاد، من خودم نبودم خونه، گوشیتون رو همینجا کنار تلویزیون گذاشته بودم، الان هرچی می گردم نیستش، اینا همیشه وسایل رو جابجا می کنن،اجازه بدین من یه زنگ بزنم به کارگره،ببخشیدا.

هلیا- نه بابا…

رامین- متاسفانه در دسترس نیست.

هلیا- کاش از مادرتون بپرسین.

رامین- مامان؟…مامان که همین پیش پای شما رفت، موبایلم نداره، باید صبر کنم برسه خونه… این کارگره حتما تو مترویی چیزیه که خط نمی ده، شما یه چند لحظه تشریف بیارید داخل…

هلیا- نه مزاحم نمی شم… من می رم یه کم دیگه برمی گردم.

رامین- مزاحم نیستین… تا یه چایی بخورین پیداش می کنم ،الان بازم خونه رو می گردم.

هلیا- مطمئنین مزاحم نیستم؟

رامین- نه بابا، چه مزاحمتی؟ خونه خودتونه راحت باشید… بفرمایید… من با اجازتون برم یه چایی بزارم.

هلیا- تو رو خدا زحمت نکشین.

رامین- راحت پیدا کردین؟

هلیا- بله سرراسته آدرستون.

رامین- آره خوش مسیره، به مترو هم نزدیکه، با مترو تشریف آوردین؟

هلیا- نه با ماشین خودم اومدم.

رامین- من، نه که خودم رانندگی نمی کنم، فکر می کنم همه با مترو اینور و اونور می رن.

هلیا- البته واقعا توی تهران، مترو خیلی راحتتره.

رامین- بله …نه صدای ماشینی ،نه ترافیکی.

هلیا- ما بد عادت شدیم دیگه، تنبل شدیم…

رامین- نه همهمه ای، نه گرمایی…

هلیا- حالا کجا بود گوشی من؟

رامین- تو رستوران دیگه.

هلیا- یعنی روی میز؟

رامین- بله شما رفته بودین، جا مونده بود.

هلیا- کاش تحویل رستوران می دادین.

رامین- دیگه عمرا روی گوشیتونو می دیدین،برام پیش اومده که می گما،تو سوپرمارکت، موقع حساب کردن، گوشیمو گذاشتم کنار ترازوی یارو…از این ترازوهای دیجیتال ،نه از اون قدیمیا ؛ اگه شما دیدینش، منم گوشیمو دیدم .نه، من اعتماد ندارم،راحت می تونن بگن مشتری برده،غیر اینه؟

هلیا- البته اینم هست.

رامین- شک نکنید…

هلیا- بله.

رامین- نه… اگه غلط عرض می کنم بفرمایید؟

هلیا- نه ،موافقم.

رامین- گوشی شما هم از این گرونا …قیمتش یه هفتصد هشتصد تومنی باید باشه …

هلیا- بله ، دو و پونصد.

رامین- میلیون؟ بفرمایید…. هر کسی وسوسه می شه، وسوسه اس دیگه می افته تو جونت،غیر اینه؟

هلیا- بله…ممنونم واقعا از شما.

رامین- خواهش می کنم وظیفه اس،به ذهن خودم رسید بدم به رستورانا، ولی دلم آروم نگرفت ،گفتم هرجور شده صاحبشو خودم پیدا می کنم.

هلیا- لطف کردین واقعا.

رامین- اینم که خدا می دونه تو متروئه، کجاست، خط نمی ده گوشیش.

هلیا- حالا می خواین من می رم یکساعت دیگه خدمت می رسم.

رامین- نه بابا… برمی داره الان… برمی داره… ولی کارش خوبه ها الحق، خیلی زنه تمیزیه، از صبح تا حالا داره می شوره و می سابه، خوب بود دیروز اینجا نیومدین، وحشت می کردین از کثیفی خونه.

هلیا- منم همینجوریم، مادرم کفریه همیشه از دستم.

رامین- ولی من اصلا اینجوری نبودم، خیلی منظم بود، منظما… بعد طلاقم این بلا سرم اومد، بی حوصله شدم… بی تفاوت شدم…

هلیا- حق دارید ، واقعا سخته.

رامین- بی انگیزه شدم…بی…(چیزی به ذهنش نمی رسد)

هلیا- بچه هم دارین؟

رامین- یه پسر، پندار (گوشی اش رو به هلیا نشان می ده) این عکسشه… عشق باباشه…

هلیا- ماشاالله…

رامین – جون باباشه …

هلیا- چقدرم شبیه خودتونه.

رامین- آره ،همه می گن.

هلیا- با مادرش زندگی می کنه؟

رامین- بله متاسفانه… جمعه ها میاد پیش من.

هلیا- حتما خیلی سخته.

رامین- تا بچه دار نشی نمی دونی چقدر سخته.

