شما اینجا هستید: پایگاه تخصصی اطلاع رسانی مشهد تئاتر »» برگزیده »» تازه ترین ها »» نقد »» مامانی که حدس زدنی نیست!
کد خبر: 45934

تاریخ انتشار: ۱۳۹۵/۰۸/۲۶ - ۱۱:۲۳

نقدی بر نمایش «مامان رو حدس بزن!»:

مامانی که حدس زدنی نیست!

مشهدتئاتر– نقدی بر نمایش «مامان رو حدس بزن!» نوشته «صحرا رمضانیان» و به کارگردانی «مهتاب جامعی»

 

مشهدتئاتر- یکی از شاخصه‌های تآترِ مدرن، روان‌شناسانه بودنِ کنش و واکنشِ شخصیت‌های نمایش است. شاید بی‌راه نباشد اگر بگوییم که بعد از فروید، دریچه‌ای نوین به درونِ آدمی‌یان گشوده شد و بشر دریافت همان اندازه که جسم‌اش زخمی و رنجور می‌شود، روح‌اش نیز در معرضِ آسیب‌های جدی ست.

خلاصه‌ی داستان:
دختر و پسری در یک خانه، منتظر بازگشتِ مادرِ خویش‌اند. اما در پایان درمی‌یابیم که همه‌ی آن‌چه تا به آخر دیده و شنیده‌ایم، درونیاتِ ذهنِ پریشان دختر است.

مامان رو حدس بزن!

