شما اینجا هستید: پایگاه تخصصی اطلاع رسانی مشهد تئاتر »» یادداشت »» … ز بیگانه تمنا می‌کرد
کد خبر: 27884

تاریخ انتشار: ۱۳۹۴/۰۵/۲۴ - ۱۱:۴۵

… ز بیگانه تمنا می‌کرد

یادداشتی به بهانه‌ اجرای نمایش «بیوه‌های غمگین سالار جنگ» در مشهد

————————عباس جانفدا*
روز جمعه به تماشای نمایش «بیوه‌های غمگین سالار جنگ» نشستم. مسیر در سنگی پارک تا سالن در فکر این بودم که چگونه به این گروه که مهمان شهر ما هستند خوش‌آمد بگویم؟ تعاریف خوب از این کار و بازی روان بازیگرانش زیاد شنیده بودم و همین اشتیاق من را برای دیدن این کار بیشتر می‌کرد.
محمد جواد عبدی نازنین لطف و دوستی‌را تمام کرد و یکی از بهترین صندلی‌های سالن‌را در اختیار من و همسرم گذاشت تا لذت تماشای نمایش از نقطه‌ای خوب برای ما دوچندان شود.
قصدم نقد این اثر نیست که اهل فن قطعن خواهند گفت و خواهند نوشت؛ اما هرچه اجرا جلوتر می‌رفت این سؤال در ذهن من پررنگ‌تر می‌شد که چه ویژگی خاصی – به جز بازیگران چهره- در این نمایش وجود دارد که باید قیمت بلیط آن ۴۵هزارتومان باشد؟ در فضای مجازی که جستجو کردم کارنامه‌ی چندان پرباری از کارگردان اثر نیافتم ضمن این‌که کارگردانی هم چیز خارق‌العاده یا ایده‌ی خلاقه‌ای نداشت که مارا به وجد آورد برای تعقیب قصه‌ی نه چندان چفت و بست‌دار نمایش. من به قامتی تمام در برابر هنر محمدامیر یاراحمدی می‌ایستم که آثار قلمی خوبی را از او خوانده‌ام و یا دیده‌ام اما اگر نام نویسنده را قلم می‌گرفتیم چه تکنیک منحصربه‌فرد و یا حتا سوژه‌ی نویی در پس این قصه نهفته بود؟
آیا جز این است که چون نویسنده و عوامل نمایش از پایتخت آمده‌اند ما هیجان‌زده به وجد آمده‌ایم و زبان تمجیدمان گشوده شده؟ عده‌ای آن را کلاسی تمام عیار برای بازیگری می‌دانند و جمعی دیگر اثری خلاقه می‌خوانند و آن دیگران…
دوستان خوبم! می‌دانم که در پایان این نوشته سیل کامنتها روانه خواهد شد و انگشت نفهمی یا حسادت یا بی‌سوادی و هزاران انگ دیگر من را نشانه خواهد رفت اما نمی‌توانم در برابر این واقعیت سکوت کنم که بیوه‌ها یک اثر متوسط بود در تمام جهات. در تمام مدت تماشای نمایش، آثاری را که توسط هنرمندان جوان شهرم بر همین سکو به صحنه رفته از ذهنم گذراندم تا به این باور برسم که این اثر فراتر از آن‌چه است که تا به امروز در شهرم دیده‌ام؛ اما صادقانه بگویم که حتا برخی از تاترهای تولیدشده‌ی شهرم را فراتر از بیوه‌ها می‌بینم.
روده‌درازی نکنم که قصدم از سیاه‌کردن این خطوط چیز دیگری بود و آن این‌که: «ما چرا خودمان را باور نداریم؟»