هلیا- حالا نمی شه به خاطر بچه ،برگردید به هم؟

رامین- فقط یه چیزتوی دنیا وحشتناک تر از این دلتنگی بچه است؛ اونم زندگی با زن سابقمه.

هلیا- (می خندد) یعنی تا این حد؟

رامین- خدا به روز گرگ بیابون نیاره. من این چایی رو دم کنم الان میام خدمتتون.

هلیا- کاش یه زنگ دیگه هم به این خانونه بزنید.

رامین- چشم می زنم الان…

از صحنه خارج میشود و دوباره برمی گردد.

رامین- شما که فکر نکنم ازدواج کرده باشی، درسته؟

هلیا- نه هنوز.

رامین- راستی ما هنوز خودمونو معرفی نکردیم به هم،فقط همینجوری نشستیم حرف می زنیم. من رامین هستم، ریحانی… متولد یازده بهمن پنجاه و نه.

هلیا- من هلیا هستم، آشتیانی.

رامین- متولده؟

هلیا- لازمه؟

رامین- نه…هرطور راحتین.

هلیا- پنج مرداد شصت و هشت.

رامین- مرداد…. زنای مرداد مهربونن، درسته؟

هلیا- نمی دونم، دیگران باید بگن.

رامین- به نظر من که شما آدم مهربونی هستین.

هلیا- شما لطف دارین… زنگ زدین؟

رامین- ها؟… الان زنگ می زنم… در دسترس نیست.

هلیا- شاید خاموش کرده موبایلشو.

رامین- نه فکر نکنم.

هلیا- کاش یه کم دیگه بگردین.

رامین- باشه چشم. (از جایش تکان نمی خورد)

هلیا- آره کاش بگردیم… یعنی یه کم دیگه هم بگردیم.

رامین- حتما (از جاش تکان نمی خورد)من زنای مرداد و بهمن رو خیلی دوست دارم، بهمن ماه خودمه.

هلیا- بله…

رامین- من خیلی به ماه و این چیزا معتقدم… به نظرم خیلی درسته.

هلیا- من متاسفانه خیلی نمی دونم.

رامین- به نظر من کاملا ویژگی آدما برحسب ماهشون فرق می کنه… کاملا…. یه کتاب دارم مفصل همه رو توضیح داده… می دم امانت بهتون بخونین، خیلی جالبه، اصلن دیدگاهتون رو عوض می کنه.

هلیا- جالبه.

رامین- آره، حالا وقتی بخونین بیشتر می فهمین که چقدر جالبه.

هلیا- کاش من برم… حالا هروقت پیدا شد میام ازتون می گیرم.

رامین- حالا چرا اینهمه عجله دارین؟ پنج دقیقه نشستیم داریم حرف می زنیم، گازتون که نگرفتم.

هلیا- نه قصد جسارت نداشتم.

رامین- نه دیگه، هی می گین من برم … برم…. نشستیم عین دو تا آدم متمدن با هم حرف می زنیم… حرف… تازه بیشتر هم من حرف زدم تا شما، غیر اینه؟

هلیا- نه من چند تا کار دارم، گفتم تو این فاصله…

رامین- نه دیگه، حالا کار رو همیشه می شه انجام داد، نقد رو بچسبین، داریم حرف می زنیم، این مهمه… غیر اینه؟ دروغ می گم؟

هلیا- نه دروغ چرا؟ دور از جون…

رامین- نه انگار فکر می کنی دروغ می گم… تو دسترس نیست… اگه می خوای خودت بگیر شمارش رو، ها؟ می خوای شمارش رو بدم خودت بگیری؟

هلیا- نه لازم نیست.

رامین- من اگه می خواستم گوشیت رو ندم که زنگ نمی زدم، می زدم؟ نمی زدم.

هلیا- بله ببخشید، من گفتم بیشتر از این وقتتون رو نگیرم.

رامین- من وقتم آزاده… آزاد… و خوشحالم که شما الان اینجایید، جدی می گم خوشحالم، یه گوشی باعث شده که ما…. نه اصلا اجازه اینجوری بگم… شما …حالا به هر دلیلی یادتون می ره گوشیتون رو…. نه اجازه بدین دلیل فراموشی شما رو هم بدونیم، این چرخه کاملتر می شه… دلیل فراموشیتون چی بود؟

هلیا- یعنی چی؟

رامین- یعنی چی شد که گوشیتون رو جا گذاشتین؟ می خوایم دلیل اولیه ای که ما الان اینجا روبروی هم نشستیم رو پیدا کنیم. این ماجرا از اونجایی شروع می شه که شما گوشیتون رو فراموش کردین، یادتونه چرا فراموش کردین؟

هلیا- خب من با دوستم یه کم بحثمون شده بود، من یه کم حالم خوب نبود، عصبانی بودم…

رامین- یعنی قهر کردین و از پشت میز بلند شدین.