نمایش‌نامه:
اگر واژه‌ی تعلیق را در معنای واقعی‌اش؛ یعنی معلق نگه داشتن، به کار ببریم، متنِ «مامان رو حدس بزن»، متنی تعلیقی ست. گرچه امروزه ما صفتِ تعلیقی را به متونی اطلاق می‌کنیم که پایانی باز و چند نتیجه‌ای دارند.
اولین چیزی که در متنِ «مامان رو حدس بزن» آدم را معلق می‌گذارد، اسمِ ناجور و اشتباه آن است. اساسن وقتی «فعل» می‌آید، کلمات تبدیل به جمله می‌شوند و جمله‌ها رُکن دارند. مسند دارند و مسندالیه. فاعل دارند و مفعول. جمله‌ها باید صحیح باشند. مثلن در این نمونه: اساسن ما کسی «را» حدس نمی‌زنیم، ما «درباره‌ی» کسی حدس می‌زنیم. حدس، فعل نیست. حدس زدن فعل است. و این نخستین اشکالِ نمایش‌نامه است. یعنی ما باید بگوییم: «درباره‌ی مامان حدس بزن».
ولی منظور از اسمِ نمایش‌نامه، «درباره‌ی مامان حدس بزن» نیست. منظور این است که «حدس بزن مامان کی‌یه؟» یا «حدس بزن کدوم‌شون مامان‌ان؟». در نتیجه، جمله‌بندی باز هم اشتباه و اسمِ نمایش، خطا ست. چون در اصل یک فعلِ دیگر از جمله افتاده و معنا را گنگ و مبهم کرده.
پیش‌تر درباره‌ی انتخابِ نام‌های نمایشی، نوشتاری را منتشر کرده‌ام. و در آن اشاره داشتم که ابهام در نامِ نمایش، برای ایجادِ کشش در مخاطب، اگرچه درست است، ولی گاهی تبدیل به سوژه‌ی طنز و استهزا می‌شود. نمونه‌ی «مامان رو حدس بزن» یکی از همین نمونه‌ها ست.
بنای نمایش‌نامه، بر شالوده‌ی درگیری‌های ذهنی و پریشیده‌گی‌های دختری استوار است که خود را «رُزا» می‌خواند ولی برادرش او را «فرنگیس» صدا می‌زند. دختر، بارها در طولِ متن، نسبت به اسمِ فرنگیس، واکنشِ تندی نشان می‌دهد و عصبانی می‌شود. اما چرا؟
قاعدتن نویسنده [صحرا رمضانیان] و کارگردان [مهتاب جامعی] برای این پرسش، جوابِ قانع‌کننده‌ای باید داشته باشند. ولی متن، پاسخی به ما نمی‌دهد. یا اگر می‌دهد، آن قدر در لابه‌لای دیالوگ‌های کش‌دار و بی‌معنای دیگر پنهان شده که مخاطب، فراموش‌اش می‌کند.
نویسنده‌ها به این مهم توجه داشته باشند که مخاطبِ نمایش، فقط یک‌بار فرصتِ دیدنِ اثرشان را دارد. تآتر مثلِ فیلم بر لوحِ فشرده نیست که اگر جایی از آن را متوجه نشدیم، برگردیم و از اول تماشای‌اش کنیم. و کارگردان‌ها نیز باید به این نکته‌ی مهم عنایت کنند که آن‌ها، ماه‌ها با یک متن درگیرند. بارها و بارها و بارها نمایش‌نامه را می‌خوانند و زبر و زیرِ متن را تحلیل و تفسیر می‌کنند. مسلم است که دریافتِ‌شان از منِ مخاطبی که فقط یک‌بار فرصتِ دیدنِ نمایش را دارم، درونی‌تر، عمیق‌تر و جزیی‌نگرانه‌تر است. پس باید مکانیزمی را طراحی کنند که نقطه‌های کلیدی و پاسخِ پرسش‌های در هر نمایش، وضوحِ کافی را برای درکِ بهترِ مخاطب داشته باشد.
متن، می‌خواهد متنی روان‌شناسانه باشد. می‌خواهد گذری بزند در روحِ دختری که از مرگ/سفر/نبودِ مادرش، در هم فروریخته و از هم پاشیده ست. اما درست در همین اندازه از گفتارِ روان‌شناسانه، باقی می‌ماند. یعنی ما نمی‌فهم‌ایم که چرا فرنگیس/رزا، روان‌پریش شده؟ ما فقط می‌دانیم که او مادرش را به شدت دوست دارد و به قولی، عزیزدردانه‌ی او ست. اما چرا؟
چرا مادر، فرنگیس/رزا را دوست دارد؟ چه ویژه‌گی‌یی در او ست که فرضن در فرید نیست؟ این پرسش‌ها، در متن، پاسخی ندارند.
یکی از عناصرِ مهمِ تشکیل دهنده‌ی اجزای داستانِ «مامان رو حدس بزن» کتابِ «ناتوردشت» نوشته‌ی «جروم دیوید سالینجر» است. اگر کسی کتاب را خوانده باشد یا با شخصیت‌های سالینجر آشنا باشد، می‌داند که شخصیت‌های او، افرادی جامعه‌ستیز، منزوی و بیگانه از اجتماع‌اند. ما به نوعی این انزوا را در فرنگیس می‌بینیم. ولی چرا؟ چرا فرنگیس از اجتماعِ خود گریزان است؟ کارکردِ مادربزرگِ او [مامانی؛ با صداپیشه‌گی‌ی عارفه معماریان] در ورود یا خروج‌اش از این انزوا چیست؟
