برگزیده

تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۴/۰۷ - ۱۶:۵۸

زاده ادبیاتی‌ام که درد را شناسایی کرد

مشهدتئاتر- نویسنده رمان «هرایی» گفت: مشکل این است که ما رمان ویژه مخاطب ایرانی را گم و تقریبا حذف کرده‌ایم. موج سواری و گرته‌نویسی و رو به سوی گعده فرمالیستی متعهدانه رفتن هم دردی را دوا نمی‌کند.   ادبیات مکاشفه‌ای ویژگی‌ای است که برای قلم سعید تشکری باید بر شمرد. «هرایی» یکی از تاره‌ترین آثار […]

زاده ادبیاتی‌ام که درد را شناسایی کرد

مشهدتئاتر- نویسنده رمان «هرایی» گفت: مشکل این است که ما رمان ویژه مخاطب ایرانی را گم و تقریبا حذف کرده‌ایم. موج سواری و گرته‌نویسی و رو به سوی گعده فرمالیستی متعهدانه رفتن هم دردی را دوا نمی‌کند.

 

ادبیات مکاشفه‌ای ویژگی‌ای است که برای قلم سعید تشکری باید بر شمرد. «هرایی» یکی از تاره‌ترین آثار این نویسنده است که از سوی نشر علمی و فرهنگی روانه بازار کتاب شده است.

هر قدر آثار سعید تشکری را می‌خوانم حسی درونم می‌گوید که او دلداده است. او عاشق است و نوشتن آتش این عشق را سرد می‌کند ولی سعید تشکری با نوشتن آتش عشقش را به جان خوانندگانش می‌اندازد.

«هرایی» یکی از تازه‌ترین آثار این نویسنده مشهدی است که برای عشقش می‌نویسد و از این که در این مسیر مذمت بشنود ابایی ندارد. «هرایی» سعید تشکری روایت عشق است؛ عشق «آمنه»، «کریم»، «کرامت»، «فرشته»، «مخدوم»، «اسراء» و … به ولی‌نعمتان خود.

به بهانه این رمان با این نویسنده به گفت‌وگو نشستیم. او در این گفت‌وگو از ادبیات ایمانی سخن گفت و خود را کارگر معدن ادبیات خواند. نوشتن را راهی برای خدمت به امام هشتم دانسته و گفته از این مسیر به امام غریب خدمت می‌کند. او برای مردم می‌نویسد و ادبیات کافه‌ای را با ادبیات گلخانه‌ای در یک مسیر می‌بیند. مشروح این گفت‌وگو را در ادامه می‌خوانید.

 

*زاده ادبیاتی‌ام که درد را شناسایی کرد

 آقای تشکری هر قدر بیشتر خودم را با آثار شما روبرو می‌کنم حس می‌کنم درون شما عشقی شعله می‌کشد که تنها با نوشتن سرد می‌شود (البته خاموش نمی‌شود). چنین عشقی در شما هست؟ و اگر هست ریشه این عشق در چیست و از کجا در شما ایجاد شده است؟

عشق چیست؟ همان مهرگیاه – شاید هم عشقه باشد. این تعریف قشنگی از عشق نیست در این فصل پلاستیک و سرمای مجازی، بله شعله است که آتشی گیرا از آن در مکتب ادبیات شهودی گیرانده‌ام. این سوختن را به نام بیخودی و بی‌سر و دستاری آدمی در وجد نام نمی‌گذارم. عقلانیت شهودی فصلی دیگر دارد. که یک سویش نسبیت انیشتین پدر هنر مدرن به زعم من می‌ایستد و سوی دیگرش را – نه عرفان‌های جعلی با وجدهای ساختگی – نه همه دو سوی آن یک کوانتوم عینی از چگونه دیدن حقیقت است.

من غلام آفتابم و همه از آفتاب گویم. ترجمه‌ای دقیق از یک کنش اجتماعی فرهنگی برای باز خورد حوادث به روح و قلم و رمان‌های من است، فقط باید روح را جسمانی ندید و با واژگان و ادبیات پیوندش داد. من زاده ادبیاتی‌ام که درد را شناسایی کرد.