هلیا- قهر که….

رامین- غذاتون رو نیمه کاره ول کردین.

هلیا- آره.

رامین- و دوستتون هم دنبالتون اومد.

هلیا- آره دیگه فکر کنم همینطوری بود.

رامین- من خیلی از این کار بدم میاد، خیلی بدم میاد… یه نفر با شما اومده رستوران، کلی پول خرج شده، بعد سر یه موضوعی زن قهر می کنه بلند می شه می ره، زن من هم همیشه این کار رو می کرد، دیوونه ام می کرد، بشین سر جات حرفتو بزن، بشین غذاتو بخور، خواستی هم نخور، بشین، حرف بزن، فرار نکن… گوه نکن تو اعصاب مردت.

هلیا- آخه شما داری یه طرفه قضاوت می کنی، اصلا موضوع رو نمی دونی، داری حکم صادر می کنی.

رامین- من دارم کلی حرف می زنم خانم… کلی، نه کاری به موضوع دارم نه هیچ چیز دیگه، من می گم شما بلند شدی رفتی با یه نفر رستوران، درسته؟

هلیا- بله ولی…

رامین- گوش کن… نشستی… غذا سفارش دادی، یه سری آشپز غذا رو پختن بعد در حین این ماجرا شما بحثتون می شه، بحثی که شاید نیم ساعت بعد حل بشه، خب بشین همونجا حلش کن.

هلیا- نمی شه، یه جایی تو می خوای داد بزنی،صداتو بلند کنی،توی رستوران که نمی شه.

رامین- پس صبر کن… غذاتو تموم کن، بعد برو بیرون اونقدر داد بزن تا جونت دربیاد.

هلیا- من نمی تونم.

رامین- زن منم نمی تونست که عاقبتمون این شد.

هلیا- چی بگم… چایی آماده نشد؟ می خواین من بریزم؟

رامین- چرا… چرا… ببخشید یه هو به هم ریختم… امان از خاطرات قدیمی، کم رنگ می خورین یا پررنگ؟

هلیا- متوسط.

رامین- الان میارم خدمتتون.

 

هلیا اطراف خانه را به دنبال تلفنش با چشم وارسی می کند.

رامین- (خارج از صحنه) اونجاها رو همه گشتم.

هلیا- نه… من…

رامین- آره گشتم (چایی به دست وارد می شود) چایی های من حرف ندارن، جدی می گم.

هلیا- به به مرسی.

رامین- ( درب قندان را برمی دارد) آ… خالیه، ببخشید الان پرش می کنم.

 

رامین از صحنه خارج می شود و بعد از چند لحظه برمی گردد.

رامین- یه چیزی بگم باورتون نمی شه.

هلیا- چی؟

موبایل هلیا را به او نشان می دهد.

رامین- خودشه؟

هلیا- کجا بود؟

رامین- توی جا قندی…

هلیا- کجا؟

رامین- جا قندی…قند… کار مادرمه، کار خودِ خودشه.

هلیا- آخه چرا؟

رامین- از بس بی اعتماده به همه… حتما با خودش گفته اگه اینجا بذاره دیگه امکان نداره کارگره بدزدتش… کارگره زنه خیلی خوبیه ها، ولی مادرم بی اعتماده، خدمت شما… خودشه دیگه؟

هلیا- خودِ خودشه.

رامین- الان دیگه چایی می چسبه.

هلیا- بله واقعا.

رامین- تفاوت طعم رو قطعا احساس می کنید اگه چایی باز باشید.

هلیا- بله واقعا متفاوته.

رامین- الکی نگیدا.

هلیا- نه نه واقعا طعمش فرق داره.

رامین- این یه رازه، از داییم یاد گرفتم و فقط به پسرم یاد می دم… داییم هم بچه نداشت که به من یاد داد،ازم نخواید بهتون یاد بدم چون جوابم منفیه.

هلیا- من بهتون حق می دم و اصرار نمی کنم.

رامین- هلیا خانوم من باید به یه چیزی اعتراف کنم، شما باید قول بدید که من رو ببخشید.

هلیا- شما باید ببخشید که اینهمه توی زحمت افتادید.

رامین- حالا شما قول بدید.

هلیا- آخه من که نمی دونم موضوع چیه.

رامین- قول بدید.

هلیا- باشه قول می دم.

رامین- من یه کار بد کردم…. موزیکای روی گوشیتون رو واسه خودم ریختم.

هلیا- ترسیدم… اشکالی نداره.

رامین- موزیکای خوبی داشتید.

هلیا- آره کارای خوبین.

رامین- سلیقه ی موسیقیمون خیلی به هم نزدیکه .

هلیا- چه جالب.

رامین- البته من یه کار بد دیگه هم کردم.