ناتوردشت، بررسی‌ی بلوغِ یک نوجوانِ عاصی و جامعه‌گریز است که از دبیرستان اخراج شده و در یک دوره‌ی زمانی‌ی سه روزه، می‌خواهد از خانه دور باشد تا خبر اخراج‌اش، مادر و پدر را عصبانی نکند. اما جز جمله‌هایی که از متنِ کتاب برای این نمایش‌نامه انتخاب شده، چه شباهتِ دیگری میانِ شخصیتِ سالینجر و صحرا رمضانیان می‌توان یافت؟
کسانی که سالینجر را مطالعه کرده‌اند، می‌دانند عنصرِ «مرگ» و «علاقه‌ی به مرگ» در تقریبن همه‌ی آثارِ او، موج می‌زند. ولی کجای این نمایش، علاقه‌ی به مرگ را نشان می‌دهد؟ همین که بگوییم مادر، در تصادفی کشته شده آیا کافی ست؟… به باورِ من که نه! یا شاید فرنگیس از شنیدنِ خبرِ مرگِ مادرش این‌طور دیوانه شده!… اگر چنین است، استناد به چه دیالوگی می‌توان کرد؟ آیا باید حدس بزنیم؟
جز این‌ها، نمایش‌نامه، انبوهی از دیالوگ‌های اضافی را با خود یدک می‌کشد که فقط زمان‌اش را به یک ساعت برساند. بخشِ عمده‌ای از گفت‌وگوها، هیچ کمکی به شناختِ بهترِ ما از شخصیت‌ها نمی‌کند. و بخشِ دیگر هم، تنها قصه را جلو می‌برند. یعنی فقط گزارشِ روی‌دادها هستند.
در اثری که قرار است یک اثرِ روان‌کاوانه باشد، ما چیزی جز جملاتِ خبری درباره‌ی اتفاقاتِ گذشته و آینده، نمی‌شنویم. کم‌تر جمله‌ای هست که نشان دهد در روح و روان و اندیشه‌ی این شخصیت‌ها چه می‌گذرد؟ و مهم‌تر از آن، «چرا شخصیت‌های نمایش، این‌گونه رفتار می‌کنند یا چنین سخنانی را می‌گویند؟» صحرا رمضانیان، فقط مخاطب را تا آخر قصه می‌کشد که با وارد کردنِ یک شُک، به او بگوید: فرنگیس/رزا روان‌پریش است و هر چه دیدید، توهماتِ او بود. همین!
این روش، روشی قدیمی ست که دیگر دنیای درامِ جدید، آن را نمی‌پسندد. درامی که بر مبنای شُکِ پایانی بنا شده باشد، چیزی جز یک اثرِ معمایی نیست. در حالی که اثرِ صحرا رمضانیان، اتفاقن یک متنِ روان‌کاوانه ست که مستعدِ پرداخت‌های روان‌شناسی ست.
بگذارید در یک مثال –که در یادداشتِ دیگری نیز به آن اشاره کرده‌ام- منظورِ خود را واضح‌تر بیان کنم:
فرض کنید که زن و شوهری با هم اختلاف دارند و بر سرِ دوراهی مانده‌اند که آیا جدا شوند یا با هم بمانند؟ نمایش‌نامه‌نویس دو راه دارد تا این سوژه را به متنی نمایشی درآورد:
به شیوه‌ی تآترِ کلاسیک:
در روشِ کلاسیک، یک پنج‌ام اول نمایش، به معرفی‌ی اشخاص می‌پردازد. یک‌پنج‌ام بعدی، به پرداختِ گره و ایجادِ سوآل. در راندِ بعد، نمایش‌نامه‌نویس تا چهار پنج‌ام از نمایش‌نامه‌اش را به ایجادِ ستیز و درگیری‌های میانِ زن و مرد اختصاص می‌دهد و مخاطب را تا آخرِ داستان می‌کشاند تا سرانجام مشخص شود کدام یک از دو راه را برخواهند گزید؟ یا جدا می‌شوند، یا با هم می‌مانند. و در یک‌پنج‌اُمِ پایانی‌ی داستان، گره‌ها گشوده شده و پاسخ، مشخص خواهد گشت.
به شیوه‌ی تآترِ مدرن:
امروزه، اغلبِ نمایش‌نامه‌نویسان، ترجیح می‌دهند که در اوایلِ داستان، گرهِ اصلی‌ی نمایش را مطرح کرده و حتا گاهی، با همان گره، نمایش را بیآغازند. آن‌گاه حداکثر تا یک‌سوم اولِ داستان، گره‌گشایی کرده و پاسخ‌ها را به مخاطب خواهند داد. یعنی در مثالِ بالا، زن و شوهر همان اول تصمیم دارند تکلیفِ زنده‌گی‌ی خود را مشخص نمایند و چیزی از ماجرا نمی‌گذرد که مخاطب درمی‌یابد این‌ها با هم می‌مانند یا جدا می‌شوند؟ بعد از این، در دوسومِ دیگرِ درام، نمایش‌نامه‌نویس به کنکاش و بررسی‌ی علتِ این تصمیم می‌پردازد. چیزی که ما به آن «روان‌کاوی‌ی شخصیتِ نمایشی» می‌گوییم. و اتفاقن این بخش از نمایش، بسیار جذاب‌تر و پُرمایه‌تر از اصلِ گره است.
هم‌زمان با اجرای این نمایش، نمایشِ «بازگشت در چهارشنبه‌ی آخر سال» نیز اجرا شد که اتفاقن آن هم، رنگ‌مایه‌های روان‌شناختی و رفتارشناختی داشت. و من در یادداشتِ نقدِ آن اثر، همین موضوعات را اشاره کرده‌ام.

