شما اینجا هستید: پایگاه تخصصی اطلاع رسانی مشهد تئاتر »» کافه نمایشنامه »» نمایشنامه ایرانی »» قصه های تمام نشدنی
کد خبر: 39307

تاریخ انتشار: ۱۳۹۵/۰۳/۳۱ - ۱۷:۵۵

قصه های تمام نشدنی

کافه نمایشنامه

نویسنده: کامران شهلایی

آدم های نمایش:

۱- دکتر فرهاد ساداتی               سی وپنج ساله

۲- ویدا                                  سی ساله

۳- آیدا                                 بیست وپنج ساله

۴- امید                                 سی وپنج ساله

 

در تاریکی صدای زنگ تلفن شنیده می شود،

تلفن می رود روی پیغامگیر.

صدای فرهاد- سلام، لطفا پیغام بگذارید تا در اسرع وقت با شما تماس بگیریم.

صدای ویدا- الو…. فرهاد… دیگه نمی تونم ادامه بدم… اینجا دیگه خونه ی من نیست، نمی تونم بیشتر از این زجر بکشم… یه کاری کن… کمکم کن زودتر خودمو خلاص کنم

ویدا کف صحنه دراز کشیده.فرهاد کنار او نشسته.

فرهاد- دخترخاله ی عزیزم… این نامه را بیست وهفت بار نوشتم و پاره کردم، این بیست و هشتمیست که به دست تو می رسد و من در آن بیست وهفت نامه ی قبلی آنقدر با تو حرف زده ام که حس می کنم هیچ حرف تازه ای برای این نامه نمانده. دخترخاله تمام این نوشتن ها و پاره کردنها فقط برای یک چیز است، برای باور یک چیز از جانب شما…. اینکه بدانید تا چه اندازه دوستتان دارم، اینکه باور کنید عاشق شما هستم….

 

 

فرهاد پارچه ای سفید را روی ویدا می کشد و کنار او می نشیند.

فرهاد- صد…. نودو نه…. نود و هشت…. نود و هفت…. نود و شش…. نود و پنج….

دکتر و امید در مطب .

هر کدام یک عکس رادیولوژی در دست دارند.

 

دکتر- تو مطمئنی؟

امید- …

دکتر- این عکسها…. همونایین که دیروز انداختین؟

امید- (با سرتایید میکند)

دکتر- نیست….

فرودگاه

نور روی آیدا روشن می شود که کنار چمدانش

در فرودگاه نشسته.

 

آیدا- الان ساعت سه ونیم نصفه شبه و اینجا فرودگاه امام، من نیم ساعته که از پاریس رسیدم… به خواهرم به دروغ گفتم ساعت هفت صبح می رسم… دلم نمی خواست منتظرم بیدار بشینه و اصلا دلم نمی خوات نصفه شب جایی برسم… اما خودم… دوست دارم اگه قراره مهمون واسم برسه نصفه شب برسه… بی خبرم برسه، زنگ بزنه من خواب آلود در رو باز کنم و بعد اون کسی که خیلی دوستش دارم پشت در باشه… مثلا یه دوست قدیمی …یا … یکی از پسرایی که توی دانشگاه همکلاسیم بودن در حالی که خیلی دلش واسم تنگ شده و بعد اینهمه سال هنوز نتونسته عشق منو فراموش کنه و حالام با هزار و یک مکافات آدرس خونمو پیدا کرده…شیش سال ایران نبودم… الان برگشتم چون خواهرم مریضه.

 

ویدا روی صندلی پشت یک میز نشسته. فرهاد بارانی

بلندی به تن دارد و یک بسته کادو در دست وارد صحنه می شود.

فرهاد- خیلی دیر کردم؟

ویدا- من … نباید می اومدم.

 

فرهاد شمعی را که روی میز است روشن می کند.

 

فرهاد- یادته وقتی بچه بودیم اون عروسکی که خیلی دوستش داشتی یه روز گم شد

ویدا- اسمش مینا خانم بود. خیلی دوسش داشتم

فرهاد- من برش داشتم…

ویدا- دزدیدیش فرهاد؟

فرهاد- تو اونو بیشتر از من دوست داشتی…

ویدا- من خیلی گریه کردم

فرهاد- الان واست پسش آوردم

ویدا- کجاس؟

 

 

فرهاد جعبه را به سمت ویدا هل می دهد. ویدا جعبه را

باز می کند. داخل آن فقط یک پرتقال است.

 

ویدا- اینکه فقط یه پرتقاله

فرهاد- خب تبدیل شد به این پرتقال

ویدا- راست می گی فرهاد؟

فرهاد- ویدا من نگرانتم

ویدا- مگه هنوز دوستم داری؟

فرهاد- واقعا نگرانتم

ویدا- مگه هنوز دوستم داری؟

 

نور روی آیدا در فرودگاه.

 

آیدا- از نشستن توی ترمینالها و سالنهای انتظار لذت می برم… از نگاه کردن به آدمها و این حس که انگار به هیچ کجا تعلق نداری… این حسو وقتی سوار اتوبوسهای بین شهری یا هواپیما هستم هم دارم… انگار این زمان جزو زمان زندگی آدم محسوب نمی شه…. اگه کسی که کنارت نشسته نخواد وراجی کنه می تونی گهگاه چشماتو ببندی و تا دلت بخواد خیالبافی کنی… خواهرم…. داره می میره… نهایت دو ماه دیگه زنده اس، خودش هنوز نمی دونه… شوهرش که اسمش امیده بهم زنگ زد… ترسیده بود…. و ازم خواست که بیام و کمکش کنم، چون تنهایی نمی تونه بار این قضیه رو تحمل کنه… می ترسم از قدم گذاشتن توی خونه ای که یه نفر قراره بمیره و خودش هنوز خبر نداره، می ترسم….

 

 

نور روی ویدا روشن می شود.

 

 

ویدا- الان ساعت یک شبه، امید خوابه، من یه کم درد دارم، خوابم نمی بره، موبایل من از این گوشی های سادس، بازیهاشو دوست ندارم، معمولا وقتی امید می خوابه گوشیشو برمی دارم و باهاش بازی می کنم. چند دقیقه پیش یه اس ام اس اومد. معمولا اس ام اس هاشو باز نمی کنم، چون معتقدم کار خیلی زشتیه که آدم اس ام اس یکی دیگه رو هر چند شوهرش باشه بخونه… آره کار خیلی بدیه…. اما خوب… وسوسه شدم و بازش کردم. اس ام اس از دختری به نام شیوا رسیده بود … سلام، بیداری؟ حالت بهتر شد؟ ویدا چطوره؟ اگه خوابی امیدوارم خوابهای خوب ببینی.ازش متنفرم، از اینکه یک نفر که فقط یک بار اونهم پنج دقیقه تو زندگیش من رو دیده به اسم کوچیک حتی توی یه اس ام اس صدام بزنه ، حالم بهم می خوره… این دختره ی هرزه همکار امیده، امید این روزها به خاطر مریضی من زیاد حالش خوب نیست و این آشغال داره از این وضعیت سواستفاده می کنه تا به آرزوش برسه و به امید نزدیکتر بشه. الان… دیلیتت می کنم تا حالت جا بیاد، الان شمارتو می برم تو فایلی که اس ام اس هات نرسه تا بیشتر حالت جا بیاد.

ا مید روی کاناپه نشسته است، آیدا وارد صحنه می شود.

 

امید- خوابید؟

آیدا- آره، دیشب مثل اینکه نخوابیده بود، زود خوابش برد.

امید- کاش می گذاشتید بیام فرودگاه دنبالتون

آیدا- نه اینجوری راحتتر بودم

امید- ویدا خیلی خوشحال شد از دیدنتون …فکر نمی کردم اولین بار که می بینمتون توی همچین وضعیتی باشیم.

آیدا- حس می کنم هنوز باورم نشده، هنوز گیجم. بعد از تلفن اونروزتون هنوز گیجم

امید- من نمی خواستم مزاحمتون بشم، اما خب خیلی تنها بودم…. در مقابل این اتفاق…. و فضایی که توی خونه ایجاد شده … خیلی تنها بودم.

آیدا- کار خوبی کردید. اگه بهم نمی گفتید هیچوقت نمی بخشیدمتون.

امید- شرایط سختیه

آیدا- یعنی هیچ امیدی نیست؟

امید- ( سرش را به نشانه ی نه تکان می دهد )

آیدا- نمی خوای ببریمش فرانسه؟

امید- فرهاد عقیده داره هیچ فایده ای نداره

آیدا- دکترش فرهاده؟

امید- آره… ویدا جز پسرخاله اش هیچ دکتری را قبول نداره، البته من عکسهاشو به چندتا دکتر دیگه هم نشون دادم، همه نظر فرهاد رو دارن.

آیدا- ولی ما نباید نا امید بشیم

امید- پس دعا کنید.

 

مطب دکتر.

 

دکتر- تو حق نداری اینکارو بکنی.

امید- فرهاد به سوال من جواب بده…چقدر دیگه سرپاس؟

دکتر- من چه می دونم، مگه من خدام.

امید- لج نکن آقای دکتر.

دکتر- خوشبینانه یک ماه دیگه.

امید- می خوام تا اون لحظه فقط بهش خوش بگذره، دلم نمی خواد به هیچ وجه قضیه رو بفهمه.

دکتر- اگه تو نگی من اینکارو می کنم.

امید- دکتر می شه تو زندگی شخصی من دخالت نکنی.

دکتر-آقا امید این زندگی شخصی شما نیست…

امید- هست و من اونجوری که صلاح بدونم راجع بهش عمل می کنم.

دکتر- ویدا دخترخاله ی منه… داره می میره… شاید تا زمانی که می تونه بخواد بره زیارت… بخواد حق کسی رو ادا کنه… از کسی حلالیت بطلبه…

امید- من اگه قرار بود همچین خبر ویرانگری رو بهم بدن ترجیح می دادم تا آخرین لحظه نفهمم.

دکتر- اما این عقیده ی توئه.

امید- ویدا آدم زاهد و عابدی نیست که بخواد بره عبادت و زیارت.

دکتر- قرار گرفتن در همچین شرایطی دیدگاه جدیدی به آدم می ده…

امید- چه فایده ای داره… قراره سر خدا رو کلاه بذاره؟

دکتر- فایدشو دیگه تو قرار نیست تعیین کنی.

ویدا در حافظیه.

ویدا –احساس خوب حافظیه رو هیچ جای دیگه ندارم…امنم…امنِ امن…انگار اینجا پر از صداهایی هستش که یه ریز تو گوشت می خونن که هیچی نیست…مهم نیست…دلم نمی خواد از اینجا بیرون برم…کاش یکی از خادمهای اینجا بودم…یا یکی از باغبوناش.

 

آیدا چادرنماز سفیدی بر سر دارد،

تسبیحی در دست، کف صحنه نشسته است.

 

آیدا- من الان توی حرم آقا شاه چراغ هستم، چقدر دلم برای فضای امن یه حرم تنگ شده بود. ترجیح دادم بجای گشت و گذار تو شیراز بیشتر وقتمو اینجا باشم و برای سلامتی ویدا دعا کنم… دلم نمی خوات ناامید بشم…هزار جور نذر کردم…نذرکردم اگر خوب بشه دیگه نمازام رو سروقت بخونم …همه نمازهام رو سر وقت بخونم.

 

نور روی آیدا و امید. در خانه ی امید.

 

آیدا- امید جان شما هیچ تقصیری نداری.

امید- فرهاد گفت نکن… گوش نکردم… گفت نرو…. گوش ندادم… مغز ندارم.

آیدا- چرا به بُعد خوب قضیه فکر نمی کنی؟ … به نظر من تو قشنگترین کارو واسش کردی…

امید- آدم یه دنده حقشه هر بلایی به سرش بیاد

آیدا- هی امید… امید…

امید- بله؟

آیدا- دارم با تو حرف می زنما

امید- دارم می شنوم

آیدا- نه نمی شنوی، یه ریز داری حرف خودتو عین ضبط صوت تکرار می کنی…

ویدا دلش می خواست شیراز رو ببینه و تو قول داده بودی که ببریش درسته؟

امید- آره اما…

آیدا- ببین بالاخره یک روز نه دو روز دیگه می افتاد سرِجا ، اونوقت خیلی بیشتر غصه می خوردی اگه بهت می گفت بی معرفت یه سفر شیراز ازت خواستم برآورده نکردی…

امید- بهش خوش گذشت نه؟

آیدا- بهترین سفر زندگیش بود، در بهترین زمان.

امید- به نظرت من نرم توی اتاق؟

آیدا- نه… بذار به عهده ی فرهاد.

امید- خیلی می ترسم…اون لحظه که میفهمه خیلی لحظه ی بدیه…

آیدا- فکر نکنم تا آدم خودش تجربه اش نکنه بتونه بفهمه واقعا چه حسی داره

امید- جرات نمی کردم بهش بگم

ایدا- فرهاد شغل سختی داره…

امید – بدون ویدا چیکار کنم؟ …چطوری زندگی کنم؟

آیدا – هیس…هنوز که اتفاقی نیفتاده.

امید – خیلی دوستش دارم آیدا…خیلی …خیلی..

آیدا – آرومتر حرف بزن امید.

امید- من خیلی آدم خودخواهیَم…. باید به حرف فرهاد گوش می کردم..                                                                                    آیدا- باز شروع نکن امید خواهش می کنم.

 

 

ویدا روی تخت خوابیده. دکتر دارد چیزی را در کیفش جستجو می کند.

 

دکتر- آمپولش قویه، الان دردت قطع میشه

ویدا- توی شیراز یه شب خوابتو دیدم

دکتر- یادته وقتی بچه بودیم یکی از خوشیهامون این بود که خوابهایی رو که می دیدیم واسه هم تعریف کنیم؟

ویدا- تو یه جایی مثل یه کافه با هم قرار داشتیم

دکتر- امیدوارم دیرنیومده باشم

ویدا- اتفاقا دیر کرده بودی آقای دکتر… یه بارونی بلند تنت بود، واسم یه هدیه آورده بودی

دکتر- خوب من معمولا سلیقه ی خوبی برای هدیه خریدن علی الخصوص برای خانومها ندارم

ویدا- بعد اعتراف کردی به دزدی محبوبترین عروسکم در دوران کودکی

دکتر- اینو دیگه هیچکس نمی تونه اثبات کنه

ویدا- گفتی چون فکر می کردی من اونو بیشتر از تو دوست دارم این کار رو کردی

دکتر- این… یه واقعیت تلخ بود

ویدا- گفتی اون هدیه همون عروسک قدیمیه

دکتر- اگه اشتباه نکنم اسمش مینا خانم بود

ویدا- می دونی توی جعبه چی بود؟

دکتر- قضیه داره جالب می شه

ویدا- یه پرتقال

دکتر- خب …

ویدا- بعدش تو گفتی هنوزم مثل بچگیها دوستم داری

دکتر- یادته یه بار….

ویدا- یه نامه ی عاشقانه بهم دادی…

دکتر- یادش بخیر

ویدا- دختر خاله ی عزیزم… این نامه را بیست وهفت بار نوشتم و پاره کردم…

دکتر- واین بیست وهشتمیست که بدست تو میرسد…

 

ویدا- بعدش… رفتیم توی یه فضای دیگه…. تو …. ایستاده بودی داشتی همین نامه را با صدای بلند می خواندی و من… کف زمین دراز کشیده بودم…. نامه را که تمام کردی یه ملحفه ی سفید برداشتی و کشیدی روی من، بعد شروع کردی معکوس از صد رو به صفر شمردن…. حس بدی بود… من اون زیر حس خفگی داشتم….مطمئن بودم فقط تا صفر وقت دارم… و یه کار مهم باید انجام می دادم، یه کار مهم که هر چی فکر می کردم یادم نمی اومد…. خیلی ترسیده بودم…. فرهاد! من چمه …راستشو بگو… بدون هیچ حاشیه و مراعات…..

 

 

نور روی ویدا و امید روشن می شود.

ویدا- من …الان دارم به دو ماه بعد فکر میکنم،عجیبه… بعد از اینکه فرهاد قضیه رو بهم گفت این اولین خیالی بود که تو ذهنم اومد…یه خیال لعنتی زنونه، من تا اون موقع دیگه حتما مُردم،پس الان یه روحم، یه روح آزاد و سبک که هر جا دلش بخواد می ره و هر جا که بخواد سرک می کشه، ساعت هشت شبه، امید آلبوم های عکس رو آورده و داره به عکسهای من نگاه می کنه، دلش برام خیلی تنگ شده … داره فکر می کنه بدون من چطوری به زندگیش ادامه بده. یه اس ام اس میاد، چند روز پیش شیوا بالاخره تونست کشف کنه که چرا اس ام اس هاش به امید نمی رسه، الان خودشه، من یه روحم و قبل از اینکه اس ام اس باز بشه می دونم توش چی نوشته.

سلام، خوبی امید عزیزم؟ کجایی؟ من یه شام خوشمزه پختم، یکی از دوستام که اتفاقا فال هم خوب می گیره اینجاس، اگه تنهایی و برنامه ای نداری بیا پیش ما. … بیا پیش ما… مرده خور کثافت.

 

امید اس ام اس را خوانده است. لبخندی می زند و مردد است.

 

ویدا- این دختره واقعا منو نگران می کنه…باید هر طور شده جلوی این اتفاقو بگیرم، امید جان، فکر نمی کنی یه کم زوده، همش یه ماهه که من مُردما، حیف نیست فضای

عاشقانه ی دونفرمون رو ول کنی و بری پیش این زنیکه ی کثافت.

 

امید در موبایل چیزی می نویسد.

 

ویدا- اگه مزاحم نیستم خوشحال می شم. لطفا آدرسو بنویس. ( رو به امید ) امید…. تو کلی وقت داری… از این به بعد من بد بخت که دیگه نیستم ،تو آزاد آزادی… سعی کن تو دام اولین گزینه نیفتی… دنیا پر از آدمهاییه که تو هنوز نمی شناسیشون و خیلی از این دختره ی سطح پایین بهترن…آخه این دختره ی گوه گل واسه چشه؟…(جیغ میزند) امید اینقدر زود گول نخور.

 

نور می رود.

 

دکتر از اتاق ویدا بیرون می آید.

 

آیدا- گفتی؟

دکتر با سر تایید می کند، امید به طرف اتاق می رود.

 

دکتر- نرو… می خواد یه کم تنها باشه

آیدا- چی گفت…

امید- حالش خیلی بد شد؟

دکتر- خیلی باهاش حرف زدم… سعی کردم یه کم آرومش کنم… یه آرامبخشم بهش زدم

امید- دکتر… من… باید به حرفت گوش می دادم

دکتر- اون خیلی خوشحاله که تونسته شیرازو ببینه… بچه ها اون… یه خواسته ازتون داره…به عنوان آخرین خواسته

امید- هرچی بخواد واسش انجام می دم

 

سکوت

 

دکتر- یه کم عجیب و غریبه…. ممکنه جا بخورید

آیدا- بگو دیگه فرهاد

 

آیدا یک سینی چای در دست بازی را ادامه می دهد.

آیدا- همیشه…. از وقتی که بچه بود هیچکس توان مقابله در برابر خواسته هاشو نداشت… نه من… نه پدر و مادرمون… وقتی یه چیزی می خواست حتی اگر صددرصد مخالف قضیه بودیم یه جورایی ته دلمون مطمئن بودیم که دیر یا زود باید دست از مقاومت بکشیم و تسلیم خواستش بشیم… از وقتی از ایران رفته بودم این خصلتشو تقریبا فراموش کرده بودم. وقتی فرهاد راجع به خواسته ی ویدا حرف زد تمام تنم لرزید.. و یه ترس عجیب همه ی وجودمو در برگرفت.

 

امید و آیدا بازی را ادامه میدهند.

امید- بهش گفتم من نمی تونم….

آیدا- بهش گفتم من اصلا نمی شناسمش

امید- گفتم داری ظلم می کنی…. حالا من هیچی … آیدا، اون چه گناهی کرده؟

آیدا- بهش گفتم من شکست رو تجربه کردم، یه شکست دیگه واقعا برام سخته

امید- بهش گفتم یه جورایی این بیچاره رو داری مجبور می کنی… داری می اندازیش تو رودربایسی

آیدا- گفتم من حق طلاق می خوام. یعنی فقط به این شرط حاضرم چنین ریسکی بکنم

امید- بهش گفتم من واقعا دوستت دارم.

آیدا- بهش گفتم چه تضمینی وجود داره بعدش طلاقم بده، اگه نخوام….. اگه بخوام برم طلاقم بده

امید- بهش گفتم من اصلا نمی شناسمش….

آیدا- گفتم نمی دونم شاید واقعا نتونم دیگه ایران زندگی کنم….

امید- بهش گفتم…. التماس کردم… خواهش کردم….

آیدا- بهش گفتم گیج شدم… نمی دونم… تصمیم سختیه… واقعا نمی دونم.

 

آیدا سینی چای را جلوی امید می گذارد و می نشیند.

آیدا- چه سرنوشت عجیبی

امید- ….

آیدا- البته …. این می تونه موقتی باشه… به خاطر ویدا…

امید- ….

آیدا- وبعدش…. می تونیم…. ( شانه هایش را بالا می اندازد )

امید-…

آیدا- خودمون می تونیم فکر کنیم که هیچ اتفاق تازه ای نیافتاده…. فقط جلوی ویدا وانمود کنیم….

امید- ….

آیدا- ( به چای اشاره می کند ) تازه دم کردم….

امید- ( حلقه ای روی میز جلوی او میگذارد ) فکر کنم لازم باشه… به خاطر شروع یه زندگی جدید…. فکر کنم لازم باشه

 

 

نور روی ویدا که روی تختش نشسته ، روشن می شود.

 

ویدا- الان نصفه شبه، من با اینکه کلی بهم قرص آرامبخش دادن درد دارم و خوابم نمی بره… اونا فکر می کنن خوابم…. آرام توی حال نشستن و دارن با هم حرف می زنن…. گاهی هم می خندن… آروم می خندن…. امروز عصر عقد کردن… امید من رو طلاق داد…. درسته که خودم خواستم اما الان دلم خیلی گرفته…. گوشام رو تیز کردم… که ببینم چی دارن می گن… راجع به آینده حرف می زنن…. راجع به آرزوهاشون… راجع به چیزایی که دیگه برای من نمی تونه وجود داشته باشه… بهشون حسودیم می شه…. .صدای خنده هاشون داره دیوونه ام می کنه… از هر دوتاشون متنفرم…. از همه متنفرم…. … دلم امیدمو می خواد… می خوام برم تو بغلش و گریه کنم…. با صدای بلند گریه کنم….

 

نور روی آیدا روشن می شود.

 

آیدا- من الان توی یه شرایط عجیب هستم… یه وضعیت عجیب و ترسناک… خواهرم که همیشه از هرکس بیشتر توی این دنیا دوستش داشتم داره می میره و من یه جورایی ناخواسته، واقعا ناخواسته، منتظر این اتفاق هستم… یه چیزی توی من انگار داره برای رسیدن این روز ثانیه شماری می کنه…. یکی از دوستام همیشه می گه آدمها توی موقعیتهای خاص به شناخت جدیدی از خودشون می رسن و ابعاد جدیدی از روح و جسمشون رو می شناسن… هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر بدجنس باشم… الان وقتی برای سلامتی ویدا دعا می کنم یه چیزی بهم می گه واقعا… این رو می خوای… مطمئنی این رو می خوای؟…..

 

امید خوشحال از اتاق ویدا بیرون می آید

امید- خوابید… امروز حالش بهتر بود مگه نه؟ ( آیدا جواب نمی دهد ) آیدا! ( باز هم جواب نمی دهد ) آیدا خوبی؟ چیزی شده؟

آیدا- نه… چیزی نشده

امید- اما انگار یه چیزی شده

آیدا- مهم نیست

امید- من کار بدی کردم؟

آیدا- امید چرا از من خواستی که بیام؟

امید- چی؟

آیدا- من اونجا داشتم زندگیمو می کردم… خوشبخت بودم… چرا به حرفت گوش کردم و اومدم…

امید- کسی حرفی زده؟ آیدا!

آیدا- مهم نیست…

امید- واسه من مهمه

آیدا- کسی حرفی نزده

امید- پس تا دیوونم نکردی بگو چی شده؟

آیدا- ببین امید… من دوستت دارم… خیلی دوستت دارم و تو الان شوهرمی

امید- خب معلومه

آیدا- اون زن که الان توی اون اتاقه… اون زن که توی اون اتاق خوابیده… خواهر منه…

امید- دیونه شدی آیدا…

آیدا- و خواهر زن تو… اون دیگه همسر تو نیست امید… آره یه زمانی بوده… پنج سال بوده… اما الان نیست… الان فقط خواهر زن توئه…. خواهر من… زن تو…من به اندازه ی کافی بهش می رسم و…. دلم نمی خواد اصلا دلم نمی خواد تو بری و اونو ناز و نوازش کنی تا خوابش ببره… اینکارت منو دیونه می کنه امید…. من دیونه می شم می فهمی؟ ( سکوت ) دیگه حق نداری بهش دست بزنی….

 

نور روی ویدا و فرهاد روشن می شود.

 

ویدا- چقدر اینجا قشنگه، باورم نمی شه اینقدر چسبیده به شهر، همچین جای بکر پر درختی وجود داشته باشه.

فرهاد- اینجا خلوتگاه تنهاییهای پسرخالته.

ویدا- ممنون که اومدی دنبالم

فرهاد- دیگه دوست ندارم به خودکشی فکر بکنی.

ویدا- باورم نمی شه از اون خونه بیرون اومده باشم

فرهاد- همیشه…. وقتی می اومدم اینجا… آرزو می کردم کاش یه بار می شد که با تو بیام

ویدا- و حالا… من اینجام

فرهاد- آره…

ویدا- خوشحالم که توی این اوضاع آشفته حداقل تو به آرزوت رسیدی

فرهاد- آره…

ویدا- دنیای عجیبیه… کی فکرش رو می کرد یه روز توی خونه ای که اونقدر توش احساس خوشبختی می کردم اینهمه غریبه باشم…. حس می کنم امید یه جورایی باهام غریبه شده…کمتر پیشم میاد… آیدا هم دیگه اون آیدای روزای اول نیست…. فضا سنگینه… انگار یه دروغ…. یه دروغ بزرگ داره توی خونه حکومت می کنه

فرهاد- ویدا باغ بابابزرگ یادته؟

ویدا- درخت پرتقالو یادته؟

فرهاد- همیشه اونی که باید میرفت رو درخت من بودم

ویدا-اونوقت تو درشتترین و رسیده ترینشو میچیدی میاوردی واسه من

فرهاد- اون بهترین قسمت ماجرا بود

ویدا- یادش به خیر، چقدر زود گذشت

فرهاد- دلت نمی خواد یه بار دیگه اون باغ رو ببینی؟

ویدا- نمی دونم…. شاید….

فرهاد- ویدا… تو دیگه زن امید نیستی…. و داری توی اون خونه رنج می کشی

ویدا- بهتره بگی دارم دیوونه می شم ….

فرهاد- می خواستم ازت بخوام…

ویدا-حرفتو بزن؟

فرهاد- عشقت هیچ وقت از تو قلبم بیرون نرفت، واسه همین هم تا قبل از مریضیت اون دور و بر آفتابی نمی شدم … من… همه چیز رو تعطیل می کنم… از بیمارستان مرخصی می گیرم…. همین فردا میام دنبالت … لازم نیست به امید چیزی بگی… بگو… اصلا چرا باید بهش توضیح بدی…من همه چیوتعطیل میکنم… ویدا… بذار این چند وقتی که مونده با من باشی… من همه جوره مراقبتم… قول می دم…

ویدا- فرار عاشقانه ی دکتر و مریض…

فرهاد- جدی می گم ویدا

ویدا-فرهاد تو… مطمئنا خیلی ها رو دیدی که مثل من مردنی بودن، ولی هیچ وقت خودت توی همچین وضعیتی نبودی، کسی که داره می میره…. دیگه دنبال ماجراجویی نیست… یا لااقل من نیستم… کسی که داره می میره…. داره می میره فرهاد، می فهمی؟ …. دنبال دردسر نیست… تو… خیلی مهربونی، مطمئن باش اگه الان شرایط جور دیگه ای بود، اولین کسی که بهش فکر می کردم… تو بودی.

 

آیدا در مطب فرهاد

فرهاد – چه عجب آیدا خانوم…راه گم کردین؟ …ببخشید که یه خورده معطل شدی…امروز خیلی شلوغ بودیم…

آیدا – اشکالی نداره…

فرهاد – اینجا وسایل پذیرایی که در خور شما باشه نداریم فقط…

آیدا – من چیزی نمی خورم فقط اومدم باهات حرف بزنم.

فرهاد – چیزی شده؟

آیدا – …..

فرهاد – آیدا …

آیدا – نمی دونم فرهاد..

فرهاد – چیو نمی دونی؟

آیدا – من.. من…

فرهاد – تو چی؟

آیدا – ولش کن اصلا…

بلند میشود که برود.

فرهاد – چی شد ؟

آیدا – بهتره من برم.

فرهاد – آیدا…بشین لطفن و بگو چی شده.

آیدا – …

فرهاد – آیدا …با امید دعوات شده؟

آیدا –   فرهاد…. تو مگه نگفتی فقط تا دو ماه دیگه زندس؟

فرهاد – ویدا؟

آیدا – فرهاد من زندگی داشتم تو پاریس..کار داشتم…هزار تا آرزو داشتم… تازه زندگیم

یه کم آروم شده بود…

فرهاد – چی شده؟

آیدا – چرا منو وارد این بازی کردی فرهاد؟

فرهاد – کدوم بازی؟

آیدا – تو گفتی نهایتا دو ماه… نگفتی؟

فرهاد – من فقط …

آیدا – گفتی خوشبینانه دو ماه …خوشبینانه فرهاد…

فرهاد – هیچ دکتری نمیتونه یه حرف قطعی….

آیدا – قطعی گفتی…نگفتی شاید…کفتی دو ماه

فرهاد – حالا مگه چی شده؟

آیدا – من خیلی پستم نه؟

فرهاد – ببین آیدا …

آیدا – من میخوام بمیره فرهاد …می خوام، خواهرم ،بمیره…پس چرا نمی میره؟

الان سه ماه گذشته…فرهاد …پس چرا نمی میره؟

فرهاد – …

آیدا – به چی داری فکر می کنی؟ …به اینکه مگه میشه یه نفر آرزوی مردن خواهرشو داشته باشه…آره میشه…من دیگه طاقتم تموم شده…من شوهرمو دوست دارم…عاشقش شدم و نمیخوام با هیچکس توش شریک باشم…ویدا این وسط واقعا زیادیه…زیادیه فرهاد…می فهمی؟

فرهاد – می فهمم عزیزم…

آیدا – هیچکی نمی فهمه…

فرهاد – ببین آیدا…

آیدا – (از جایش بلند میشود) چی دارم میگم …چی دارم می گم…. از خودم میترسم این روزا…چه مرگم شده…

عق میزند و از صحنه خارج میشود .

 

دکتر و امید در مطب .

دکتر نتیجه ام .آر .آی ویدا را بررسی می کند.

 

دکتر- تو مطمئنی؟

امید- …

دکتر- این عکسها…. همونایین که دیروز انداختین؟

امید- (با سرتایید می کند)

دکتر- ( دکتر به عکسها نگاه می کند ) نیست…. هیچ اثری از تومور نیست

امید- ( عکسها را می گیرد و نگاه می کند )

دکتر- انگار هیچ وقت نبوده…

امید – چی داری می گی فرهاد…

فرهاد – بیا خودت ببین…هیچی امید…هیچی اینجا نیست.

 

 

نور روی آیدا

 

آیدا- الان ساعت یازده شبه .. امید رفته مطب فرهاد… همیشه آخرین نفرمی ره تا فرهاد وقت کافی داشته باشه… امروز روز خاصیه…من غذای مورد علاقشو درست کردم… چند روز بود که حالت تهوع شدید داشتم… شک کردم… رفتم آزمایشگاه. امروز صبح جوابشو گرفتم… من …حامله ام… هنوز به هیچ کس نگفتم… چند بار می خواستم به ویدا بگم اما جلوی خودمو گرفتم… آخه درسته که خواهرمه ولی خب اونهم یه زنه و همه ی زنها یه جورایی حسودن مخصوصا اگر پدر بچه شوهر سابقش باشه…فکرشو کردم که اصلا می تونیم بهش نگیم… چون تا قبل از… مرگش… من اونقدر شکمم بزرگ نمی شه که بفهمه…. از عکس العمل امید یه کم می ترسم… خب آخه توی این وضعیت شاید… اما من خوشحالم همیشه آرزو داشتم … حس اینکه الان یه نفر توی من داره زندگی می کنه مثل یه معجزه می مونه.

 

امید و آیدا روبروی هم ایستا ده اند.

امید – تو خوشحال نشدی؟

آیدا – من…

امید – آیدا من هنوز توی شوکم… نمی دونم تا اینجا چطور رانندگی کردم …تو خوشحال نشدی؟

آیدا – من غذای مورد علاقتو پختم.

امید – آره بوش پیچیده.

آیدا – من …

امید – نمی دونم چطوری بهش بگم… خیلی سختمه…سخته نه؟ باورت میشه؟

آیدا – چقد قطعیه؟

امید – قطعیه…تقریبا صد در صد…

آیدا – باید مطمعن بشیم بعد بهش بگیم…

امید – مطمعنه…صد در صده…

آیدا – من …خیلی دعا کرده بودم.

امید – فرهاد می گفت این یه اتفاق غیر قابل توضیحه.

آیدا – نذر کرده بودم…

امید – یه اتفاق خیلی نادر..

آیدا – دستاتوبشور که غذارو بکشم.

امید – اول باید …

آیدا – اول باید شام بخوریم.

امید – من اونقد هیجان زدم که فعلا چیزی از گلوم پایین نمی ره.

آیدا – باید مطمئن بشیم بعد بهش بگیم..

امید – فرهاد گفت…

آیدا – باید یه دکتر دیگم بگه.

امید – تو چت شده؟

آیدا – من غذایی که دوست داریو درست کردم…تا الانم منتظرت وایسادم که با هم شام بخوریم…

امید – دیوونه شدی؟

آیدا – نه فقط گرسنمه…

امید – من نمی تونم منتظر بمونم.

از اتاق خارج میشود .

آیدا – (زیر لب) نرو امید…

آیدا بالشتی در دست بالای سر ویدا ایستاده است.

 

آیدا – زن …زن حامله که باشه… تا بچش به دنیا بیاد اعدامش نمی کنن…تا اون موقع هم خدا بزرگه … کاش همه این اتفاقا فقط یه خواب عجیب بود…فکر اینکه یه بار دیگه اونهم بدست نزدیک ترین آدمهای زندگیم دارم نابود میشم واقعا دیوونم می کنه…بد دیوونم میکنه… امید انگار دیوونه شده ..مدام توی اتاق ویداس…انگار نه انگار که من وجود دارم…یکهفتس دستش به من نخورده….فقط خوشحالی خوب شدن ویدا نیست …فک میکنه از دستش داده حالا میخوات برشگردونه…انگار می خوات به من بفهمونه که دیگه واسه چی وایسادی اینجا…بازی تموم شده برو خونتون…اونهمه وعده ..اونهمه خیال پردازی واسه آینده انگار هیچوقت نبوده…دیگه واسم هیچی مهم نیست…مطلقا هیچی..

 

یک قدم به سمت ویدا می آید.

فقط می خوام صدامو یکی بشنوه…یکی بفهمه چه دردی می کشم… درد می کشم…

صدای اس. ام . اس موبایل ویدا بلند میشود.

بالشت از دست آیدا به زمین می افتد.

 

ویدا بازی را ادامه میدهد.

ویدا – سلام من شیوا هستم…همکار امید…امروز امید شیرینی بهبودی شما رو پخش کرد…و من بیش از تصورتون خوشحال شدم…این روزها امید واقعا ناراحت بود و من مدام به شما فکر می کردم و خیلی زیاد واستون دعا کردم…از امید شمارتونو گرفتم چون دوست داشتم خودم حسمو بهتون بگم….به امید دیدار.

این همون اس.ام . اسیه که وقتی آیدا با بالشت بالای سرم وایساده بود و می خواست خفه ام کنه جونمو نجات داد…از شیوا…عجیبه …نه؟ …زنی که اینهمه ازش متنفری باعث زنده موندنت می شه…بعضی وقتها ،بعضی از اتفاقها یه هاله ای از راز دورشونه…پرن از حرفهای نگفته…خواهرم واقعا میخواست منو بکشه…واقعا می خواست منو بکشه…فکر می کرد من خوابم ولی نبودم..تمام نفس نفس زدنهای پر تردیدشو شنیدم…توی اون چند لحظه مث یه فیلم هزار تا خاطره از بچگیمون پشت سر هم توی ذهنم مرور شد…نمیدونم اگه بالشتو روی صورتم می گذاشت چیکار می کردم؟ …تا حالا شده به یه نفر یه جورایی حق بدید اگه بخوات شمارو بکشه؟ …ولی از اون طرف هیچ کاری هم واسه آرومتر شدنش ازتون بر نیاد…تا حالا کسیو دیدین که از زنده ماندن خودش خجالت بکشه؟

 

نور روی آیدا در فرودگاه.

آیدا- الان ساعت دونصفه شبه… و اینجا فرودگاه امام… من دارم برمی گردم پاریس… خیلی سخته بعد از یکماه هنوز هیچکس ندونه که تو حامله ای…   من واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم… حس کردم باید برم …باید بگذرم …. نمی دونم چه اتفاقی قراره بیفته، به امید گفتم یه کار ضروری پیش اومده و باید برای چند هفته برگردم… هیچ مخالفتی نکرد، خواست منو برسونه فرودگاه، اما ازش خواستم مراقب ویدا باشه… اگه قضیه ی بچه رو بهش می گفتم…. شاید نمی گذاشت که بیام….ولی به احتمال زیاد ازم می خواست که بچه رو بندازم…آره شاید مجبورم می کرد… اما… وقتی برسم بهش می گم… آره بهش می گم…حق داره که بدونه…باید انتخاب کنه… من دیگه واقعا طاقت ندارم، خیلی دلم می خواد به یکی بگم… شاید به کسی که توی هواپیما کنارم بشینه بگم….دوست دارم یکی راجع به بچه داری و حاملگی باهام حرف بزنه… راجع به مادر شدن…امیدوارم که یک زن کنارم بشینه… مثلا یه مادر که داره می ره بچه هاشو ببینه… چقدر سوال دارم که ازش بپرسم.

 

نور روی ویدا روشن میشود.

 

ویدا- من الان درست وسط یک معجزه هستم. خیلی خوب می تونم بفهمم حس یه نوزاد وقتی وارد این دنیا می شه چیه ( مکث ) اون تومور که همه ی آرزوهام رو با حضورش گم کرده بودم، حالا دیگه نیست و من، انگار یه چیزی توم عوض شده، هر چی می گردم دیگه اون آرزوها رو پیدا نمی کنم. اون تومور لعنتی رفته… اما انگار…. انگار یه شهر اشغال شده بعد از سالها آزاد شده… وحالا بعد از سالها مردم شهر باید یه جور دیگه زندگی کنن……

پایان.

برای کسب مجوز اجرا برای این نمایشنانمه به کامران شهلایی(۰۹۱۲۴۰۲۹۳۱۶) نویسنده نمایشنامه تماس حاصل فرمایید.

0
برچسب: ,
ارسال دیدگاه