هلیا- چی؟

رامین- چند تا… یعنی تقریبا همه ی اس ام اس هاتون رو هم خوندم…و همه تلگرامهاتون و وایبرهاتون و …

هلیا- چرا اینکارو کردین؟

رامین- فضولی… ببینید خانم هلیا هر انسانی یه خصلت بد داره، هیچکس بی نقص نیست، منم ایرادم اینه که فضولم، به همه هم می گم که فضولم… و یه کار بد دیگه.

هلیا- هر چی تو گوشیم بوده رو بررسی کردین دیگه.

رامین- قول دادینا.

هلیا- همه ی عکسا و فیلمای خصوصی رو هم دیدین؟

رامین- و یه چیزی برایم خیلی جالب بود.

هلیا- ….

رامین- تا به حال ندیده بودم یه نفر اینهمه از خودش عکس بندازه، اونم چه عکسایی، شما خیلی خودشیفته هستین، می دونستین؟

هلیا- ….

رامین- و یه کار بد کوچولوی دیگه.

هلیا- …

رامین- همه ی اطلاعات دیلیت شده و پاک شده تونم ریکاوری کردم و البته همه رو هم یه جای خوب برای خودم ذخیره کردم.

هلیا- چی کار کردی؟

رامین- و کلی سوال جالب راجع به شما برام پیش اومده.

هلیا- شما خیلی بیجا کردین.

رامین- قول دادیا… هیچکی حق نداره بزنه زیر قولش…هیچکی.

هلیا- تو روانی هستی.

رامین- من یه سری فیلمای قدیمی دیدم، فیلمهای نه چندان جالب… با یه مرد دیگه که اصلا شبیه نامزد فعلیتون نیست.

هلیا- خب که چی؟

رامین- چطور یه زن می تونه چهار ماه قبل تا این حد، به استناد پیامهاتون عاشق و دلباخته ی یکی باشه و بعد، همون جمله ها رو به یه مرد دیگه که تازه از راه رسیده بگه …. و البته هنوزم به اون مرد قبلی پیام بده و بهش التماس کنه که اگه برگرده همه چیو به خاطرش ول می کنه و بی خیال نامزد بازی می شه… دنیا جای عجیبی شده، نه، هلیا خانم… عجیب و پیچیده و مرموز … با قاعده های جدید.

هلیا- چی می خوای؟

رامین- خیلی سوال سختیه، خیلی… می دونی چه حسی دارم؟ حس کسی که غول چراغ جادو جلوش وایساده و بهش می گه آرزو کن، با دو تا تفاوت: یکی اینکه تو تواناییهای غول رو نداری و منم محدودیتی برای آرزو ندارم.

هلیا- بگو چی می خوای؟ چقدر می خوای؟

رامین- پول رو که می خوام قطعا.

هلیا- چقدر؟

رامین- عجله نکن وقت زیاد داریم

هلیا- من اون فایلی رو که برداشتی رو امروز می خوام.

رامین- از این خبرا نیست، تازه پیدات کردم، تو عین گنجی، باید فکر کنم که چیا می خوام، برای خلاصی از دست من فقط یک راه داری…

هلیا- چی؟

رامین- بتونی اون مرد قبلی زندگیت رو راضی کنی که برگرده

هلیا- برنمی گرده ، خودت که خوندی.

رامین- نباید ناامید شی…

هلیا- آقا تو رو خدا اذیتم نکن… بگو چقدر.

رامین- یه سری ایرادات توی رفتارت و برخوردت باهاش داری… شناخت مردها… این چیزیه که تو توش خیلی ضعیفی.

هلیا- آقا رامین من نامزد دارم، یک ماه دیگه عروسیمه، آزارم نده.

رامین- عروسی با مردی که فقط به خاطر پول و امکاناتش داری باهاش ازدواج می کنی؟ من موافق نیستم… این غلطه.

هلیا- به تو چه ربطی داره؟

رامین- یه فایل کوچولو براش از گذشته ات می فرستم و پشیمون می شه… شک نکن.

هلیا- تو غلط می کنی همچین کاری بکنی .

رامین- تو حق نداری زندگی یه مرد رو خراب کنی به خاطر خودخواهی و پول پرستی و راحت طلبی خودت.

هلیا- چی می گی واسه خودت؟

رامین- تو باید بری دنبال عشقت،بری دنبال همونی که التماسش می کنی جواب تلفت رو بده،که فقط یک ساعت بیاد ببینتت. حق نداری با مردی باشی که وسط رستوران ولش کنی بری. حق نداری با کسی باشی که چون دوستت داره اینقدر راحت آزارش بدی، چی؟… حق نداری… یعنی من اجازه نمی دم، امروز اینجا جلوی یه فاجعه گرفته می شه.

هلیا- تو رو خدا آقا رامین…

رامین- آره التماس کن.

هلیا- ببین اینجوری که شما می گی نیست.