دردناک‌ترین بخش این شب زمانی بود که نمایش پایان یافت و تماشاچیان شوق‌مندانه کف می‌زدند و من شادمانه‌تر از تماشاچیان که پدر تاتر مشهد را در کنار گروه اجرایی دیدم.
دکتر لطفی که به صحنه آمد دلم آرام شد که او رسم مهمان‌نوازی را خوب می‌داند. ایستاد و چند کلامی از رونق اجراهای عمومی تئاتر در شهرم گفت تا مهمانان ما بدانند که این تنها شبی نیست که سالن مملو از تماشاچی است. دکتر گفت، برای بانو گلاب آدینه شعری را که خود سروده بود خواند تا ادب مهمان‌نوازی را کامل کرده باشد و خواست تا هدایایی را که برای گروه در حرم امام رضا(ع) تبرک کرده بود به نیابت از هنرمندان تئاتر مشهد پیشکش مهمانان شهرم کند. اما افسوس که بهانه‌ی کمبود وقت دستمایه‌ی خوبی برای بی‌حرمتی به پدر تئاتر خراسان نبود و او رفت ….
ما همیشه اسیر نگاه بالا به پایین هنرمندان خوش‌نشین پایتخت بوده‌ایم. دکتر از سالن خارج می‌شد و من سرم پایین بود و لب می‌گزیدم. نگاه سنگین همسرم را احساس کردم که می‌گفت :« چیزی بگو. چرا سکوت کرده‌ای؟ مگر جز این است که باید کسی این بزرگ‌مرد را به گروه و تماشاچیان بشناساند و جز تو، که می‌تواند؟» همسرم مرا نگاه می‌کرد و من مردد که چه باید بکنم؟آیا می‌توانم در این خشم و عصبیت حرفم را درست بزنم؟ اگر من حرفی بزنم حمل بر بی‌ادبی و بی‌حرمتی من به مهمانمان نخواهد شد؟ همسرم مرا نگاه می‌کرد و من سرم پایین بود و پایین ماند از این بی‌حرمتی.
دکتر که رفت وقت برای همه‌چیز بود. برای سخنرانی بانو آدینه، برای تشویق بازیگر معلول گروه، برای معرفی عوامل… اما برای دکتر لطفی، برای پدر تئاتر شهرم، برای او که حیات امروز تئاتر خراسان مدیون زحمات اوست، وقت نبود. کاش سکوت نمی‌کردم. کاش فریاد می‌زدم که افتخارم این است که در شهری تئاتر کار می‌کنم که « محمدعلی لطفی مقدم» شرف تئاترش هست. کاش آن‌دم که بانو گلاب آدینه گفت: « برای ما مهم نیست که تماشاچی بیاید یا نه، ما دستمزدمان را می‌گیریم اما برای شهر شما خوب است که سالن‌هایش تماشاچی داشته باشد» فریاد می‌زدم تا تصور پایتخت‌نشینان تئاتر سرزمینم را از این که به واسطه‌ی وجود آن‌ها سالن‌ها پر از تماشاچی شده فروبریزم و بگویم که سالن‌های این شهر مدت‌هاست که خالی‌بودن را فراموش کرده. کاش می‌گفتم که ما به اتکاء هنرمندان شهر خودمان، در سال گذشته ۱۶هزارتماشاچی را به سالن آوردیم.