مامان رو حدس بزن!

کارگردانی:
مهتابِ جامعی، جوانی نوجو ست که از چندی پیش، قدم به دنیای کارگردانی گذاشته. من آشنایی‌ی چندانی با او ندارم ولی از نوعِ رفتار و شخصیتِ هنری‌اش می‌توانم حدس بزنم، که دختری تجربه‌گرا و دقیق است که برای کارِ خود، دل می‌سوزاند.
مهتاب، در کارگردانی‌ی این اثر، مشخصن مایه‌ی زیادی گذاشته، منتها، در جاهایی، راه را به خطا رفته.
متنِ «مامان رو حدس بزن» متنی روان‌کاوانه با رنگ‌مایه‌های سوره‌آلیستی ست و رسمن، شاخص‌های مکتبِ سوره‌آلیسم را دارد. توهم، خواب و از همه مهم‌تر، روان‌کاوی به شیوه‌ی فریود، از جمله‌ی مهم‌ترینِ این شاخصه‌ها محسوب می‌شود. اما شیوه‌ی اجرای متن، شیوه‌ای به شدت –و تأکید می‌کنم: به شدت- ره‌آلیستی ست.
مهتاب حتا تا عکسِ روی یخچال و گل‌دان‌های تزیینی و مجسمه و شیرِ آب و کابینت و… را در صحنه، لحاظ کرده. خانه‌ای درست کرده که تا می‌شود به واقعیتِ یک خانه شباهت دارد. در حالی که شاید هشتاد درصدِ آکساسوار و دکورش، در نمایش بلااستفاده می‌ماند.
گرچه بالشخصه ترجیح می‌دادم این متن به سبک سوره‌الیستی یا شاید اکسپرسیونیستی اجرا می‌شد، ولی به هر حال با انتخابِ سبکِ ره‌آلِ نمایش مشکلی ندارم. مشکل‌ام آن‌جا ست که ابزارها در صحنه بی‌کارند. مجسمه‌ها به چه کار آمدند؟ گل‌دان‌ها به چه دردی خوردند؟ قهوه چرا دم شد؟ خورش به‌آلو چرا طبخ شد؟ آن عکس‌های روی یخچال چه کمکی به روندِ نمایش کرد؟… همه‌ی این‌ها می‌توانست با یک دکورِ ساده اما انتزاعی، اجرا شود. حتا اگر مهتاب تصمیم داشت که فضا را ره‌آلیزه کند تا باورپذیری‌ی متن را بیش‌تر نماید، باید طرحِ بازی‌یی را می‌ریخت که در آن، بازی‌گران‌اش، از همه‌ی امکاناتِ صحنه، استفاده کنند.
البته این را نگفته نباید گذاشت که در متن، به این اتفافات اشاره شده. یعنی خورش به‌آلو درست می‌شود. قهوه دم می‌کشد. شیرینی و میوه روی میز می‌آید. ولی برای چه؟… برای هیچ! نه خورشِ به‌آلو، نه قهوه، نه شیرینی، نه میوه و نه حتا همان شربتی که لیوان‌اش افتاد و شکست، در روندِ قصه مؤثر نیست. فقط هست که فضا را پُر کند. و این از ضعف‌های متن است، نه ضعفِ کارگردانی. اما کارگردانِ خوب، اغلب این ضعف‌های متنی را می‌شناسد و آن‌ها را برطرف می‌کند. کاری که مهتاب نکرد.
یکی دیگر از ایراداتِ بزرگِ کارگردانی در این نمایش، بلاتکلیفی‌ی حرکاتِ آدم‌های نمایش بود. شخصیت‌ها به طرزِ عذاب‌آوری در چند خطِ محدودِ حرکتی، رفت و آمد می‌کردند و هیچ تغییری در موضعِ ایست و حرکت‌شان داده نمی‌شد. من این حرکت‌ها را می‌توانم دسته‌بندی کنم:

تصویر(1): بسآمد حرکت پرسوناژها در نمایش

تصویر(۱): بسآمد حرکت پرسوناژها در نمایش

۱- حرکت از بیرونِ صحنه به سمتِ میز. از میز به وسطِ صحنه.
۲- حرکت از میز به سمتِ کمد وسایلِ فرنگیس و بالعکس.
۳- حرکت از میز به سمتِ آشپزخانه.
این جابه‌جایی‌ها تقریبن نود درصد میزانسنِ اجرا را به خود اختصاص داده بود و جز این، هر تحرکی اگر صورت می‌گرفت، در حدِ یک، یا حداکثرِ دوگام بود. به همین دلیل، راحت می‌شد حرکاتِ بازی‌گران را پیش‌بینی کرد. آمد و شدهای بازی‌گران آن‌قدر تکراری و متناوب صورت می‌گرفت که چشمِ مخاطب، بعد از ده دقیقه، نسبت به جابه‌جایی‌ها، بی‌حس می‌شد.