رامین- من مستند حرف می زنم خانم… مستند.. اگه دلیل مستندی داری بذار رو میز، اگه نداری که هیچی… من می خوام یه چایی دیگه واسه خودم بریزم…اگه شما هم می خوری واست بریزم…بریزم؟

 

اپیزود دو.

 

زن و مرد در کافه نشسته اند.

مرد با گوشی اش بازی می کند .

زن بسیار مضظرب است.

 

زن – شما همیشه با مشتریاتون اینجا قرار می گذارید؟

مرد – بستگی به مشتریش داره.

زن – یعنی چی؟

مرد – عکسشو آوردی؟

زن – این عکسشه. آدرس محل کار، خونه خودمون و مادرش،باشگاهی که میره ، پشت عکس نوشته شده ،اگه آدرس دیگه ای هم لازمه ،بگید تا بنویسم.

مرد – (به عکس خیره شده است )

زن – نمی شناسیش که؟

مرد – هان؟

زن – می گم از قبل نمیشناسیش که؟

مرد – نه.

زن – آخه ،یه جوری نگاش می کنی.

مرد – چه جوری؟

زن – چه می دونم یه جوری دیگه…

مرد – دارم سعی می کنم از روی چهره اش حدس بزنم چه جور آدمیه.

زن – مگه مهمه؟

مرد – نه …ولی من خوشم میاد از این کارا.

زن – بعد از کجا می فهمی درست حدس زدی یا نه؟

مرد – من فقط حدس می زنم، درست و غلطش زیاد واسم مهم نیس.

زن – حالا به نظرت چطور آدمیه؟

مرد – هنوز چیزی حدس نزدم.

زن – رفیقت گفت کارت خیلی درسته.

مرد – چرا می خوای بکشیش؟

زن – هیس …یه کم آرومتر.

مرد – نترس، کسی جدی نمی گیره .

زن – چرا باید بهت بگم؟

مرد – چون این روش منه…و من قراره یه آدمو بکشم…یه آدمو…آدم…

زن – خوب حالا…آدم…

مرد – آره ،آدم.

زن – …

مرد – خُب؟

زن – یکی دیگه رو دوست دارم.

مرد – طلاق بگیر.

زن – نمی ده ….خیلی سعی کردم.

مرد – چرا ؟

زن – چه می دونم.

مرد – چی می گه؟

زن – می گه…دوستم داره.

مرد – چرا بهش نمی گی عاشق یکی دیگه شدی.

زن – نمیشه،اینجا ایرانه ها.خیلی آدم عصبییه،دعواییه.

مرد – یعنی چی میشه اگه بهش بگی؟

زن – ممکنه بکشه منو…یا اونو.

مرد – با این یارو کجا آشنا شدی؟

زن – دادگاهه؟

مرد – نه …اومدیم کافه داریم حرف می زنیم.

زن – همکارمه.

مرد – کجا؟

زن – توی بانک.

مرد – می دونه می خوای بکشی شوهرتو؟

زن – آره با هم تصمیم گرفتیم.

مرد – بعدش فکر می کنی می تونی از پسش بر بیای؟

زن – از پس چی ؟

مرد – از پس خودت…

زن – خودم ؟

مرد – عذاب وجدان و از اینجور چیزا.

زن – ….

مرد – می تونی؟ خیلی سخته ها.

زن – آره.

مرد – فکر می کنی ارزششو داره؟

زن – چی ؟

مرد – این یارو.

زن – از همه چی توی این دنیا برام مهمتره

مرد – عشق تموم میشه

زن – مال ما فرق می کنه

مرد – همه همینو میگن اولش

زن – تموم نشد سوالاتتون؟

مرد – دیرته؟

زن – تو واقعا اینکاره ای یا منو سر کار گذاشتی؟

مرد – شما جنازتو تحویل بگیر چیکار به این کارا داری

زن – جنازه رو چرا من تحویل بگیرم؟

مرد – پس کی تحویل می گیره؟

زن – جنازه رو خودت باید گم وگورش کنی.

مرد – این جوری خرجت بیشتر میشه

زن – دبه در نیار دیگه.

مرد – پنج میلیون باید بیشتر بدی.

زن – چه خبره …اوسکول گیر آوردی.

مرد – میل خودته…

زن – همینشم با هزار بد بختی جور کردم …ندارم.

مرد – وام بگیر…به کارمندای بانک که خوب وام میدن.

زن – یه تومن اضافه میدم.

مرد – بی خیال.

زن – دو تومن …باور کن ندارم.

مرد – دو ونیم آخرش.

زن – ندارم …ندارم…می فهمی؟

مرد – نمی صرفه اینجوری.

زن – به خدا ندارم …

مرد – باشه بابا .

زن – چیکارش می کنی؟

مرد – چیو؟

زن – جنازه رو دیگه.

مرد – ها… جنازه رو…گم و گورش می کنم.