از سالن که بیرون آمدم همسرم مدام حرف می‌زد تا خشمم را فراموش کنم. اما ذهنم پر از فکر بود. همسرم می‌گفت و من نمی‌شنیدم. لب‌های او تکان می‌خورد اما صدای ذهن من چیز دیگری بود: « آیا کسی نیست به هنگام ورود یک گروه مهمان، اطلاعاتی درست از تئاتر این شهر و آدم‌های مهم آن – که از وزنه‌های باقدرت تئاتر کشور هم هستند- ارائه کند؟ تا کی باید اسیر این نگاه پر از غرور تهران‌نشینان باشیم؟ تا کی این دوستان عزیز – که حرمت همه‌ی آن‌ها بر ما فرض است – باید فخر بفروشند و نتوانیم هنرمان را عرضه کنیم؟ تا کی باید گمنام بمانیم به جرم شهرستانی‌بودن؟»
یادم آمد از سال گذشته، یادم آمد از تیتر روزنامه‌های پارسال: «تاریخ تکرار شد، صف‌های طویل بلیط، علیمردان خاطره‌ی ماندگار تئاتر مشهد»، یادم آمد از سمینارهای مختلفی که مدیران ارشد وزراتخانه در سخنرانی‌هایشان از علیمردان به نیکی یاد می‌کردند. یادم آمد از حرف‌هایی که آن روزها از کسانی که دوستشان می‌پنداشتم می‌شنیدم و روحم را خراش می‌داد: « تئاتر مشهد به قهقرا رفت، اگر سالن می‌خواهید باید چنین کنید و چنان، آمارشان دروغ است، سر بازیگرانشان را کلاه گذاشته‌اندو…» یادم آمد که برای اولین بار برای گروههای دیگر هم تراکت پخش کردیم و تبلیغات تا همدلی را فریاد کنیم تا مددرسان همکارمان باشیم تا از ظرفیت‌های مشترکمان به نفع هم استفاده کنیم و باز یادم آمد از اردیبهشت تئاتر امسال و خواسته‌ای که عقیم ماند. یادم آمد ازآمارتماشاچی‌های سال گذشته و فروش بلیط که انگار همه را همان اداره‌ای کرده بود که نبود. یادم آمد از پرمخاطب‌ترین نمایش‌های سال گذشته و آن نمایش که هنرمند مرکزنشین داشت و ما که خودمان بودیم و هنرمان و پاسخ اعتراضمان که « کار شما نمایش نبود یک کارنوال بود» و …
این‌ها که یادم آمد کمی آرام شدم. یادم آمد که چقدر فریاد زدیم از این ظرفیت به وجودآمده استفاده کنید، این فضا را به حال خود رها نکنید، سالنی را که بعد از بیست سال با مشقت باز کردیم چراغش را روشن نگه دارید. ما که چیزی برای خودمان نمی‌خواستیم همه را برای تئاتر این شهر طلب می‌کردیم. اما افسوس که … بگذریم.
و چه خوب شد که این شعر حضرت حافظ درهمان لحظه یادم آمد تا حالم کاملن خوب شود:
سال‌ها دل طلب جام‌جم از ما می‌کرد وآن‌چه خود داشت زبیگانه تمنا می‌کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش کو به تأیید نظر حل معما می‌کرد
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد
فیض روح‌القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آن‌چه مسیحا می‌کرد
حالا همسرم سکوت کرده بود و من هم. من به دکتر لطفی می‌اندیشیدم که آیا او هم چون من مکدر است؟ قطعن با روح والایی که از او سراغ داریم نباید باشد اما ای کاش فریاد زده بودم حرمت تئاتر شهرم را.

* نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتر مشهد

0
برچسب: ,
دیدگاه کاربران

نظر آری - توهین نه

کل نظرات :21

  • میترا

    تاریخ : ۲۴ - مرداد - ۱۳۹۴

    ممنون از نوشته ی خوبتون.حرف دل خیلی ها رو زدید.کاملا با شما موافقم.واقعا داستان این تئاتر چه پیامی داشت؟

    0


    پاسخ دادن

    • دخو

      تاریخ : ۲۴ - مرداد - ۱۳۹۴

      در اینکه این کار کاری متوسط است شکی نیست اما اقای جانفدای گرامی ، بزرگوارِ همیشه بر صحنه ایا تا به حال از خود پرسیده اید که نمایشنامه نویسی چیست ، و چه کارکردی دارد ؟؟؟
      اسم شما امید عزیز برای ما با شِبه نمایش هایی پیوند خورده که در زمان یاس و نامیدی که با ان فکر میکنیم خنده امانمان نمیدهد و به در و دیوار مشت میکوبیم ، نمایشنامه های بی ساختار و نمایش هایی فاقد فرم برای شما اعتبار کسب کرده است و دلتان را به تندیس ها و لوح های پوشالی خوش کرده اید ،
      اقای جانفدا شما چکونه نمایش تولید می کنید و بر صحنه می درخشید ؟؟؟
      پاسخش ساده است شما میانبر های خوبی در بستر های جُنگ مانند ، خزعبلات در جیب خود دارید که همین یکسال پیش دوتا از ان هارا با نام های(( ٩٢ درصد زندگی))
      و ((علیمردان خان)) رو کردید ، جانفدای عزیز شما هنرمند نیستید بلکه هنربند هستید تن دادن به این شبه نمایش ها خودش خیلی رو میخواهد و الحق و الانصاف جالب است که از در پارک تا سالن فکر هم میکنید !!!
      و در اخر امیدوارم بیشتر بخوانید و کمتر بنویسید زیرا که قلم اگر زبان میداشت شکوه و ناله اش گوشتان را کر میکرد
      دوستدار شما ((امید و عباس)) عزیز ((دخو))

      0


      پاسخ دادن

  • فرشته فارغ

    تاریخ : ۲۴ - مرداد - ۱۳۹۴

    اگه روی صحنه فریاد زده بودید ازتون خسارت می گرفتند ولی اقلا در پشت صحنه درست وحسابی بهشون می فهموندید که چی هستند!لطفا در فیس وجاهای دیگه افشاگری کنید رفتارای اینارو.البته ممکنه مسئولین تئاترمشهد مخالفت کنند چون از طریق اینا به نون ونوایی می رسند.بازارشون کسادمیشه.همون بهتره که فریاد نزدیدوگرنه دیگه به نمایشاتون مجوز نمی دادند.تنها مورد جزب مشتری برای این نمایش گریم زنان بود وبس.من که نیومدم دعوای “هووهای بیوه”رو ببینم چون کلا مسئله ی”هوو” تهوع آوره.به هرحال درود بر شما.به نظرمن “علی مردان خان ۲″را بسازید تا بازار گرمه.کنایه نگفتم.سریالای تلویزیونو ببینید .چند شماره ای شده.(ستایش۳-بی قرار ۲-دردسرهای ۲)وخیلیای دیگه.

    0


    پاسخ دادن

  • مخاطب

    تاریخ : ۲۴ - مرداد - ۱۳۹۴

    قابل درک و قابل احترام است.ولی مواظب باشیم نقصان های یک رویداد دودمان رویداد های مشابه را با غلبه احساسات بر باد ندهد.در مورد این اتفاق باید گفتگو بشود.اما بزرگترین نقص پذیرش قیمت بلیط نمایش توسط متولیان سالن است.چنین خبط هایی به سرعت فضا را طبقاتی میکند.

    0


    پاسخ دادن

  • مخاطب

    تاریخ : ۲۴ - مرداد - ۱۳۹۴

    از مشخصات یک فضای حرفه ای میزبانی آثاری از دیگر شهرهاست

    0


    پاسخ دادن

  • محسن1

    تاریخ : ۲۵ - مرداد - ۱۳۹۴

    آفرین بر قلم پرمعنا و دل بزرگ شما جناب جانفدا !!! عزتتان پایدار

    0


    پاسخ دادن

  • محسن1

    تاریخ : ۲۵ - مرداد - ۱۳۹۴

    دخوی عزیز بدنیست کمی از داشته های خود نیز برایمان می نوشتید تا بفهمیم با چه لعبتی همنشینیم!!

    0


    پاسخ دادن

  • تئاتری

    تاریخ : ۲۶ - مرداد - ۱۳۹۴

    آقای جانفدا ! لطفا نقد نکنید ! چرا که هنر شما رو هم دیدیم !