معلم نخستین من فردوسی و مولوی، نبودند، بلکه فقط اوسنه‌های [افسانه] مردمی را در میان سینه‌های پیرمردها و پیرزنان و حتی دایه‌گان و سپس مادران نوجوان و عروسک‌های شیرخواره که مادرانی اوسنه‌گو بودند یافتم و نه بی‌حوصله چون امروز که هیچ حافظه ملی ندارند. هم چون سنگ صبور مادر باید برای فرزندش باشد. این چکیده‌ی ادبیاتی‌ست که من می‌نویسم و باورش دارم، خدا و انسان با ادبیات شهودی به هم می‌رسند. آن سوی تنهایی انسان، خداوند ایستاده است با قصه‌ی زندگی ما -مردمانی که قصه ندارند- زیستن نکرده‌اند!

 قبل از هرچیز می‌خواهم بدانم در «هرایی» ما شاهد شخصیت‌های زیادی هستیم اما نخ همه شخصیت‌ها به انتها می‌رسد و هیچکدام رها نمی‌شوند ممکن است یکی مانند نادر و همسرش زودتر تمام شوند ولی هیچکدام سرگذشت نامعلومی ندارند. این یعنی شما به تک‌تک شخصیت‌ها فکر کرده‌اید یا به قول برخی اهل قلم داستان خودش اینطور پیش رفته است؟

آدمی بدون آناتومی اندام به چه می‌ماند. نویسنده آناتومی زیستی جامعه را باید خوب بشنود و خوب‌تر ببیند. این شنیدن، کاوش داستانی است و این خوب دیدن، نوشتن داستان و رمان و ادبیات است. آدمی گوژپشت بودن را بر نمی‌تابد، اما همه ما یک موسیقی ناکوک هم داریم. اگر کامل هم یک وارسیون را بنوازیم باز ناکامل هستیم. نویسنده اما باید این گوژها و کاملیت‌ها را به کمال بنویسد ببیند. ادراک هستی دست نوشته اوست بی ساعت پاکنویس، اما وقت نهایی که می‌رسد همه کامل می‌شوند- ادیت هم اینجا در داستان معنا می‌یابد. شور دست نباید بود و به اندازه نوشت و کامل.

آدم‌های نوشته شده‌ای با بغض و شرم و گاه طرب‌ناک را مخاطب می‌خواند و درست‌تر می‌بیند. اما نویسنده شاهدی‌ست براین کمال ورزی، شر خیزی و صورت‌خوانی خوی خوب قهرمان.

خاکستری‌ها در دشت‌های مشوش می‌دوند تا نه به سراب -به باران آن تنهایی خود با خداوند در روی زمین برسند! و بر سرشان به زیستی ببارد.

 

*من کارگر معدن ادبیاتم

فارس: اصولا چقدر نوشتن در اختیار شما است و چقدر حوادث خودشان پیش می‌آیند و شما نقشی در رویدادن آنها ندارید؟

 

ببینید کاشف کیست؟ کشف اصل است یا کاشف بودن؟ آیا ما کشف تصادفی داریم! کشف آتش در انسان پارینه سنگی که از میان جرقه سنگ‌ها آتش را کشف کرد، محصول چیست؟ اما کاشف تصادفی فقط در کارگاه کشف خود ممکن است این کشف را انجام دهد. کارگاه کشف پر از مواد آلی و عالی است. آلی و عالی تفاوتش چیست؟ یکی شیمیایی‌ست و نفتی و تصنعی و دیگری مواد موجود در طبیعت. ما بسیاری از نویسندگان ساز و کارشان با مواد آلی است و کربنیک است. اما دارای انرژی است. اما مواد عالی و خوب، فقدان است، یعنی نداریمش. می‌بینید ما همه نویسندگان ساز و کارمان با کشف‌های آلی شیمی و کوانتومی است. اما موادمعدنی ساز و کار من است، من کارگر معدن ادبیاتم.