زن – پیداش نکنن یه وقت؟

مرد – بالاخره یه روز پیداش می کنن،خون پنهان نمی مونه.

زن – یعنی چی؟

مرد – تاریخ اینو می گه ،حرف من نیست،اونقد تکرار شده که شده ضرب المثل.

زن – ما نقشه مون حساب شده اس…

مرد – اصل نقشت اینه که بگی گم شده ، بگی یه روز از خونه رفته بیرون بر نگشته،غیر اینه؟

زن- از کجا فهمیدی؟

مرد – خیلی تکراریه …ولی خب خیلی وقتا هم جواب میده.

زن – خوبه به نظرت؟

مرد – چی بگم.

زن – چرا اینجوری می گی؟

مرد – چجوری بگم؟

زن – همش می خوای آدمو بترسونی.

مرد – تا جنازه رو پیدا نکنن مشکلی نیست.

زن – به این زودیا که پیدا نمی کنن.

مرد- نه…بچه که نداری؟

زن – یه دختر دارم

مرد – چند سالشه؟

زن – پنج سال.

مرد – وقتی بفهمه باباشو کشتی، چی می خوای جوابشو بدی؟

زن – نمی فهمه.

مرد – می فهمه…شک نکن می فهمه.

زن – داری عصبیم می کنیا.

مرد – از ما گفتن بود.

زن – تو پولتو بگیر.

مرد – می گیرم …تا تهش.

زن – این نصفش طبق قرار.

مرد – نصف اون دوتومنم باید بدی.

زن – الان همراهم نیس .

مرد – هر وقت کامل شد بیا

زن – حالا تو اینو بگیر، بقیشو فردا بهت میدم. فرار که نکردم.

مرد – چرا تو اومدی با من حرف بزنی؟ چرا این مرده کارمند بانکه نیومد؟

زن – چون تورو دوست من معرفی کرده بود.

مرد – چه فرقی می کنه.

زن – فرق می کنه.

مرد – آدم بی غیرتیه.

زن – حرف دهنتو بفهم.

مرد – تا حالا بهش اس دادی؟

زن – به کی؟

مرد – به این یارو همکارت.

زن – به شما چه ربطی داره؟

مرد – توی اس ام اس حرف عاشقانه هم به هم زدین تا حالا؟

زن – آره.

مرد – سه سوت می گیرنتون.

زن – یعنی چی؟

مرد – هر دوتونو می گیرن…انقد می زننتون تا اعتراف کنین.

زن – چرا واضح حرف نمی زنی.

مرد – خونوادش می دونن با هم اختلاف دارین؟

زن – آره .

مرد – ببین خانم ،تو مظنون اصلی هستی تو این ماجرا، اولین کاری که آگاهی می کنه اینه که اس هاتونو چک می کنه.

زن – یعنی چی ؟

مرد – یعنی همین.

زن – پس من چیکار کنم؟

مرد – چی بگم…

زن – یعنی چی ؟

مرد – یعنی همین… شما چی می خوری؟

زن – چی؟

مرد – سفارش …اینجا باید یه چیزی سفارش بدیم….

 

 

 

اپیزود سه.

لاله – من گاهی شعر می گم، گاهی… نه اینکه تصمیم بگیرم که حالا یه شعر تازه بگم ، باید بهم الهام بشه، شده شیش ماه هم شعر نگفتم..بعضی وقتا هم ظرف یه روز دو سه تا گفتم، کاملا به حالم بستگی داره. از انجمن های ادبی هم اصلا خوشم نمیاد…فضاهاشونو دوست ندارم، چند بار رفتم دیگه نرفتم. برا خودم شعر می گم، نهایتا برا بهروز یا چند تا از دوستام بخونمشون .

 

بهروز- شعر

 

لاله – این یکی از شعرامه…حس خوبی دارم وقتی بهروز شعرامو می خونه، یه طور با احساسی می خونه ،درک درستی ازشون داره. من ، شبها بر خلاف بهروز دیر می خوابم،شبهارو دوست دارم ،حیفیم میاد بخوابم. کتاب می خونم، فیلم می بینم، گاهیم رادیو گوش می کنم و البته چایی می خورم.

 

بهروز- شب که شد /شب که شد / دیگر زمانش رسیده است/ دیگر خانه از آن من است/ سکوت از آن من است / کمی که صبر کنی / شعر از آن من است.

 

لاله- اونشب، بعد از مدتها ،یه شعر داشت بهم الهام می شد…دستانت / راز عجیبی دارد… شروعش این بود …وقتی داره بهم الهام می شه، حتما باید خودکار و کاغذ جلو دستم باشه و همون لحظه شعرو بنویسم مگه نه یادم نمی مونه. همیشه ی خداهم ، خودکارامو گم می کنم. هر چی خونه رو گشتم خودکار پیدا نکردم،دیگه داشتم عصبی می شدم که یاد کیف بهروز افتادم . کیفشم مث خودش، همیشه نامنظمه، باید کلی بگردی تا یه چیزیو پیدا کنی، تازه، اگر پیدا کنی. مجبور شدم کل کیفشو بیرون بریزم.

اون شعر، هیچوقت نوشته نشد ، چون وقتی داشتم توی کیف شوهرم دنبال یه خودکار می گشتم، ته کیف ،یه گوشی پیدا کردم. یه گوشی اضافه مدل جدید که خاموش بود.

 

لاله باز هم وسایل کیف بهروز را بیرون می ریزد.

 

بهروز- چرا دیگه باقی کیفمو بیرون می ریزی؟

لاله- (به تماشاچی)این یه مکالمه کاملا خیالی،ذهنی و غیر واقعیه ، بین من و بهروز، بعد از پیدا کردن گوشی اضافه پنهانی.

بهروز- چرا دیگه باقی کیفمو بیرون می ریزی؟

لاله- می دونی معنی یه گوشی اضافه پنهانی چیه؟

بهروز- تو می دونی، این معانی ، معانی جدیدی در دنیای اینروزاس؟

لاله- من فقط می دونم دنیا اینروزا جای خطرناک تری شده.

بهروز- باهات کاملا موافقم ،ولی من واقعا فکر نمی کردم پیداش کنی…یعنی…

لاله- خیلی اتفاقی شد، من توی کیفت دنبال خودکار می گشتم.

بهروز- یه شعر تازه ،آره؟

لاله- آره ، ولی پرید …این گوشی رو که دیدم ،پرید.

بهروز- بهت حق می دم.

لاله- تو قاتل یه شعر شدی.

بهروز- چقدر شاعرانه.

لاله- شاعرانه و غم انگیز.

بهروز – حالا شاید یه کم فکر کنی دوباره یادت بیاد.

لاله- اگرم یادم بیاد دیگه حس شاعرانه اون لحظه رو ندارم. دوست دارم احساسم شعرو بسازه نه تکنیک.

بهروز- برای همینم هست که شعرات به دل می شینه.

لاله- جواب سوالمو ندادی.

بهروز- کدوم سوال؟ …آهان معنی داشتن یه گوشی دیگه…

لاله- پنهانی بهروز…پنهانی.

بهروز- سوال سختیه.

لاله- می دونم .

بهروز- در جواب این سوال می شه یه مقاله نوشت.

لاله – مقاله؟

بهروز – یه مقاله جامعه شناسانه.

لاله- جواب منو بده.

بهروز- ببین لاله …(نفسی عمیق می کشد) من… یه ارتباط پنهانی دارم و این ارتباط لازمه اش داشتن یه خط جدیده .

لاله- من واقعا شوکه شدم وقتی دیدمش.

بهروز – حق داری عزیزم…

لاله- من کاملا بهت اعتماد داشتم بهروز.

بهروز- خیلی سخته می فهمم.

لاله- اسمش چیه؟

بهروز- تو نمی شناسیش .

لاله- اسمش چیه؟

بهروز- چه فرقی داره اسم یه آدمی که نمیشناسی چی باشه؟

لاله- برای یه زن مهمه.

بهروز- اسمش…

لاله- راستشو بگو…

بهروز – چرا فکر می کنی ممکنه دروغ بگم.

لاله- تو گاهی دروغ می گی…این گوشی خودش یه دروغ بزرگه.

بهروز- دروغ یه جاهایی واقعا لازمه.

لاله- اسمش؟

بهروز- اسمش مهسا س.

لاله – مهسا یعنی چونان ماه.

بهروز – تا حالا از این زاویه نگاه نکرده بودم.

لاله- خوشگله؟

بهروز- بد نیست.

لاله- دوستش داری؟

بهروز- …

لاله- جواب بده آقا بهروز.

بهروز- تو چی فکر می کنی؟

لاله – من دلم نمی خواد در این مورد فکر کنم.

بهروز- پس ولش کن موضوعو عوض کنیم.

لاله- دوسش داری آره؟

بهروز- عا…..شقش شدم.

لاله – عاشق شدن در دیماه مردن به وقت شهریور.

بهروز- عشق پیش میاد دست خود آدم نیست…اینو خودت همیشه می گفتی .

لاله – دروغ می گفتم؟

بهروز- نه منظورم اینه که…

لاله- منظورتو رسوندی.

بهروز –آره دیگه پیش اومد… داری چیکار می کنی؟

لاله- دارم کیفتو مرتب می کنم.

بهروز- تو خیلی مهربونی

لاله- خیلی آروم میشم وقتی دارم یه چیزیو مرتب می کنم.

بهروز- فقط کاش چیزای اضافیو بریزی دور.

لاله- حالا برنامتون چیه؟

بهروز- برنامه؟ نظر تو چیه؟

لاله- تو عاشق شدی از من می پرسی؟

بهروز- خوب ما… تصمیم گرفتیم که …که با هم زندگی کنیم.

لاله- زندگی مشترک، آره؟

بهروز – آره دیگه…ناراحت شدی؟

لاله- تو چی فکر می کنی؟

بهروز- عزیزم زمان همه چیو درست می کنه.

لاله- زمان؟

بهروز- خو شبختانه من از اون آدمهام که خیلی زود فراموش می شن.

لاله- زنها به این راحتیا نمی تونن فراموش کنن .

بهروز- در هرصورت من واقعا متاسفم.

لاله- دقیقا بابت چی؟

بهروز- بابت تمام اتفاقهایی که افتاده و قراره بیفته.

لاله- ولی من فکر نمی کنم بتونم از پسش بر بیام.

بهروز- می تونی…تاریخ اثبات کرده که می تونی.

لاله- تاریخ پر از استثناس .

بهروز- چیکار می خوای بکنی؟

لاله- ممنکه بکشمت.

بهروز- یعنی چی؟

لاله – و قطعا بابتش متاسف خواهم بود.

بهروز – تو حق نداری همچین کاری بکنی.

لاله- تو حق داشتی گوه بزنی وسط زندگیمون؟

بهروز- اینا دوتا مقوله کاملا جداس…تو نمی تونی اینارو باهم مقایسه کنی از نظر منطقی غلطه.

لاله- خواهش می کنم پای منطقو وسط نکش.

بهروز – البته بعید می دونم توان همچین کاریو داشته باشی.

لاله- زنها توانمندیهای پنهانی دارن که به عقل هیچ مردی نمی رسه.

بهروز- اون کاتالوگا رو نمی خوام، بنداز دور.

لاله- برگ آخر کاتالوگ زندگی ما با یه قتل تموم میشه.

بهروز- من نمی خوام بمیرم.

لاله- بهروز دلم خیلی تنگ می شه واسه صدات…می شه یکی از شعرامو بخونی؟

بهروز- (شعری می خواند)

لاله- تو اگه جای من بودی چیکار می کردی؟

بهروز- آدم وقتی می تونه جواب درستی به این سوال بده که خودش توی همچین…

لاله- اینقدر از زیر جواب دادن طفره نرو.

بهروز- عقیدمو گفتم.

لاله- ولی من جواب می خوام.

بهروز- واقعا نمی دونم.

لاله- کاش می دونستی.

بهروز- به نظرت ارزششو داره؟

لاله- چی؟

بهروز- اینکه منو بکشی و بخاطر من بقیه زندگیتو پشت میله های زندون بگذرونی.

لاله- من ،نمی تونم ببینم ،تو مال یه زن دیگه باشی. تصورشم نمی تونم بکنم.

بهروز- خیلی زود فراموشم می کنی.

لاله- باید به فکر یه نفر باشم که کارو واسم تموم کنه.

بهروز- یه قاتل حرفه ای؟

لاله- یه نفر که مث سایه دنبالت باشه و توی یه موقعیت مناسب، کلکتو بکنه.

بهروز- ولی اونجوری بازم نمی تونی منو بدست بیاری.

لاله- آره ولی تو مال یه نفر دیگه هم نیستی… تو فقط یه مرد مرده ی بی آزاری که من باید سعی کنم این بخش از زندگیتو از ذهنم پاک کنم تا بازم مث سابق بتونم دوستت داشته باشم.

بهروز- لاله کی فکرشو می کرد عاقبت زندگیمون اینجوری بشه.

لاله- کاش هیچوقت نمی فهمیدم…

بهروز- تقصیر اون شعره بود…

لاله- دستانت/ راز عجیبی دارد.

بهروز- دستانت/ راز عجیبی دارد.

لاله- من همیشه خودکارامو گم می کنم.

بهروز- مرسی که کیفمو مرتب کردی.

لاله- اگه کیفت مرتب بود…من هیچوقت باقی کیفتو نمی گشتم.

بهروز- شلختگی …همیشه ضربه زده به من توی زندگی.

لاله- کاش کیفت مرتب بود.

بهروز – لاله …کشته شدن ،فکر کنم خیلی باید سخته باشه.

لاله- آره ، ولی تا آدم خودش تجربش نکنه ،نمی تونه بگه واقعا چه حسی داره .

پایان

برای کسب مجوز اجرا برای این نمایشنانمه به کامران شهلایی(۰۹۱۲۴۰۲۹۳۱۶) نویسنده نمایشنامه تماس حاصل فرمایید.

 


برچسب ها :
دسته بندی : کافه نمایشنامه , نمایشنامه ایرانی
مطالب مرتبط
چیز
کاش خوابت را ندیده بودم
قصه های تمام نشدنی
من همسر خودم هستم
اودیسه
ارسال دیدگاه

تبلیغات