    0


    پاسخ دادن

  • مبین عطاری

    تاریخ : ۲۶ - مرداد - ۱۳۹۴

    “دخو”
    این چه لحنی است ؟
    چاله میدان و عربده کشی جاهلانه را یادآور میشود به خدا
    هیچ خوش ندارم بشناسمتان ، کاش در همان بی نامی بمانید

    “مشهد تیاتر ”
    آیا اگر کسی (آن هم با نام مستعار ) آمد و نوشت و اعتبار و آبروی یک هنرمند که خوب یا بدش حاصل سالها تلاش و زحمت و مشقت و از خیلی چیزها گذشتن است ، را زیر سوال برد و آن هم با این لحن ، باز هم باید نظرش را نشر دهیم ؟
    هر چند که قریب بیست سال عاشقی کردن عباس جانفدا ها با بی حرمتی یک عده چون منِ تازه از راه رسیده خدشه دار نمیشود ولی از سایت محترم و مدیریت درجه یکش جواد عزیز تقاضای تامل در این موضوع را دارم .

    “عباس جانفدا”
    ببخشید که جامعه ما سالهاست تاب قلم ندارد و کسی هم حق اظهار نظر ….
    مانا باشید

    0


    پاسخ دادن

  • یه تداتری

    تاریخ : ۲۷ - مرداد - ۱۳۹۴

    همه تئاتری های مشهد درگیر این توهمن از سالها پیش دخوی عزیز نام مبارک و مستعار دهخدا برای تو زیادی بزرگ است برو از همانهایی که این ادبیات را به تو آموخته اند بپرس که جانفدا تمام هنرش علیمردان و ۹۲ درصد نیس که اگر هم بود هنر والایی است کشاندن تماشاگر به سالن با هنر فولکلور و عامیانه ….هیچ وقت یادت نرود بچه (دخوی تقلبی)همه این هنرمندان دارای پیشینه هستند و دارای احترام از اساتیدت (دخوهای بزرگ)بپرسی به تو میگویند …که قدمت تئاتریهای این شهر بالاتر از تئاتر شهرشان است خاک قدم همه ی هنرمندانی که قضاوت نمیکنند دیگران را و درگیر خودبزرگ بینی نیستند .

    0


    پاسخ دادن

  • نوید

    تاریخ : ۲۷ - مرداد - ۱۳۹۴

    آقای مبین عطاری یه کم خودت باش!

    0


    پاسخ دادن

  • عباس جانفدا

    تاریخ : ۲۷ - مرداد - ۱۳۹۴

    حضرت دخو!
    ای کاش همانطور که مرا به خواندن بیشتر دعوت کرده اید کمی هم خودتان مشق خواندن می کردید تا مطالب را درست بخوانید و مفاهیم درون آن را بفهمید. از خشم و دندان به ساییدن‌های متوالیت در نوشته‌ات چنین برمی‌آید که گویا مدتهاست در کمین نشسته‌ای تا مطلبی از من بر این صفحه بیاید و خشمت را استفراغ کنی. اگر یک بار دیگر نوشته من را بخوانی دخوجان خواهی دید آنچه که نوشته‌ای ربطی به مطلب من ندارد
    من گفته‌ام آن‌قدر مرعوب نام تهرانی‌بودن یک گروه نشویم که حرمت به خودمان را فراموش کنیم حالا این‌ها چه ربطی به هنربند یا هنرمندبودن من دارد؟
    اصلن من هنربند… تو چه در چنته داری؟ خدا را شکر که من، هم نام ” امید ” و هم ” عباس ” را بر خود دارم که همین هم تو را ظاهرن خیلی عصبانی کرده اما تو که حتی از داشتن همین نام هم محروم هستی و “دخوبودن” را برای خود انتخاب کرده‌ای کجای کار هنر این شهر هستی؟
    قصدم پاسخ به یک آدم بی‌هویت دخوفرم نیست فقط خواستم بگویم که … را چه به شقیقه؟
    و اما آخر این که:
    می‌دانم بودن من در تئاتر نوچه‌پرور مشهد سوهان روح تو شده و مخو می‌شوی از دیدن مدام من بر صحنه؛ اما چاره‌ای نداری پسر خوب. من قصد ترک این عرصه را ندارم و تو و همالانت حالاحالاها باید از خزعبلات من عذاب بکشید .
    به امید روزی که نامی بر صفحه اول شناسنامه‌ات ببینم
    امید ( عباس ) جانفدا