در این معدن است که آدم‌هایی با عنصرهای ناب چه کانی و چه عالی یافت می‌شوند. ما کشف خود به خودی نداریم. ادبیات – فی البداهه و نویسنده میان بر – هم نداریم. پس هیچ رویدادی اتفاقی و حتی خارج از حوزه کار نویسنده وجود ندارد و تصادفی نیست، نویسنده‌های تصادفی عمری ندارند.

 

*ادبیات کافه‌ای و گلخانه‌ای یک هدف را دنبال می‌کنند

شما نویسنده پیچیده‌نویسی نیستید که خواننده سردرگم شود. اما با این حال از تکنیک غافل نیستید و در «هرایی» می‌بینیم که زمان را به هم ریخته و آن را پیش و پس کرده‌اید و از این تمهید برای به کار گرفتن خواننده برای مشارکت در فهم متن سود برده‌اید؛ اما در عین حال روان نوشته‌اید. می‌شود این را اینطور تعبیر کرد که با پیچیده‌نویسی دنبال قدرت‌نمایی تکنیکی نیستید و می‌خواهید با مخاطب حرف بزنید؟ چون گاها دیده می‌شود که برخی می‌خواهند با حرکت‌های عجیب فرمی خودی نشان دهند.

ذهن‌های پیچیده و فرمیکال به سوی رادیکالیسم فرم می‌روند. نظام ارسطویی چه بخواهیم و چه نخواهیم شکسته و فرو ریخته و انکار فرضیه هایزنبرگ رخ نموده که همه -همه چیز هستند- نویسنده‌ها زیادند و بدیهتا خوانندگان کم.

پس همه نویسنده شده‌اند و البته نظریه‌پرداز و هرچه بیشتر نظریه صادر می‌کنند بیشتر رادیکال می‌شوند. پیچیدگی اینجا رخ می‌دهد که وقتی نویسنده‌ای باشی که خواننده انتخابت می‌کند بی‌هوچیگری و نان خوردن به نرخ روز رادیکال‌ها و پروپاگاندا و پوپولیسم‌نویس هم نباشی باید به اصولی وفا‌دار باشی و پای اصولت هم بمانی.

تکنیک -ادبیات سینما در «مفتون و فیروزه» وارد حوزه ادبیات ما شد و رونمایی شد و بلافاصله مصادره به نفع رادیکال‌های ادبی شد. فقدان سبک ویژه تویسندگانی که از روی دست مترجمین می‌نویسند و ایرانی‌نویس نیستند کار را به جاهای آب باریکه‌ای رسانده که لایروبی نیاز دارد. روان نوشتن و ویژه‌مند نوشتن هر دو نویسنده را از پیچیده‌نویسی و مغلق‌نویسی و عملیات آکروباتیک ادبی دور می‌کند و اصلا خوشایند هیچ نویسنده واقعی نیست. اما به شدت فضای ادبی ما اشباع شده است. ادبیات کافه‌ای با ادبیات گلخانه‌ای یک هدف را دنبال می‌کنند و کرده‌اند. از روی دست هم نوشتن محصولش است و تیراژهای محدود و گاه جعلی.

 

*رمان ویژه مخاطب ایرانی را گم کرده‌ایم

نویسنده‌هایی با چنین پشتوانه محفلی نمی‌توانند به سوی مردم و اهل فضل راهی باز کنند- فرضیه هایزنبرگی رخ داده است. جامعه با نویسنده رابطه‌ای تنگاتنگ دارد اگر او را امین بداند و این همان فهم و تن متن است. تن متن نیازمند آشنایی با یک سیستم ادبی قصه و تفاوتش با داستان است. مشکل این است که ما رمان ویژه مخاطب ایرانی را گم و تقریبا حذف کرده‌ایم. موج سواری و گرته‌نویسی و رو به سوی گعده فرمالیستی متعهدانه رفتن هم دردی را دوا نمی‌کند. مخاطب تشنه دیدن روی ماه خداوند که نویسندگان می‌سازند نیست. بلکه در بی‌وزنی است که از این نوع آثار بر دل و دیده و ذهن مخاطب نشسته هیچگاه از دلِ محافل عصرانه نشینی مسابقات ادبی خصوصی و دولتی که در راستای همین برندسازی در هر نوعش هستند و جالب اینکه مردم هیچ رغبتی به این برندهای ادبی ندارند.

مردم ادبیات پرسش‌گر و قابل اعتماد برای فرزندانشان و خودشان را می‌خواهند. سالمندان ادبیات پر شور می‌خواهند. مگر خوانندگان ما جدا از این طیف‌ها هستند. ما برای خودمان در کافه‌ها و گعده‌ها و انجمن‌های ادبی می‌نویسیم. وقتی تاثیر بر محصول تفکر جامعه ایرانی خود نباشیم، به پیچیدگی‌نویسی رادیکال و فرم رو می‌آوریم و نقاب عدم درک زمانه در  می‌آوریم. من از این بازی‌ها دورم. برای من ادبیات مانند سینماست و ترکیب جاودانه مونتاژ و استوری‌برد میلی‌متری میزانسن در روی کاغذ، برای مخاطبم کشفم را می‌نویسم و او می‌بیند و می‌خواند. از این کشف هردوی ما شادمانیم.

دیدن هر رمان برای من توسط مخاطب تماشای یک فیلم در یک سینما با صندلی‌های پرشده از خوانندگانم است. «هندوی شیدا» در طول یکسال به دوچاپ واقعی رسید. این همان ادبیات سینمای شهودی من است.

 

*چرا سیاه‌نمایی نمی‌کنم؟!

 در این رمان شما باز هم به بطن جامعه رفتید و از دردهای مردم سخن گفته‌اید و روزگار آنها را روایت کرده‌اید. اما در حالی این کار را کرده‌اید که به هیچ وجه سیاه نیست و مملو از امید و نشاط است. اصولا موافق ادبیات سیاه‌نگار نیستید یا علاقه‌ای به القای یاس و ناامیدی ندارید؟

ما اینجا باهم یک اختلاف داریم، من در همه رمان‌هایم نشانه‌ام بطن جامعه است. چه در «بار باران» و چه در «ولادت» و «مفتون و فیروزه» و «پاریس پاریس» و حتی «غریب قریب» و «مشاق» و تا «هندوی شیدا» و «هرایی» و «کافه داش آقا» و «رژیسور». مشکل نگاه متفاوت من و شماست.

اینکه برخی از رمان‌ها در زمان گذشته می‌گذرد و برخی حال -اصل معاصر سازی – است. اصل نگاه مدرن به رمان است و برخوانی آن به نفع خواننده امروزین که بتواند پرسشگری او را به پاسخ برساند. ما معاصر چه دوره‌ای هستیم؟ شفافیت ادبیات شفاهی و روایی یا معاصر خرده فرهنگ‌های مرجع. مرجع‌شناسی ادبیات معاصر توسط چه کسانی به فهم می‌رسد. دانشجوی دکتری شب برای استراحت فکری‌اش رمان «ولادت» را باز می‌کند و می‌خواند و روز بعد هنوز در جلسه آزمون هم در گیر شفافیت رمان «ولادت» است و در نامه‌ای به انتشارات کتاب نیستان این شفافیت را عیان می‌کند. من راوی اغمارنویس گذشتگان نیستم. بلکه مردمان قصه کنند روزگار خودم هستم که گاه با موشک معاصر مخاطبم را به سفر داستانی می‌برم و گاه با چهار چرخه‌ای با دوازده اسب رخش وار. در هردو گونه مخاطب سرشت و سرنوشت معاصر را می‌خواند و می‌بیند. چون جنس ادبیات سینماست!

اما اینکه سیاه نمایی نمی‌کنم چون اصلا ما دچار یک آوانگاردیسم هیچستانی و ابر انسانی هستیم. انسان وانهاده نیچه در برابر ما و یا حتی گیلگمش باستانی هم روبه روی ما نیست. انسان ایرانی سرشار از حیا و حیات ایمانی است. حتی در حیاط خلوتش هم ایمان و فضیلتی از شاعرانگی امیدوارانه موج و اوج دارد. من چرا باید مایوس عالمی باشم که غیب اسرارش برایم هویداست! مکاشفه اصل ادبیات دینی است. تلخ کامی و عسل کامی دو رکن سلطه ادبیاتی‌ است که سیطره شرش به عنوان یک رکن اصلی عمل می‌کند و هویدای زیبایی را می‌سازد. شر باشکوه همان سر حکمت است. دکتر فاستوس و فاوست گوته را از ادبیات بگیرید چه می‌ماند. اما شکست شر، ایمان و ادبیات ایمانی را می‌سازد. شغاد شر بارز است در شاهنامه، رخش و رستم را درچاهش می‌بلعد. اما اسطوره ایمانی و ملی ما زنده می‌ماند.

 

*توریست ادبیات ایمانی نیستم

سعید تشکری در آثارش از بارگاه نورانی اهل بیت(ع) فاصله نگرفته است. سرّی در این مسئله نهفته است؟

فاصله؟ مگر من توریستم؟ من بارها و بارها خدمت شما و مخاطبینم عرض کرده‌ام و اصلا اینکه وسط بازی‌ها و دعواها و محفل‌ها نیستم، همین است که توریست ادبیات ایمانی نیستم. جایی قرار گرفته‌ام و موضعی برایم نور می‌ریزد که حتی اگر در زاویه‌ای دیگر قرار بگیرم رابطه‌ای قطع می‌شود. نور جایش را به تاریکی می‌دهد. اما وقتی قهرمانی برای اتصال من را به خود می‌خواند کاشف فضایش می‌شوم و به سراغش هر جا به سفر می‌روم. با همان نیت بلا و شفا.

ادبیات رکن اصیلش کشف اسرار قهرمانش است. شرارت می‌کند تا نوشته شود و چرا نوشته می‌شود تا چیزی بخاطر بیاید و پرسشی فراگیر برای مخاطب مولود یابد. پلی برای گذر نیست، چون واسطه اصل با خردورزی و شوق همراه هر نوشته است که باید خواند و دید و به ورطه رهایی رسید. جنون‌وار باید عاشق این رویت شیفتگی‌های آدم‌ها بود که از وادی شر به خیر می‌رسند. هر سری که به نیت این جمیل ادبیات کشف می‌شود راه میان بری ندارد. فاصله غسق و شفق گذشتن از شر است و نوشته شدن آن آدمی که این راه را می‌رود!

من راوی این گذشتن با تکنیک ادبیات و سینماهستم. که بر کاغذ نشانش می‌دهم و رمان‌نویس اینگونه به ادبیات تشرف می‌رسد.

 

*خادمی امام غریب را با نوشتن می‌کنم

شما چه زمانی راضی می‌شوید و به این نتیجه می‌رسید کاری که باید می‌کردید را انجام داده‌اید، آن روز را برای خودتان متصور بوده‌اید؟

نوشته شدن و نویسنده ماندن همیشه آرزوی من بوده و فرجامی است که از پس هزار تحقیر و نفرت و حتی رها ساختن همه روزهایی که به ظاهر همه امور بر چرخه‌ روز مرگی می‌چرخید و من رهایش کردم.

رها ساختن میز مدیریت تا رهایی از تولیدهای گلخانه‌ای برای مدیران و تماشاگران خاص را من گذراندم و اکنون انگار اصلا آن جاها نبوده‌ام تا جایی رسیده که برخی اعلام می‌کنند سعید تشکری از اول هم نویسنده بود و نه کارگردان تئاتر و تلویزیون.

این برای من بر آورده شدن همان آرزوست. من ساده و صمیمانه تانفس دارم کاتب و نویسنده بارگاهی‌ام که با قلمش و خرده هوش و ذره دانشش خادمی امام غریب را با نوشتن می‌کند تا حکی از او برای این نام و بام و عاشقانش به یادگار بماند. شاید روزگاری پس از روزگار من – اگر نویسنده‌ای خواست خودش و نوشتن و زندگی‌اش را وقف غریب خراسان کند بسم‌الله‌ش را من گفته باشم!


برچسب ها :
دسته بندی : تازه ترین ها , گفتگو
ارسال دیدگاه

تبلیغات