مامان رو حدس بزن!

مامان رو حدس بزن!

بازی‌گری:
سپیده‌ی کلالی [فرنگیس/رزا] بازی‌گرِ تیزهوشی ست. من بازی‌ی او را دوست دارم ولی به نظرم در این نمایش، بازی‌اش قربانی‌ی ناهم‌سطح بودنِ بازی‌گرِ مقابل‌اش شد. پارتنرِ سپیده در این نمایش، [علی احمدی] نتوانست به همان اندازه که سپیده برای بازی‌اش انرژی می‌گذارد، انرژی صرف کند. در نتیجه، بازی‌ها دو تکه و ناهم‌گون از آب درآمده بود.
یکی از ایراداتِ سپیده این است که حس‌اش را خیلی سریع عوض می‌کند. اگر نقطه‌ی اوجِ احساساتِ او را صد بگیریم، از صفر تا صدش پنج ثانیه طول می‌کشد. روی صد می‌ماند تا دیالوگ‌اش تمام شود. بعد از صد تا صفرش، ظرفِ دو سه ثانیه طی می‌شود.
شاید دلیلِ آن را پریشانی و نامتعادل بودنِ رفتارِ نقش بدانیم. ولی من این دلیل را نمی‌پذیرم. حتا روان‌پریش‌ترین آدم‌ها هم احساسات‌شان را با منطقِ زمانی نشان می‌دهند. منطقی که وابسته به میزانِ شدتِ پریشانی‌ی آن‌ها ست.
بازی‌ی سپیده در کل، خوب بود. جز آن قسمتِ آخر که کمدش را باز می‌کرد و به هواپیماها نگاه می‌کرد، [که بسیار مصنوعی و بد از آب درآمده بود] از عهده‌ی نقش‌اش برآمد.
علی احمدی را نپسندیدم. با این که چهره‌ی بسیار فتوژنیکی دارد، و اتفاقن با نقش‌اش هم سازگاری داشت، ولی از این امتیاز، استفاده نکرد. میمیکِ بسیار بد، حرکاتِ مصنوعی [مخصوصن در زمانی که گوش‌اش زنگ می‌زد]، و بیانِ ناپخته‌ای داشت.
به نظرم، یکی از ایراداتِ علی آن بود که به دیالوگ‌های نقشِ مقابل‌اش گوش نمی‌کرد. حسِ طرفِ مقابل را نمی‌گرفت و پاسِ درستی نمی‌داد. ارتباطِ چشمی‌اش با سپیده، ارتباطِ صحیحی نبود. وقتی با سپیده صحبت می‌کرد، چشم‌های‌اش به جای دیگری خیره می‌شد. مشخص بود که گاهی دارد به میزانسن‌ها فکر می‌کند. رفتارش شبیهِ کسانی بود که حرکتِ خود را برنامه‌ریزی می‌کنند. در حالی که نقش‌اش اصلن چنین ویژه‌گی‌یی را نداشت. اتفاقن نقشِ فرید، پسری را نشان می‌داد که در لحظه تصمیم می‌گیرد. احساساتی است و زود آرام و خشمگین می‌شود. در حالی که علی، از اول روی یک خطِ حسی افتاده بود و تا آخر هم همان را رفت. بدونِ آن که تغییری در روندِ بروزِ احساس‌اش ایجاد کند.
اگر اسکارلت جوهانسون در فیلمِ «آن زن» [Her] با صدای‌اش توانست داورانِ جشنواره‌ی اسکار را مردد کند که آیا می‌شود به یک صدا جایزه‌ی اسکار داد یا نه؟ عارفه‌ی معماریان هم با صدای‌اش در این نمایش ثابت کرد که می‌شود فقط با بیان، بدترین بازی‌ی یک اثر را رقم زد.
عارفه‌ی معماریان آن قدر بد نریشن‌های‌اش را خواند که من تعجب کردم. نمی‌دانم چه اصراری داشت که این همه مونوتن و بی‌حس بازی کند و این قدر بد، صداسازی نماید؟!

مامان رو حدس بزن!

طراحی لباس:
لباسِ فرید خوب انتخاب شده بود. ولی لباسِ فرنگیس/رزا در بخشِ دوم، بسیار بد بود. آن لباسِ صورتی‌ی کهنه و مستعمل با آن پاپیونِ سفیدِ جلوی گردن‌اش و آن نوارِ روبانِ پایین پیراهن، این قدر توی ذوق می‌زد که فکر کنم خودِ بازی‌گر را هم اذیت می‌کرد.
متأسفانه در تآترِ خراسان، دو سه چیز هست که همیشه قربانی‌ی اقتصادِ خرابِ تآتر می‌شود. یکی از قربانی‌ها، لباس است. ما هر جا هزینه کم می‌آوریم، از لباس می‌زنیم. در حالی که لباس، به اندازه‌ی دیالوگ اهمیت دارد. چون واگوی شخصیتِ طرف است.

طراحی نور:
اگر قرار باشد مبین عطاری بعدها در پروژه‌های برقِ ساختمانی کار کند، فکر کنم این نمایش را می‌تواند به عنوانِ رزومه‌ی قابلِ قبولی ارایه دهد. این قدر هالوژن و نورِ مخفی در دکور وجود داشت که با خودم فکر می‌کردم چرا مبین، اساسن واردِ تآتر شده؟ می‌توانست رسمن وارد صنعتِ برقِ ساختمانی شود و کلی درآمد کسب کند.
به هر حال، نور، نورِ قابل قبولی بود. گرچه نوری که در قصه مؤثر باشد و بخواهد معنایی را با خود تداعی کند، وجود نداشت.

موسیقی:
چون متن، اشاره به موسیقی‌های لویی آرمسترانگ می‌کرد، بالطبع موسیقی هم از آثارِ او انتخاب شده بود. من به شدت با استفاده‌ی موسیقی‌ی غربی در آثارِ ایرانی مخالف‌ام. مگر آن که واقعن نیاز باشد. اما جز یک‌بار [اگر اشتباه نکنم اولین باری که موسیقی آرمسترانگ پخش شد] دیگر هیچ نیازی نبود که از آثارِ او استفاده کنیم.

طراحی دکور:
دکورِ کار، واقعیت‌گرایی داشت؛ ولی هیچ نیازی به هشتاد درصدِ آن نبود. شاید اگر قرار بود یکی از کارهای ایبسن را در دهه‌ی سی خورشیدی اجرا کنیم، چنین دکوری خیلی به چشم می‌آمد. ولی امروزه کم‌تر سراغِ چنین ریزه‌پردازی‌ها می‌روند. آن هم ریزه‌پردازی‌های نالازم.

سخن پایانی:
انتخابِ متن، یکی از مهم‌ترین بخش‌های روندِ اجرا ست. متنِ خوب، نیمی از راه را برای کارگردان هموار می‌کند. یک کارگردانِ خوب، همیشه سراغِ متونی می‌رود که بالقوه، استعدادِ تصویری شدن را دارد. اما گاهی ما متنونِ بدی را انتخاب می‌کنیم یا حتا گاه، مجبور به انتخاب متنی بد می‌شویم. در این صورت، باید کارگردان نقاطِ ضعفِ اثر را بیآبد و بپوشاند.
صحرا رمضانیان نویسنده‌ی توانایی ست. ولی به نظرم اگر مهتاب جامعی سراغِ یکی دیگر از آثارِ صحرا می‌رفت، و یا شیوه‌ی دیگری را برای اجرای همین متن برمی‌گزید، شاید نتیجه، بهتر از این می‌شد. با این همه، در توانایی و استعدادِ گروهی که «مامان رو حدس بزن» را اجرا کردند، شکی نیست و امیدوارم در آینده آثارِ بهتری از ایشان بر صحنه بیآید.

 

آرش خیرآبادی: منتقد و نمایش نامه نویس

1+
دیدگاه کاربران

نظر آری - توهین نه

کل نظرات :1

  • مریم شفیق پور

    تاریخ : ۲۸ - آبان - ۱۳۹۵

    سلام.
    نقد خیلی خوبی بود؛ یک مورد رو باید اشاره کنم. اول اینکه این حجم از غلط املایی در یه متن تخصصی از یه سایت مرجع مثل این سایت ؛ جد‌ا ناشایست هستش.
    نوشتن تنوین برای لغت های اساسا؛ مسلما و… جزو املا حساب میشه و اینطور نوشتاری در سایت های معتبر ؛مثل مشهد تاتر قابل قبول نیست.

    0

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه