برگزیده

تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۷/۳۰ - ۱۹:۳۱

نقد آرش خیرآبادی بر نمایشِ «زمان‌لرزه» اثر سعید توکلی

لرزیدنِ زمان در مکانی به نامِ خورشید

مشهدتئاتر– آرش خیرآبادی نقدی بر نمایشِ «زمان‌لرزه»، به نویسنده‌گی‌ی اصغر گروسی و کارگردانی‌ی سعید توکلی منتشر کرد.   به گزارش «پایگاه تخصصی اطلاع‌رسانی مشهدتئاتر»، آرش خیرآبادی نقدی بر نمایشِ «زمان‌لرزه»، به نویسنده‌گی‌ی اصغر گروسی و کارگردانی‌ی سعید توکلی منتشر کرد. متن کامل این یادداشت را در ادامه می‌خوانید: *** پیش از آغاز: شانزده ساله بودم […]

لرزیدنِ زمان در مکانی به نامِ خورشید

مشهدتئاتر– آرش خیرآبادی نقدی بر نمایشِ «زمان‌لرزه»، به نویسنده‌گی‌ی اصغر گروسی و کارگردانی‌ی سعید توکلی منتشر کرد.

 

به گزارش «پایگاه تخصصی اطلاع‌رسانی مشهدتئاتر»، آرش خیرآبادی نقدی بر نمایشِ «زمان‌لرزه»، به نویسنده‌گی‌ی اصغر گروسی و کارگردانی‌ی سعید توکلی منتشر کرد. متن کامل این یادداشت را در ادامه می‌خوانید:

***

پیش از آغاز:

شانزده ساله بودم که برای اولین‌بار، عاشق شدم. عاشق دختری که نهصد کیلومتر دورتر از من، در تهران زنده‌گی می‌کرد. ما با هم نسبتِ فامیلی‌ی نزدیکی داشتیم و همین سبب می‌شد که سالی چند روز، یا ما به دیدنِ آن‌ها به تهران برویم، یا آن‌ها پس از زیارتِ حرم امام رضا(ع) در خانه‌ی ما مهمان شوند. ده سال این عاشقی طول کشید و در طولِ این سال‌ها، ما حتا یک‌بار دست‌های‌مان، دستِ یک‌دیگر را لمس نکرد، حتا یک‌بار جرأتِ ابرازِ عشق را به هم نیافتیم و هرگز جز در نگاه‌های‌مان، آن‌چه در دل‌مان می‌گذشت، اعتراف نکردیم. ده سال، با نامه‌های گاه‌گاهِ و تلفن‌های کوتاه گذشت و سرانجام، هر کدام از ما مسیرِ سرنوشتِ خودش را در پیش گرفت. هم‌نسلی‌های من، داستان‌های عاشقانه‌ی مشابهی دارند. عشق، آن روزگاران، انگار رنگِ دیگری داشت.

***

دیشب که به سالن خورشید برای دیدنِ اجرای نمایشِ «زمان‌لرزه» رفتم، دوست داشتم آن حال و هوای قدیمی‌ام تازه شود. در تبلیغاتِ این نمایش دیده بودم که قصه، سعی در بازسازی و فضاسازی‌ی دهه‌ی پنجاه و شست دارد. ملودرامی عاشقانه که شاید برای ما، یادآورِ خاطراتِ دورمان باشد.

رمان‌خوان‌ها می‌دانند که رمانی به همین نام خیلی قدیم از نویسنده‌ای مشهور به نامِ «کورت ونه‌گوت» چاپ شده. رمانِ زمان‌لرزه‌ی ونه‌گوت داستانی تخیلی با درون‌مایه‌ی طنز است که بر اثرِ لرزشی در زمان، همه‌ی آدم‌ها با حفظِ خاطرات‌شان، از سال ۲۰۰۱ به سال ۱۹۹۱ باز می‌گردند و بدونِ آن که بتوانند تغییری در آینده‌شان دهند، مجبورند ده سال کارهای تکراری‌ی سال‌های گذشته‌ی خود را بکنند تا دوباره به سال ۲۰۰۱ برسند. در رمانِ ونه‌گوت هم موضوعِ عشق، موضوعِ مهمی ست. به عنوانِ نمونه در جایی از رمان آمده: «چیزی که بیش‌تر از همه عشق را تباه می کند، این است که یک دفعه متوجه می‌شوی رفتار مقبول سابق‌ات دیگر مضحک شده!» رمانِ بسیار زیبایی ست که پیش‌نهاد می‌کنم اگر آن را نخوانده‌اید، حتمن بخوانید.

اما زمان‌لرزه‌ی اصغرِ گروسی، جز تقلید از همان نام و شباهتِ درون‌مایه‌اش به درون‌مایه‌ی داستانِ ونه‌گوت [یعنی پرش به زمانِ گذشته] مسیرِ جداگانه‌ای را برای خودش انتخاب می‌کند.

***

خلاصه‌ی نمایش‌نامه:

زمان‌لرزه، داستانِ عشقِ بی‌سرانجامِ برادری به زنِ برادرِ سابق‌اش است.

***

نویسنده‌گی:

زمان‌لرزه، یکی از کلیشه‌ای‌ترین و تکراری‌ترین قصه‌هایی ست که در ادبیاتِ ما و حتا جهان، نوشته شده. در این نمایش‌نامه هم هیچ نگاهِ تازه و بدیعی به اصلِ قضیه نمی‌شود. کلیشه همان است که بوده: برادری بعد از مرگِ برادرش، به زنِ او دل می‌بندد.

زمانِ وقوعِ داستان، دورانِ جنگ است. موقعیتی که تجار از آن استفاده کردند تا از قِبَل‌اش به نان و نوایی برسند. ناصر هم از همین موقعیت استفاده می‌کند و با کمکِ ارثی که از صابر، برادرِ مرحوم‌اش، مانده، وضعیتِ تجارتِ خود را بهبود می‌بخشد. خانواده‌ی ناصر و جامعه‌ای که او در آن زنده‌گی می‌کند، سنتی ست. جامعه‌ای که اعتقاداتِ مذهبی در آن پررنگ‌اند و آدم‌ها، برای انجامِ کارهای‌شان، نخست به اعتقاداتِ دینی‌شان رجوع می‌کنند. اولین اشکالِ داستان همین‌جا شروع می‌شود:

چه‌طور ممکن است ناصر با همه‌ی ترسی که از حرفِ مردم دارد، زنی نامحرم را در خانه‌اش سرپرستی کند؟ مگر همین ناصر وقتی می‌شنود که مردم پشتِ سرش چه حرف‌هایی می‌زنند و او را متهم به احتکار و سوءاستفاده از موقعیت جنگ می‌کنند، تصمیم نمی‌گیرد که دار و ندارش را به سهیلا و نادر و راضیه ببخشد؟ پس چه‌گونه امکان دارد که حاضر باشد بیوه‌ی برادرش را که قاعدتن نامحرمِ او ست، در خانه نگه دارد؟ در این موارد، اغلبِ آدم‌های هم‌سلکِ ناصر، راهِ محرم کردنِ زن را در پیش می‌گیرند.

مشکلِ دیگر متن، در دیالوگ‌ها ست. زمانِ وقوعِ داستان، زمانِ جنگ، یعنی دهه‌ی شستِ خورشیدی ست. ولی شخصیت‌ها گویی دارند در زمانِ قاجار حرف می‌زنند. ریتم و آهنگ و سجعِ دیالوگ‌ها، مخصوصن زمانی که سهیلا و ناصر با هم سخن می‌گویند یا سهیلا و راضیه با هم مجادله می‌کنند، به هیچ وجه تناسبی با زمانِ داستان ندارد. از سویی، این آدم‌ها در آن بافتِ فرهنگی، هرگز چنین واژه‌هایی را به کار نمی‌برند و از چنین اصطلاحاتی ادبی، برای مکالمه، سود نمی‌جوی‌اند.

ایرادِ دیگر متن، شخصیت‌پردازی‌های تیپیکال و تک بُعدی بودنِ آن‌ها ست. ناصر، تیپِ بازاری‌های همه‌ی داستان‌های ایرانی ست. عبدالله، تیپِ همه‌ی خانه‌شاگردها ست. سهیلا، تیپِ همه‌ی زنانِ بیوه است. راضیه، تیپِ همه‌ی زنانِ طبقه‌ی پایین و به اصطلاح، غربتی ست. و سرانجام، نادر، تیپِ همه‌ی عقب‌افتاده‌هایی ست که ما در آثارِ ادبی و نمایشی‌مان شاهدیم. این آدم‌ها هیچ نقطه‌ی ممیزه‌ای در شخصیت‌شان نیست که آن‌ها را خاص کند. هیچ روان‌شناسی‌یی برای کشفِ روابطِ علت و معلولی‌ی رفتارهای‌شان وجود ندارد و هر آن‌چه از آن‌ها سر می‌زند، درست همان چیزی ست که ما قبل‌تر می‌توانسته‌ایم حدس بزنیم و پیش‌بینی کنیم.

جز اول و آخرِ نمایش‌نامه، داستان خالی از هرگونه کنش و واکنشِ بیرونی ست. به اصطلاح، تمامِ اتفاقات در درونِ آدم‌ها می‌افتد و در بیرون‌شان، شرایط تغییری نمی‌کند. تنها اتفاقی هم که در بیرون و در سطحِ رفتارها شاهدیم این است که ناصر اول با خانواده‌اش زنده‌گی می‌کند و پول‌دار است. ولی بعد تنها می‌شود و بی‌پول. جز این، در تمامِ طولِ نمایش، هیچ لحظه‌یی نیست که کنشی بیرونی در سطحِ داستان رخ دهد و ستیز، به معنای دراماتیکِ آن، شکل بگیرد. اساسن این داستان، فاقدِ ستیزِ دراماتیک است. چرا که به واسطه‌ی کلیشه‌ای بودن قصه و تیپیکال بودنِ کاراکترها، همه‌چیز را از همان پنج دقیقه‌ی اول، می‌توان حدس زد.

زمان‌لرزه، از ایرادِ بزرگِ دیگری نیز رنج می‌برد: شخصیتِ آدم‌های نمایش، به پیش‌برد یا تغییر در روندِ قصه، کمکی نمی‌کنند. به عبارتِ دیگر، مثلن اگر راضیه آدمِ حسود و هوچی‌گر و فوضولی ست، اخلاق‌اش تأثیری در قصه ندارد. یا اگر عبدالله خانه‌شاگردِ غرغرویی ست، تأثیری در کلیتِ قابلِ پیش‌بینی‌ی داستان نمی‌گذارد. انگار این آدم‌ها هستند که باشند.

در درام، هر خلق و خویی که ما برای شخصیتِ داستان‌مان –حتا برای نقش‌های فرعی- انتخاب می‌کنیم، باید در روندِ قصه مؤثر باشد. مثلن اگر یاگو در نمایش‌نامه‌ی اتللو انسانِ حسودی ست، حسادت‌اش، پایانِ تراژیکِ قصه را رقم می‌زند.

ضعفِ دیگرِ نمایش‌نامه، رخ‌دادهای بی‌دلیل و آدم‌های بی‌دلیل است. به عنوانِ مثال، اگر نادر و راضیه در نمایش وجود نداشتند، چه اتفاقی در کلیتِ قصه و پایانِ داستان می‌افتاد؟ اگر ما شاهد قطعی‌های برق نبودیم، چه می‌شد؟ اگر عبدالله گوش‌اش سنگین نبود، چه از نمایش کم می‌آمد؟ یک متنِ خوب، همواره هر المان، روی‌داد، ویژه‌گی و کنش و واکنشی را اگر در خود لحاظ می‌کند، باید تابعی از گذشته و مؤثر در آینده‌ی نمایش باشد. در حالی که بسیاری از رخ‌دادها، کاراکترها و ویژه‌گی‌های آدم‌های متن، تنها برای این هستند که فقط زمانِ قصه را بالا ببرند. حضورِ نادر و راضیه در این قصه، تنها برای آن است که بتوانند فضایی برای ایجادِ دیالوگ فراهم بیآورند وگرنه در روندِ شکل‌گیری‌ی روی‌دادها، تأثیری ندارند. مخصوصن نادر، هیچ کنشی را در متن رقم نمی‌زند و به اصطلاح، کاملن خنثا ست.

***

کارگردانی:

سعید توکلی به عنوانِ کارگردانِ اثر، توانسته بود با توجه به امکاناتِ محدودِ سالن، تقریبن از همه‌ی استعدادِ صحنه استفاده کند. ترکیب و تفکیکِ فضا به دو بخشِ بیرون [حیاط] و درون [خانه]، کمک می‌کرد تا ما در یک قاب، دو روی‌دادِ هم‌زمان را شاهد باشیم. این انتخابِ خوب و تیزهوشانه به ویژه در بخشِ دعواهای خانواده‌گی و اپیزود مربوط به عروسی، کاملن کاربردی از آب درآمده بود. من بالشخصه ترجیح می‌دادم که بخشِ بیرونی‌ی فضا [حیاط] مملو از پیچک‌هایی با برگ‌های زرد باشد. منتها این تنها یک سلیقه است.

سعید توکلی در ایجادِ ریتمِ نمایش، موفق عمل نکرد. ریتمِ این اجرا به شدت کند و کسالت‌آور بود. و نیز بر خلافِ آن‌چه که در اولِ نمایش اعلام شد، به جای آن که مدت زمانِ اجرا ۶۵ دقیقه باشد، چیزی حدود به ۹۰ دقیقه، زمانِ نمایش به درازا کشید. طبیعی است که بیست دقیقه اضافه بر زمانِ پیش‌بینی شده، یعنی ریتمی به شدت پایین! و نتیجه جز کلافه‌گی و خسته‌گی برای مخاطب نخواهد داشت.

البته احتمال می‌دهم یکی از دلایلِ افتِ ریتم، باید شرایطِ جسمی‌ی سعید در این اجرا باشد که به شدت از دردِ کلیه رنج می‌برد و نتوانست آن‌چنان که باید و شاید، شارپ و سرزنده جلوه کند. چرا که او، خود، به عنوانِ بازی‌گر نیز در این نمایش، نقشِ ناصر را ایفا می‌کرد.

انتخابِ شکلِ اجرایی –چه در بازی چه تا حدودی در فضاسازی- بر اساسِ قواعدِ ره‌آلیسم به نظر می‌آمد. گرچه سعید در جاهایی، از نشانه‌شناسی‌های تآتری نیز بهره برده بود تا مخصوصن دکور را معنادار کند. انتخابِ کارتن به عنوانِ دیواره‌های خانه، انتخابی به شدتِ مبتکرانه و معنادار بود که هم به شخصیتِ تاجرِ ناصر می‌آمد، هم فضا را بسیار خوب تعریف و تفکیک می‌کرد. انتخابِ رنگِ کِرمی [رنگِ خاکی] به عنوانِ رنگِ غالبِ دکور، با فضای دورانِ جنگ و البته شباهت‌اش با رنگِ کارتن‌ها نیز، معیار و دلیلِ بسیار درستی داشت. که جای آن دارد تا هم به کارگردان و هم به دکوراتورِ اثر، آفرین گفت.

میزانسن‌های نمایش اما با حوصله و صبر انتخاب نشده بودند.

درصدِ استفاده از فضای صحنه

توضیح: درصدها در دوسوی صحنه، تکرار شده‌اند.

 

در این تصویر، درصدِ استفاده از فضاهای صحنه نمایش داده شده است. مشخص است که چیزی حدود ۶۰% از حرکت‌ها، توقف‌ها و برخوردها در گوشه‌های چپ و راستِ صحنه، چیزی حدودِ ۲۰% در نزدیکی به آوانسن، چیزی حدودِ ۱۵% در حیاط و تنها فقط ۵% از حرکتِ بازیگران در میانه‌ی صحنه اتفاق افتاده است. این به آن معنا ست که سعید، در طراحی‌ی حرکتِ کاراکترهای‌اش مهم‌ترین بخشِ صحنه، یعنی وسطِ صحنه را از دست داده و مدام حرکت‌ها و ایست‌های اشخاصِ نمایش‌اش را به حاشیه کشانده.

آن‌چه که از کارگردان توقع می‌رود، کمک به متن و احیانن، تصحیح و تغییر و تعدیلِ خطاهای موجود در متن است. اما گویی سعید ترجیح داده بود متن را به همان شکلی که نوشته شده به اجرا درآورد. چرا که به اصطلاح، باگ‌های متن هم‌چنان به جا ست و ایراداتی که در بخشِ نویسنده‌گی بر آن برشمردم، در آن به چشم می‌خورد.

***

بازی‌گری:

سعید توکلی، در نقشِ ناصر، بازی‌ی روان و باورپذیری را ارایه داد. گرچه من بالشخصه معتقدم که کارگردان نباید در نمایشِ خودش بازی کند، ولی هستند هنرمندانی که ترجیح می‌دهند در اثرِ خود ایفای نقش نمایند. این انتخاب، گاهی باعثِ ایراداتِ بزرگی می‌شود. به عنوانِ نمونه، وقتی کارگردان در صحنه مشغول بازی ست، طبیعتن نمی‌تواند خالی‌های صحنه و خطاهای میزانسن را مرتفع سازد. به نظرم سعید نمی‌بایست از موهای مصنوعی در این اجرا استفاده می‌کرد. رُستنگاهِ موهای طبیعی‌ی او به خودی‌ی خود برای نقشِ ناصر مناسب‌تر است. از دیگر سو، موهای مصنوعی‌یی که او برای این نقش از آن استفاده می‌کند، سفید نیست؛ مِشِ نقره‌ای ست. آن هم از نوعِ مش‌های تکه‌ای که مسن بودنِ بازی‌گر را به هیچ وجه تداعی نخواهد کرد. صورتِ سعید هم برای نقش، نیاز به گریم داشت. او بازی‌گری جوانی ست که هنوز سال‌های عمر، خوش‌بختانه بر چهره‌اش خطوطِ پیری را به جا نگذاشته. و از آن‌جا که اجرا در بلک‌باکس و بسیار نزدیک به تماشاگر است، می‌بایست حداقل صورتِ مُسنی را با گریم برای او طراحی می‌کردند.

ژستِ روانی و ایست‌های سعید کمی قدیمی‌تر از زمانِ خودش به نظر می‌رسید. مدلِ ایستادن و نشستنِ بازی‌گرِ نقشِ ناصر، با روحیاتِ یک تاجرِ دهه‌ی شستی گرچه تناسبِ نسبی داشت ولی زمان را به عقب‌تر از دهه‌ی سی و چهل می‌برد. در کل، سعید این نقش را روان، باورپذیر و صحیح اجرا کرد.

 

یوسف سلطانی در نقشِ نادر، جوانِ عقب‌مانده‌ی ذهنی‌یی را می‌بایست به تصویر می‌کشید که اگر چه از لحاظِ فیزیکی برای خودش مردی شده ولی هنوز خلق و خوی کودکانه‌ای دارد. این گونه نقش‌ها در اجرا بسیار مشکل‌اند. یوسف توانسته بود تا حدودِ زیادی به نقشِ خود نزدیک شده و از طرفی، بخش‌های تازه‌ای نیز به کاراکتر بیافزاید. منتها در عمل، یوسف باز هم همان کلیشه‌های رایجِ رفتاری‌یی را به ما نشان می‌داد که هر بازی‌گری اگر قرار باشد چنین شخصیتی را به تصویر درآورد، نخست سراغِ همان کلیشه‌ها خواهد رفت. چیزی شبیهِ نقشِ اکبر عبدی در فیلمِ مادر؛ ساخته‌ی مرحوم علی حاتمی.

اگر کسی فیلمِ مادر را دیده باشد، می‌تواند تشخیص دهد که تا چه اندازه یوسف سعی در بازتولیدِ همان ژست‌ها و فیگورهای اکبر عبدی داشت.

 

امیر محاسبتی در نقشِ عبدالله را شاید قوی‌ترین بازی‌گرِ اجرای زمان لرزه بتوان برشمرد. او با بازی‌یی بسیار روان، بداهه‌گویی‌هایی کوتاه اما به‌جا و نیز با ژستِ صحیحی که کاملن در خدمتِ نقش‌اش قرار داشت، توانست یک سر و گردن از بقیه‌ی بازی‌گرانِ نمایش، بالاتر به‌ایستد. گرچه در متن، هیچ اشاره‌ای به لهجه‌ی مشهدی‌ی عبدالله نشده است، توقع می‌رفت کارگردان در جایی از متن، این انتخابِ لهجه را به نوعی، منطق‌سازی کند.

امیر محاسبتی، به خوبی از عهده‌ی ادای دیالوگ‌ها برآمد. لحنِ صحیح، آکسان‌های درست و فراز و فرودها و مکث‌ها و مکث‌های منطقی‌اش، همه به جا بودند. او توانسته بود به خوبی با نقش ارتباط برقرار کند و جاهایی که عبدالله به صورتِ زیرپوستی و نامحسوس به ناصر حسادت می‌ورزد یا خرده‌شیشه‌ای می‌ریزد، حسّ کاراکتر را کاملن به تماشاچی منتقل سازد.

 

مرجانِ علوی در نقشِ سهیلا، هیچ شاخصِ درخشانی نداشت. به مفهومِ واقعی‌ی کلمه «بازی» می‌کرد و نگرانِ باورپذیری‌ی نقش‌اش هم نبود. آن چه که ما به تبعِ تعالیمِ استانیسلاوسکی، در بازی‌گری «طبیعتِ رفتار و گفتارِ انسانی» یاد می‌کنیم، ذره‌ای در بازی‌ی مرجان علوی پیدا نمی‌شد. خنده‌ها، تصنعی و گریه‌ها تصنعی بودند. در صحنه‌ی مجادله‌ی میانِ سهیلا و راضیه، علوی حتا میمیک‌اش تغییر نکرد. گویی تلاش داشت با همان ژست‌ها و فیگورهایی که در دنیای واقعی دارد، سهیلایی باشد که بزرگ‌شده‌ی فضای سنتی‌ی بازار تهران است.

در یک صحنه اما، بازی‌ی او –آن هم به صورتِ بداهه- به طبیعتِ رفتارِ انسانی نزدیک شد. در صحنه‌های پایانی‌ی نمایش، جایی که در میانِ مجادلاتِ سهم‌خواهانه‌ی اعضای خانواده، داشت یقه‌ی برگشته‌ی پیراهنِ نادر را درست می‌کرد.

از آن‌جا که دیالوگ‌های سهیلا به دو دسته‌ی «نثرِ محاوره» و «نثر آهنگین» تقسیم می‌شدند، از بازی‌گر توقع می‌رود که نثرِ آهنگین را چنان ادا کند که گویی کلمات، یک‌دست و یک‌آوای‌اند. اما متأسفانه در این اجرا که من شاهدش بودم، چنین اتفاقی نیافتاد و هر جا سهیلا به نثرهای آهنگین می‌رسید، گویی معلمِ ادبیاتی می‌شد که دارد برای بچه‌ها دیکته می‌گوید.

 

نیلوفر پناهی در نقشِ راضیه، ضعیف‌ترین بازی‌گرِ این مجموعه بود. طبیعی هم هست. اون تازه‌کار است و هنوز تجربه‌ی دیگر بازی‌گرانِ نمایش را ندارد. بازی‌ی به شدت اغراق‌شده و تیپیک، لحنِ بد و گوش‌خراش، حس‌گیری‌های اشتباه و در نهایت، میمیک‌های غلیظ و نالازم، ثابت کرد که نیلوفر هنوز درگیرِ اغراق‌هایی ست که لازمه‌ی نمایش‌نامه‌های کمیک یا اجراهای ویژه‌ی کودک‌اند.

مخصوصن در صحنه‌ی مهمی که سهیلا و راضیه با یک‌دیگر مجادله‌ی لفظی دارند، آن‌قدر بازی‌ی نیلوفر اغراق داشت که کار به جای رسیدن در اوجِ ستیزِ دراماتیک، در ورطه‌ی کمدی افتاد و تماشاگران مردد شدند باید به این ژست‌ها و فیگورها بخندند یا نه؟ شخصیتِ راضیه، زنی هوچی‌گر، دودوزه‌باز، دروغ‌گو، متوقع، زیاده‌خواه، بی‌فرهنگ و در عین حال، سیّاس است. اما آن‌چه نیلوفر از راضیه به ما ارایه داد، زنی بود که انگار نقصِ عقل و عقب‌افتاده‌گی‌ی ذهنی دارد. راضیه بیش‌تر به کودکی پُررو و لج‌باز و بی‌تربیت بدل شده بود که جواب به جوابِ بزرگ‌تر از خودش می‌کند. حال آن که کاراکترِ راضیه در متنِ اصلی، به هیچ وجه چنین نیست.

***

دکور:

هم‌چنان که در بخشِ کارگردانی هم اشاره کردم، دکورِ این نمایش، جزوِ محاسنِ کار محسوب می‌شد و چیدمانِ صحنه گرچه در جاهایی نالازم به نظر می‌رسید، ولی به باورپذیری‌ی فضا کمک می‌کرد. ایده‌ی استفاده از کارتن‌ها برای ساختِ صحنه، یکی از بهترین ایده‌های مقرون به صرفه و زیبایی‌شناسانه‌ی اجراهایی ست که در این چند مدت دیده‌ام.

بهره‌برداری‌ی صحیح از فضای سن و به کارگیری‌ی آکساسوارهای لازم و تزیینی در کنار هم، و نیز تُنالیته‌ی رنگِ خاکی-کرمی در کلیتِ اثر، تصاویر را بسیار دل‌چسب کرده بود. ریزنگری‌هایی چون پوشاندنِ رویه‌ی پاکتِ سیگار یا زیرسیگاری، تلویزیون و… همه و همه ما را به یادِ رنگ‌های عکس‌های قدیمی می‌انداخت که در گذرِ زمان، غبار گرفته‌اند.

***

گریم:

گریم، حرفِ چندانی برای گفتن نداشت. مخصوصن در انتخابِ موی مصنوعی برای سعید توکلی و نیز کرمِ روشن‌کننده‌ای که به صورتِ امیر محاسبتی ماسیده بود و رنگِ چهره‌اش را دو رنگ می‌کرد، از بدترین نقاطِ ضعفِ گریم محسوب می‌شد.

***

انتخاب لباس:

جز آن که کُتِ نادر، مدلی امروزی داشت و مارک‌های سرِ آستین‌اش نشان می‌داد که حداکثر سه چهار سال پیش خریده شده‌اند، بقیه‌ی لباس‌ها تا حدودی به شخصیت‌ها می‌خورد. مارک‌های سرِ آستینِ کُتِ مردانه [که برخی از ما آقایان به اشتباه فکر می‌کنیم باید نگه‌اش داریم و از کت جدای‌اش نکنیم] مُدی ست که هفت، هشت سال قدمت دارد. در زمانِ جنگ، این‌جور کت‌های دو دکمه اصلن وجود نداشت.

***

نور و موسیقی:

هم نور و هم موسیقی به یک اندازه، نقشِ خودشان را فرعی و عادی ایفا کردند. جلوه‌ی خاصی در کار دیده نمی‌شد. نه ضعفِ عمده‌ای داشتند و نه نقطه‌ی قوتِ شاخصی. گرچه باید اشاره کرد که سیستمِ صوتی و نورِ سالن، چندان چشم‌گیر نیست.

***

سخنِ پایانی:

سالنِ خورشید، سالنِ تازه‌سازی ست. عمقِ صحنه‌ی خوبی دارد و سن‌اش برای اجراهای بلک‌باکسی، فضای مناسبی به وجود می‌آورد. ولی صندلی‌ی تماشاگران‌اش به شدتِ هرچه تمام‌تر، بد و غیراستاندارد و به معنای واقعی، شکنجه‌آور است. اگر فقط یک ردیف از صندلی‌ها کم می‌شد، فضای مناسبی ایجاد می‌گشت تا تماشاگران حداقل بدونِ عذاب بتوانند پای‌شان را حرکت دهند. کم شدنِ یک ردیف صندلی ممکن است ده نفر از تعدادِ ظرفیتِ سالن کم کند، ولی حداقل برای ۸۰ تا ۹۰ نفر دیگر، آسایش به ارمغان می‌آورد. شکی ندارم که تماشاگران با یک‌بار تجربه‌ی شکنجه‌ی صندلی‌های سالن خورشید، هرگز دیگر حاضر به تکرار خاطره‌اش نخواهند شد.

و در پایان، باید تشکر کنم از تمامِ زحماتِ سعید توکلی و تیمِ خوب‌اش. کارِ زمان‌لرزه، اثری خودِمانی، بی‌ادعا، آرام و جمع و جور است که اگر با ریتمِ درست اجرا شود، یک ساعت ما را به دنیای احساساتِ‌مان خواهد برد و برای هر یک از ما، تداعی‌گرِ خاطراتی از گذشته‌های عاطفی‌مان خواهد بود. برای ما که شاید در برشی از نمایش به خود بگوییم: عشق، آن روزگاران، انگار رنگِ دیگری داشت.

این امتیازِ بزرگِ کارِ سعید است که توانسته مخاطبان را راضی از سالن به منزل بدرقه کند. به همه‌ی اعضای تیم باید خسته نباشید گفت.


برچسب ها : , ,
دسته بندی : تازه ترین ها , نقد
ارسال دیدگاه