    0


    پاسخ دادن

  • دخو

    تاریخ : ۲۷ - مرداد - ۱۳۹۴

    زبان فارسی را به فنا دادید؛جلمه خود را یک بار دیگر بخوانید آقای عطاری.اینقدر بی سواد و پر شورید ؟
    مطمئنن من را نمی شناسید.خوشبحال مان که شما ما را نمی شناسید.فکر می کنم همین نشناختن خودش افتخاری باشد.در رزومه ام می نویسم “مبین عطاری”میکادوی تئاتر مشهد من را نشناخت و بعد تا عمر دارم به آن افتخار می کنم.

    0


    پاسخ دادن

  • دخو

    تاریخ : ۲۷ - مرداد - ۱۳۹۴

    حضرت جانفدا … یه کم ادب داشته باشید. شما جایی در صحنه تئاتر نیستید که بخواید ترکش کنید یا نه. آقای اشکذری اگه اخلاق رسانه ای دارید باید همونطور که ایشن هر چی خواسته به دیگران میگه نظر منم چاپ کنی

    0


    پاسخ دادن

  • مبین عطاری

    تاریخ : ۲۷ - مرداد - ۱۳۹۴

    جناب نوید من مبین عطاری هستم … و نامم همین است . راحت پیدا میشوم .
    ….
    در خدمتتان هستم . برای توضیح اینکه که هستم

    راستی شما ؟

    0


    پاسخ دادن

  • محسن1

    تاریخ : ۲۷ - مرداد - ۱۳۹۴

    دخو جان!!!
    خودت شروع کردی حالا چرا تحمل جواب نداری؟؟!!!!!!

    0


    پاسخ دادن

  • مبین عطاری

    تاریخ : ۲۷ - مرداد - ۱۳۹۴

    جناب دخو … عزیز دل
    بیایید فرض محال کنیم که شما دهخدای بزرگ باشید(یادش جاوید) با نام مستعار دخو
    یا فرض کنیم که شما خدای ناکرده بهرام بیضایی باشید که قابل دانسته و با نام مستعار برایمان نوشته اید .
    فرض است دیگر ، هر چند محال …..
    لحن گفتارتان ، کلام زشت و سخیفتان و نسبتهای بی ادبانه تان (نسبتها چه درست باشد و چه غلط) در ارتباط با عباس جانفدا ( یکی از هنرمندان این شهر ) ، بسیار ناپسند و دور از ادب بود . ناروایی که با آن مرا خطاب داشتید هم همینطور .
    ادب و تربیت چیزی نیست که بهرام بیضایی بودن یا دهخدا بودن شرط یا بهانه بشود برای نداشتنش
    ………………………………………………………….
    غرض از نشناختنتان همین نام مستعار بس بزرگ و نابجایی بود که برگزیدید .
    عرض کردم خوش ندارم بدانم پشت این نام کیست ، چرا که شاید حرمت فردی که تا امروز به وی احترام میگذاشتم ریخته شود ……………………………………………………………….
    فرمودید زبان فارسی را به فنا دادید ( بردید) ، جلمه ام (جمله ام) را دوباره خواندم . خوشحال خواهم شد اگر نقایص نوشتارم را گوشزد کنید و من بیاموزم ، خوشبحال (خوش به حال ) کسانی که زبان میدانند و ارزشهای آن را حفظ میکنند .
    طبق وظیفه چند نکته را در باب نوشتارتان عارض میشوم :
    -در جمله ی “در زمان یاس و نامیدی که با ان فکر میکنیم ” استفاده از حرف اظافه “به” به جای “با” مطلوب است و همچنین عطف به من بعد آن حذف حرف ربط “که” .

    -در جمله ی “نمایشنامه های بی ساختار و نمایش هایی فاقد فرم برای شما اعتبار کسب کرده است” عطف به من بعد آن بهتر است نهاد تغییر کند به عنوان مثال به این شکل : (شما با نمایشنامه های بی ساختار و نمایشهایی فاقد فرم اعتبار کسب کرده اید )

    – در عبارت “در بستر های جُنگ مانند ، خزعبلات ” مطلوب آن است که به جای نشانه ی ویرگول از واو استفاده شود .

    – و تو خود بخوان حدیث مفصل
    ………………………………………………………..
    از شما ممنونم که مرا با آن ناروا گوشه ای از تیاتر این شهر میدانید . من خود اینگونه فکر نمیکنم .
    ………………………………………………………..
    تمام

    0


    پاسخ دادن

  • احسان روحی

    تاریخ : ۲۷ - مرداد - ۱۳۹۴

    یاد بدهیم و یاد بگیریم مسءله اینست.
    حرفهای من تایید و تکذیب هیچ کس نیست چون کاملا مستقل مینویسم . دوستان فهوای کلام عباس جانفدا یک ایراد کلی و نقد شخصی به یک اتفاق حالا خوب یا بد تاتر در شهر مشهد بود اما چرا اینقدر کامنتها رو شخصی میکنید .عباس جانفدا اگر خوب مینویسد یا بد خودش پاسخگوست . مبین عطاری اگر بد است یا خوب خودش جوابگوست و جناب دخوی عزیز شما هم اگر هرچه داری و نداری خودت پاسخگو میشوی. نمیدونم این رسم کامنتهای جهت دار چرا و چگونه این چند ماهه شده پیشخوان تاتر مشهد . مهمترین اتفاق تاتره دوستان . قطعا همه ما به آثار هم نقد داریم به آثار من هم نقد وارد ه و به دیگران هم حتی همان اساتید نامها هم نقد دارند .اما باید در تاتر تعامل داشت بیایید به هم یاد بدهیم خوب دیدن و خوب شنیدن ووحمایت کردن از هم رو نه اینکه انرژیمون رو صرف این حرفها کنیم . به هر حال عباس جانفدا چه بد و چه خوب در حافظه تاریخی تاتر مشهد هست و امیدوارم بقیه هم باشن ولی کمی حرمت نگه دارید که احترام احترام میاره . برادر کوچکتون . احسان .

    0


    پاسخ دادن

  • رهگذر

    تاریخ : ۲۷ - مرداد - ۱۳۹۴

    سلام به همه دوستانی که در این صفحه نظر خودشون رو می نویسند .راستش چند روز بود که به علت بیماری افسرده شده بودم و با خواندن یادداشت آقای جانفدا از این که با سفر گروه نمایش تهرانی و استقبال مردم از بیگانگان ظلم فراوانی به تئاتری های شهرمان شده بود ،گریه ام هم گرفته بود ولی کامنت های بعدی ومخصوصا تصحیح اشتبا هات تایپی آقای دخو باعث شد کمی بخندم

    0


    پاسخ دادن

  • محسن1

    تاریخ : ۲۸ - مرداد - ۱۳۹۴

    دخو جان تب کردی؟؟؟!!!

    0


    پاسخ دادن

  • کریم جشنی

    تاریخ : ۲۸ - مرداد - ۱۳۹۴

    متاسفم برای این همه بی مهری وبی احترامی……….به انان که زندگیشان وقف تاتر شهر شده………متاسفم

    0


    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه