شما اینجا هستید: پایگاه تخصصی اطلاع رسانی مشهد تئاتر »» برگزیده »» تازه ترین ها »» نقد »» رسیدن به آرامش از مسیر اعتراف در چهارشنبه‌ی آخر سال
کد خبر: 45933

تاریخ انتشار: ۱۳۹۵/۰۸/۲۶ - ۱۱:۲۳

نقدی بر نمایش «بازگشت در چهارشنبه‌ی آخر سال»:

رسیدن به آرامش از مسیر اعتراف در چهارشنبه‌ی آخر سال

بازگشت از چهارشنبه آخر سال

مشهدتئاتر– نقدی بر نمایش «بازگشت در چهارشنبه ی آخر سال» نوشته «رئوف دشتی» و به کارگردانی «رضا حسینی»

 

 

مشهدتئاتر- خانواده به عنوانِ نُمود و نُمادی از کلیّتِ جامعه، شاید بهترین و قابلِ لمس‌ترین فضا برای پرداخت یک نمایش‌نامه‌نویس به آسیب‌های اجتماعی باشد. نویسنده برای آن که بتواند جامعه‌ای را زیرِ ذره‌بین ببرد و خوش و ناخوش‌اش را به نقد کشد، چه جامعه‌ای جمع و جورتر و متنوع‌تر از یک خانواده، که به تعدادِ افرادش، تنوعِ رأی و نظر دارد، خواهد یافت؟
از این رو، برای نقدِ آسیب‌های اجتماعی، اغلبِ نمایش‌نامه‌نویسان، سراغِ مفهومی به نامِ خانواده می‌روند و با دست‌آویز قرار دادنِ دغدغه‌های اعضای‌اش، به کنکاش در کلیتی به نامِ جامعه، می‌پردازند. نمایشِ «بازگشت در چهارشنبه‌ی آخر سال» نیز، به دنبالِ همین هدف است. اما آیا در رسیدنِ به چنین هدفی، چه اندازه موفقیت به دست آورده؟

خلاصه داستان:

پدر و مادری با پنج فرزندِ دخترشان، در خانه‌باغی زنده‌گی می‌کردند. در این باغ، خانواده‌ی کوچکِ دیگری نیز ساکن بود که حُکمِ سرایدارِ این خانه‌باغ را داشت و متشکل می‌شد از یک مادر و یک پسر. آرمین، پسرِ سرایدار –که از سوی دختران به عنوانِ برادر پذیرفته شده- عاشقِ آنی، یکی از دخترانِ صاحب‌خانه می‌شود ولی حسادتِ خواهرانِ دیگر، سبب می‌گردد تا عشقِ‌شان نافرجام مانده و آنی، با پرتاب خود از ساختمان، دست به خودکشی بزند. خودکشی‌ی آنی، در حقیقت، قتلی غیرمستقیم است که مسببان‌اش، خواهرانِ اوی‌اند.
پانزده سال بعد، آرمین که به آلمان رفته و در همان جا با دخترِ دیگری ازدواج کرده، به خانه و کاشانه‌ی قدیمی‌اش باز می‌گردد تا دیداری تازه کند. دختران، که حالا هر کدام بزرگ شده و در کار و زنده‌گی، پیش‌رفت کرده‌اند، با آمدنِ زنِ آرمین، ماجرای مرگِ خواهرشان را مرور می‌کنند.

بازگشت از چهارشنبه آخر سال

بازگشت از چهارشنبه آخر سال

نمایش‌نامه:
نمایش‌نامه بر خاطراتِ شخصیت‌های‌اش استوار است. هیچ اتفاقِ ویژه‌ای در زمانِ حال رخ نمی‌دهد. همه‌چیز به گذشته ربط دارد. خاطرات، مثلِ بارِ سهمگینی بر دوشِ اشخاصِ نمایش‌نامه، تا پایانِ متن، کشیده شده و سرانجام، در یک گردشِ صد و هشتاد درجه‌ای و سریع، همه‌ی افرادِ دخیل در داستان، متنبه شده و از شخصیت‌هایی غمگین و افسرده، به خوش‌حال و سرزنده تبدیل می‌شوند.
ساختارِ نمایش‌نامه‌ی «بازگشت در چهارشنبه‌ی آخر سال» متکی بر معما ست. و این بدیهی ست که وقتی ما از گذشته‌ی دیگران اطلاعی نداریم، تا زمانی که آن‌ها خود، زبان به گفتنِ خاطرات‌شان باز نکنند، خاطرات‌شان برای‌مان معماگونه جلوه می‌کند. حتا اگر این خاطرات، ساده و سرراست و بدونِ هیچ کنش و واکنشِ دراماتیک باشند.
فرض بگیرید شما با دوستی قدیمی برخورد می‌کنید که پانزده سال است او را ندیده‌اید. او اگر خاطرات‌اش را به صورتِ قطره‌چکانی و ذره‌ذره برای‌تان تعریف کند -ولو اگر هیچ اتفاق خاصی در طول این پانزده سال برای‌اش نیافتاده باشد- باز هم شما از آخرِ ماجرای او ناآگاه‌اید. و به این ترتیب، ساده‌ترین اتفاقات، رنگ‌مایه‌ی معما به خود می‌گیرند.
درست چنین شیوه‌ای در پرداختِ داستانِ «بازگشت در چهارشنبه‌ی آخر سال» در پیش گرفته شده و نویسنده، با افزودنِ ته‌رنگِ جنایی-روان‌شناسانه به قصه‌اش، معمای خود را کشش‌دارتر کرده است.
اما این قتل/خودکشی، چه‌گونه اتفاق افتاده؟
همین سوآل است که ما را تا پایانِ قصه می‌کشد و مخاطب می‌نشیند تا ببیند «بالاخره آخرش چه می‌شود؟». در چنین متن‌هایی که همه منتظرِ آخرِ قصه‌اند، بی‌تردید، تنه‌ی قصه کسالت‌آور و خسته‌کننده خواهد شد. اتفاقی که با خواندنِ متنِ نمایش‌نامه، برای هر خواننده‌ای، خواهد افتاد.
متنِ قصه –فارغ از نوعِ کارگردانی‌اش- متنی ملالت‌آور است. درگیری‌هایی میانِ خواهران است که مدام دارند با دیالوگ‌های‌شان، بخشی از خاطراتِ مشترکِ خود را مرور می‌کنند و به صورتِ قطره‌چکانی، اطلاعاتی از گذشته‌شان به ما می‌دهند.
این متن که استعداد عجیبی داشت تا یک متنِ روان‌شناسانه‌ی خوب از آب دربیآید، به صورتی نوشته شده که همه‌ی جذابیت‌اش، در پنج دقیقه‌ی آخر آن است. یعنی جایی که ما شاهدِ حضورِ آرمین و دیالوگ‌های شعارگونه‌اش هستیم. جایی که همه درمی‌یابیم، دخترانِ خانواده، چون آرمین را دوست دارند، از همسرش متنفرند.
سوآلی که برای مخاطب پیش می‌آید این است: «هدف از نوشتنِ نمایش‌نامه چه بوده؟» این متن، چه دردی از دردهای اجتماعِ ما را مورد کنکاش قرار داده و اساسن، فلسفه‌ی نهفته در بطن‌اش، چیست؟ چرا ما باید خاطراتِ کش‌دارِ چند خواهرِ ناهم‌گون را تا آخر بشنویم؟ چرا یکی از خواهران، استاد دانشگاه است؟ چرا یکی‌شان دیوانه است؟ چرا یکی‌شان مذهبی ست؟ چرا یکی‌شان دانشجو ست؟ واقعن چرا؟ اگر این‌ها همه خانه‌دار بودند، چه تفاوتی در اصلِ داستان می‌کرد؟ اگر به فرض دوتای این‌ها دوقلو بودند، چه صدمه‌ای به خطِ داستان می‌خورد؟
این‌جا ست که دوباره همان دو سوآل معروفِ خودم را باید از خویش بپرسم: «این متن چرا نوشته شده؟» و «این متن چرا به این صورت نوشته شده؟» متن برای این سوآلات، برخی پاسخ‌ها را دارد:
به عنوانِ نمونه، مقوله‌ی «آرامش از مسیر اعتراف» یکی از شاخص‌های مثبتِ متن است. سه خواهری که هر کدام نقشی غیرمستقیم در مرگِ یکی از خواهرانِ خویش دارند، پانزده سال است با عذابِ وجدان زنده‌گی می‌کنند. و نسیم [زنِ آرمین] است که با حضورش، سبب می‌شود آن‌ها گذشته‌ی خود را دوباره مرور کرده و با اعترافِ به خطاهای‌شان، آرامشِ وجدان بگیرند.
این یکی از بهترین کاربردهای رفتارشناسی نزدِ انسان‌ها ست: اعترافِ به گناه برای رسیدن به آرامش. همان کارکردی که توبه، در دین دارد. اما کوچک‌ترین دخترِ خانواده که در هنگامِ مرگِ خواهر بزرگ‌ترش، تنها پنج سال داشته چه گناهی دارد تا اعتراف کند؟… او نیز رابطه‌ی عاشقانه‌ی خود با یکی از هم‌کلاسی‌های‌اش را نزدِ خواهرانِ خویش اعتراف می‌کند. چرا که می‌اندیشد پنهان کردنِ این رابطه، در یک خانواده صحیح نیست.
نویسنده به درستی و البته با دقت‌نظر، توانسته آلترناتیوی برای «گناه» یا «خطا» پیش‌نهاد دهد: «صداقت». و به درستی اشاره دارد که برای رسیدن به آرامش، باید صادق بود. هم‌چنان که دخترِ کوچکِ خانواده -علی‌رغمِ آن که می‌ترسد مبادا خواهران‌اش او را از رابطه‌ی عاشقانه‌اش منع کنند- صادقانه شرایط را توضیح می‌دهد و اتفاقن سخت‌گیرترین خواهر، با شنیدنِ واقعیت، تسلیمِ صداقت شده و رضایت خود را از این رابطه که می‌خواهد منتهی به ازدواج شود، اعلام می‌کند. متن، در این زمینه خوب پیش می‌رود.
«بازگشت در چهارشنبه‌ی آخر سال» با نقب زدن به درونِ روابطِ یک خانواده، سخن از «آرامش» می‌گوید. و البته این واقعیت را در برابرِ ما می‌گذارد که همه‌ی ما –کم یا زیاد- خطاکاریم. اما به جای آن که خطاهای خود را با توسل به تعصب، افسرده‌گی، اعتیاد یا دیگر چیزها سرپوش بگذاریم، بهترین راه آن است که اعتراف کنیم. اعترافی که منجر به ایمان و ایمانی که منتهی به آرامشِ وجدان می‌شود.
اما جدای از این، «بازگشت در چهارشنبه‌ی آخر سال»، دارای اشتباهاتِ فاحشِ فرهنگی ست. در ایران باستان، چهارشنبه‌سوری فلسفه‌ای در نبردِ تاریکی و روشنایی داشت. برافروختنِ آتش، نشانه‌ای پالوده‌گی و مبارزه با نیروهای اهریمنی بود. اما در متنِ نمایش، این روز، روزِ بازگشتِ مرده‌گان به زمین و روزِ بزرگ‌داشتِ روحِ درگذشته‌گان معرفی می‌شود. امری که به کل اشتباه است.
تقریبن، هر آن چه در متن، پیرامونِ چهارشنبه‌سوری گفته شد، نادرست بوده و هیچ ارتباطی با فلسفه‌ی جشنِ چهارشنبه‌ی آخر سال ندارد. جشنی که رئوفِ دشتی آن را با چهارشنبه‌سوری اشتباه گرفته، جشنِ «فروردگان» است. در جشنِ فروردگان است که ارواحِ درگذشته به دنیای زیرین و به خانه و کاشانه‌های خود باز می‌گردند.
برای بهتر دانستنِ فلسفه‌ی جشن‌های ایرانی، می‌توان به کتاب «آثار الباقیه»ی ابوریحانِ بیرونی مراجعه کرد. یا کتابِ «جشن‌ها و گاه‌انبارهای ایرانی» اثر هاشم رضی را خواند. من نمونه‌ای از کتاب اساتیر و فرهنگِ ایران [صفحه‌ی ۵۷۴] را برای آگاهی‌ی بیش‌تر خواننده‌گان می‌آورم:
«جشن فروردگان یا جشن همسپثمیدیه، مربوط به فَروَشی‌ها از آخرین گاه‌انبار شروع می‌شد… در این ایام سال، فَروَهَرها به زمین فرود می‌آیند و به خانه‌های سابق خویش می‌روند. پس مردم باید برای پیشواز آنان خانه را پاکیزه کنند، برای هدایت آنان آتش بیافروزند و در این روزها، بوی‌های خوش در آتش نهند و روان‌ها را ستایش کنند و اوستا بخوانند تا روان‌ها آسایش داشته باشند و با شادی و نشاط باشند و برکت ارزانی دارند. در این روزها، به هیچ کاری نباید دست زد، مگر انجام وظایف و کار نیک تا این‌که فَروَشی‌ها با رضایت خاطر به جای‌های خویش برگردند و خوبی بخواهند و در پایان جشن، روان‌ها را بدرود می‌گویند.»
جز این، افسانه‌ای که درباره‌ی ستاره‌ی ناهید [زهره] در اولِ نمایش و به صورتِ نریشن خوانده می‌شود نیز درست نیست؛ زهره، طبقِ افسانه‌ها، زنی بود متأهل که هاروت و ماروت را شیفته‌ی خود کرد. از آن‌جا که هاروت و ماروت فرشته‌گانِ خدا در هیئتِ انسانی بودند و اسمِ اعظمِ خدا را می‌دانستند، زهره شرط کرد تا اگر اسمِ اعظم را به او بگویند، خویش را در اختیارشان قرار دهد. هاروت و ماروت چنین کردند و به لعنتِ الاهی دچار آمدند. اما زهره با استفاده از نیرویی که در اسمِ اعظمِ خدا بود، تبدیل به ستاره‌ای شد و به آسمان رفت.
این افسانه در روایت‌های ایرانی نیز درباره‌ی دو فرشته به نام‌های «هئورتاته» و «مئورتاته» [همان خرداد و امرداد] گفته شده که می‌توان در کتاب‌های اساتیرِ ایران، نقلِ داستان‌اش را یافت. بر این مبنا، روایتِ رئوفِ دشتی از افسانه‌ی ستاره‌ی ناهید، به کل اشتباه است.

بازگشت از چهارشنبه آخر سال

بازگشت از چهارشنبه آخر سال

کارگردانی:
آن‌چه که متنِ رئوف را از یک نمایش‌نامه‌ی خطی و ساده، تبدیل به اثری تصویری و دارای بارِ معنایی کرده، هنرِ کارگردانی ست. آقای رضا حسینی، به درستی توانسته نقاطِ ضعفِ متن را، که کم هم نیست، تشخیص داده و از ساختاری مبتنی بر دیالوگ، به ساختاری متکی بر تصویر بدل کند.
آن‌چه در نگاهِ اول مهم به نظر می‌رسد، نشانه‌شناسی‌ی عناصرِ تشکیل دهنده‌ی فضا ست: خانه‌ای رنگ‌آمیزی شده با رنگ‌های سفید و سیاه. در سمتِ چپِ تصویر و تراز با کفِ صحنه، درختِ خشکیده‌ی گیلاس. در سوی دیگرش، به ارتفاعِ تقریبن دو متر بالاتر از زمین، پنجره‌ای تعبیه شده. میانِ این درخت و آن پنجره، میزی بزرگ و چهار صندلی به رنگِ سفید گذاشته شده و در متنهاالیهِ صحنه، درست در وسط، دری قدیمی به چشم می‌خورد.
این نشانه‌ها، به صورتِ هوشمندانه‌ای، قرینه اما متضاد انتخاب شده‌اند. هم‌چنان که سیاه با سفید در تضاد است، بالا و پایین و عقب و جلو نیز تضاد دارند. عناصرِ صحنه در تقابل و ستیز با یک‌دیگر قرار داده شده تا به مخاطب آگاهی دهد که این‌جا، قرار است ما پارادوکسی از شخصیت‌های ناهم‌ساز را ببینیم. گرچه همین تضادها هستند که سبب می‌شوند هارمونی و هم‌آهنگی‌ی یک خانواده، معنا پیدا کند.
تصویر، به زیبایی پیامِ تنوع و حتا تقابلِ اجزای یک خانواده را به ما می‌دهد و میزی که در وسطِ صحنه قرار گرفته، علاوه بر آن که میزِ محاکمه‌ی شخصیت‌های داستان است، محلی برای تلاقی و ترکیبِ دیدگاه‌هایی ست که در بخشِ نخستِ نمایش، گویی هرگز با هم سرِ سازگاری ندارند.
استفاده‌ی درست از تمامِ ظرفیت‌های صحنه، ترکیبِ بسیار خوبِ نورِ بنفش برای نشان دادنِ بلاتکلیفی‌ی مخاطب و شخصیت‌ها میانِ خودکشی و قتل، حرکتِ به‌جای آدم‌های نمایش از سویی به سوی دیگر، همه و همه، می‌تواند کلاسِ درسِ خوبی برای تمرینِ کارگردانی‌ی هنرجویانی باشد که با این نمایش، حاصلِ تجربه‌ی آقای حسینی را به تماشا نشسته‌اند.
آقای حسینی، هنرمندی ست که به مکتبِ کلاسیسیزم علاقه دارد. این بر همه‌ی مخاطبان‌اش روشن است. او در چینشِ ساختارِ صحنه و آکساسوارِ نمایش، متنی مدرن را آگاهانه در چهارچوبی کلاسیک قرار داده تا واقعیتِ سنتی بودنِ خانواده را در فرهنگِ امروزِ ما، نشان دهد.
یکی از بهترین نمونه‌های کلاسیک‌وار بودنِ دکورِ صحنه، میزی ست که در وسطِ سن قرار دارد و درست کارکردِ سکوی مکعبی شکلِ تآترِ یونان را به خود گرفته. جایی که نقشِ اصلی‌ی نمایش‌های یونانی بر آن می‌ایستادند تا دیالوگ‌های خود را بگویند. درست مانندِ همان صحنه‌ای که دخترِ روان‌گسیخته‌ی نمایش [با بازی‌ی منیره آلاداغی] بر روی میز می‌رود تا دیالوگِ مهم‌اش را ایراد کند.
گرچه در پایانِ نمایش، من بالشخصه با این صحنه مشکل داشتم، اما بعد از آن که بیش‌تر به فلسفه‌ی بالا رفتنِ منیره روی میز فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که تصمیمِ آقای حسینی، درست و سنجیده و کاملن هوشمندانه، بر اساسِ یک سنتِ تآترِ یونانی اتخاذ شده است. اما به هر حال، هنوز اعتقاد دارم که می‌تواند این صحنه، روان‌تر و سیال‌تر بازی شود.
روندِ آرام و ریتمِ کُندِ نمایش در بخشِ اولِ اجرا، یکی دیگر از سیاست‌های درستِ اجرایی ست که آن هم در تضاد با ریتمِ تندِ پایانِ اجرا ست. به این ترتیب، آقای حسینی حتا در شیوه‌ی انتخابِ ریتمِ نمایش هم، عنصرِ تضاد و تقابل را رعایت کرده است.
به باورِ من، کارگردانی کردنِ متن‌هایی که ایستا ست، یکی از مشکل‌ترین کارها ست. اما آقای حسینی، به پشتوانه‌ی سال‌ها تجربه در امرِ کارگردانی، یکی از محکم‌ترین ساختارهای اجرایی را [ساختارِ کلاسیکِ اجرای متن را] در متنی مدرن، به‌خوبی ساخته و پرداخته ست.
یکی از جاهایی که کارگردان به زیبایی تضادِ درونی‌ی آدم‌ها را به نمایش گذاشته، جایی ست که اتفاقات، دوبار تکرار می‌شوند و هر بار، کنش‌ها و واکنش‌ها، متضادِ یک‌دیگرند. مثلن در صحنه‌ی سیلی زدنِ فرخنده‌ی طالبی به منیره آلاداغی که یک‌بار واکنش، سیلی است و یک‌بار در آغوش کشیدن.
گرچه باور دارم که فاصله‌گذاری در این صحنه، چندان خوب از آب درنیآمده و می‌بایست، فاصله‌ی زمانی‌ی بینِ دو واکنش، پررنگ‌تر باشد.
کارگردانی‌ی نمایش «بازگشت در چهارشنبه‌ی آخر سال» یک سر و گردن بالاتر از متن می‌ایستد و به معنای واقعی، متن را از حالتی کسالت‌آور و راکد و سخن‌محور، به اجرایی سرشار از ستیز و تضاد و تصویرمحور بدل می‌کند. به دیگر کلام، کارگردان، متن را کاملن دراماتیزه کرده و روحِ تآتر را در آن دمیده است.

بازگشت از چهارشنبه آخر سال

بازگشت از چهارشنبه آخر سال

بازی‌گری:
سخنی که باید در بخشِ «نمایش‌نامه» می‌گفتم، ترجیح دادم این‌جا بیآورم: «نمایش‌نامه، متنی ست نوشته‌ی یک مرد، درباره‌ی زنان». و این از جای‌جای دیالوگ‌ها مشخص است. رئوفِ دشتی، به خوبی از عهده‌ی دیالوگ‌های داستانی که تقریبن همه‌ی شخصیت‌های‌اش زن‌اند، برنیآمده. به همین دلیل است که بازی‌گران نیز، نتوانستند درست از عهده‌ی اجرای متن برآیند.
حدس من این است که خانم نوشین فاضلی‌راد در قامتِ دستیار کارگردان، با توجه به شناختِ عمیقی که از رفتارشناسی و ادبیات دارد، کمکِ بزرگی در زنانه‌تر کردنِ دیالوگ‌ها و آنیموسی کردنِ حرکاتِ شخصیت‌ها داشته است. رد پای حضور ایشان را می‌شد در نقطه به نقطه‌ی نمایش، مشاهده کرد.
منیره‌ی آلاداغی، در یکی دو صحنه، بسیار خوش درخشید. اصولن منیره بازی‌گری توانا ست که به شدت در هم‌سازی با شخصیت‌های برون‌گرا، خبره‌گی دارد. اما در مجموع، درخشش‌اش، یک‌دست و از اول و تا آخر نبود. جاهایی عالی و جاهایی بسیار بد بازی کرد.
پرستشِ سلطانی، خوب بود. بازی‌های در سکوتِ او خیلی خوب از آب درآمده بودند. حرکت‌های دست و میمیک‌اش را توانسته بود کنترل و در عین‌حال، معنادار کند. پیش‌تر از این بارها گفته بودم که از کلیشه شدنِ بازی‌اش می‌ترسم. اما این بار احساس کردم پرستش توانسته به ابعادِ دیگری از شخصیتِ بازی‌گرانه‌اش نیز دست یابد. هرچند که می‌دانم این تنها سی‌درصدِ توانایی‌ی او ست.
بازی‌ی فرخنده‌ی طالبی را به هیچ وجه نپسندیدم. با این که فرصتِ بازی برای فرخنده بسیار بود و به نوعی می‌شود گفت که نقشِ اول نمایش را می‌توانست داشته باشد، ولی عملن تبدیل به نقشی حاشیه‌ای شده بود. حرکت‌های اغراق شده، صداسازی‌ی بد و ایستِ عصاقورت‌داده‌اش، حس‌های مصنوعی و گیج زدن در انتخابِ ژستِ روانی‌اش، خیلی توی ذوق می‌زد.
فائزه‌ی علی‌آبادی، خوب بازی کرد چون خودش را بازی کرد. فائزه همین‌طوری است. یعنی اگر کسی خودش را بشناسد، می‌داند که دختری ست احساساتی، برون‌گرا، شاد و سرزنده که به هر هنری، واکنش‌های عاطفی‌ی شدیدی نشان می‌دهد. نقشِ او هم همین نیازها را داشت. و خب، به خوبی هم از عهده‌اش برآمد.
حامد یزدی اگر سعی نمی‌کرد که صدای‌اش را به رخ بکشد، شاید بازی‌ی خوبی را از کار درمی‌آورد. ولی متأسفانه، بزرگ‌ترین حُسنِ او، تبدیل به بدترین عیب‌اش شد. آن‌قدر روی تُنالیته‌ی صدای مردانه‌اش متمرکز شده بود که به کل از بازی، یادش رفت. در مجموع، من از بازی‌ی حامد خوش‌ام نیآمد ولی صدای‌اش را بی‌نهایت پسندیدم.
شاید بهترین بازی‌گرِ این نمایش حاتمه شکوهی‌زاده باشد. نقشِ دختری عاطفی، جوان، مهربان، خون‌گرم و عاشق‌پیشه را آن قدر خوب بازی کرد که مخاطب می‌اندیشید انگار دیالوگ‌های‌اش را فی‌البداهه می‌گوید. یکی از بهترین و روان‌ترین بازی‌هایی بود که در این مدت دیده بودم و این البته جای تبریک دارد. گرچه اما، مشخص بود که هیچ تکنیکی از بازی‌گری را بلد نیست و اساسن غریزی بازی می‌کند. حاتمه اگر مطالعه کند و تکنیک‌های بازی‌گری را بیآموزد، بی‌شک آینده‌ی درخشانی خواهد داشت.

بازگشت از چهارشنبه آخر سال

بازگشت از چهارشنبه آخر سال

طراحی‌ی لباس:
من نمایش‌هایی را که فائزه‌ی علی‌آبادی در آن طراح لباس است، از روی لباسِ خودش می‌شناسم. فائزه برای خودش بهترین لباس‌ها را انتخاب می‌کند ولی برای دیگر نقش‌ها، انگار از سمساری خرید کرده. مثلن آن دست‌دوزی‌ی کج و معوجِ روی مانتوی فرخنده یا جورابِ سرانگشتی‌ی مشکی‌ی پرستشِ سلطانی با کفشِ جلوباز، بدترین انتخاب‌هایی بود که می‌شود یک طراحِ لباس داشته باشد. فائزه در زمانِ طراحی‌ی لباس، انگار فقط به خودش فکر می‌کند! و این خیلی بد است.

موسیقی:
من موسیقی‌دان نیستم و اصولن از موسیقی سررشته‌ای ندارم. به همین دلیل همیشه سلیقه‌ای در بابِ موسیقی نظر می‌دهم. به نظرم موسیقی اذیت نمی‌کرد. فقط بعضی جاها خیلی اغراق شده و شارپ به گوش می‌رسید. مخصوصن جاهایی که می‌خواست روی تصویر، تأکیدی بگذارد. معتقدم آقای حسن خرسند، در کنارِ این کار، چند سفارش دیگر را هم می‌خواسته به سرانجام برساند. چون با توجه به توانایی‌ها و تجربه‌ی آقای خرسند، توقع‌ام از ایشان خیلی بیش‌تر از این‌ها ست.

طراحی‌ی نور:
نور، خوب بود. مخصوصن انتخابِ رنگِ نور در صحنه‌ی شکوفه دادنِ درختِ گیلاس یا در زمانِ تأکید بر پنجره. در مجموع، نور اگرچه حضورِ عجیب و غریبی نداشت ولی همین که عجیب و غریب نبود، یعنی خوب بود.

طراحی دکور:
دکور، هوشمندانه انتخاب شده بود. فقط به نظرم باید تخته‌ای که روی میز گذاشته شده بود، یک‌بار تراز می‌شد. چوب، کج بود و تاب داشت. همین هم باعث می‌شد که میز لق بزند. بقیه‌ی اجزای دکور مثلِ در، پنجره و صندلی‌ها، همه اجرای قابل قبول و در راستای اندیشه‌ی کارگردان داشتند.

سخن پایانی:
هم‌چنان که گفتم، کارگردانی‌ی این اثر برای من، کلاسِ درسی به معنای واقعی شد. بسیار چیزها از آن آموختم و برای‌ام خیلی جالب بود که چه‌طور کارگردانی با استفاده از اصولِ نشانه‌شناسانه‌ی تآترِ کلاسیک، توانسته این همه به‌روز، متنی را تصویر کند. مطمئن هستم اگر بسیاری از محدودیت‌ها و معذوریت‌های مرسومِ تآترِ خراسان –مانندِ مشکلاتِ اقتصادی- نبود، این اثر می‌توانست در گستره‌ی بزرگ‌تری مطرح گردد. چرا که اندیشه‌ی کارگردان در پشتِ تصاویر، کاملن حکایت از عمقِ دیدگاه‌های او داشت. و این اندیشه را دیگر نمی‌توان با چیزی جز مطالعه، آگاهی و تجربه به دست آورد که آقای حسینی، از آن برخوردار است.
به تمامِ دست‌اندرکارانِ این نمایش، و البته به سرکار خانم نوشین فاضلی‌راد در قامتِ دستیار کارگردان، خسته‌نباشیدی بزرگ می‌گویم.

آرش خیرآبادی؛ منتقد و نمایش نامه نویس

3+
دیدگاه کاربران

نظر آری - توهین نه

کل نظرات :1

  • رئوف دشتی

    تاریخ : ۲۷ - آبان - ۱۳۹۵

    با تشکر از خیرآبادی عزیز بابت نقدی که بر این نمایش نوشت .
    خسته نباشی برادر
    در ابتدا باید در مورد جشن چهارشنبه سوری بگویم که به استناد کتاب گاه‌شماری و جشن‌های ایران باستان جشن فرودگان بعد از اسلام به علت شومی چهارشنبه نزد اعراب تبدیل به چهارشنبه سوری شد و چنین نام گرفت .
    در مورد افسانه ی صور فلکی داستانی که نقل شد به استناد دیالوگهای نمایشنامه مربوط به خوشه پروین می باشد و در کتاب اساطیر یونانی و صور فلکی ( مولف نیلوفر قشنگ ساز)چنین آمده که سنبله دوشبزه ای بود که بعد از ارتکاب گناه نخستین به آسمان ها رفت و در میان ستاره گان بکر و دست نخورده باقی ماند .
    اما در باره ی سوال ها و چراهایی که پرسیدید واقعا جوابی برایشان ندارم که چرا خواهر ها دوقلو نبودند و چرا نمایشنامه را نوشتی و یا چرا آن یکی دکتر است و آن یکی معلم است … که به گمانم جواب همه ی این سوال ها در نمایشنامه هست و این چرا و چگونه ها به غیر از چاق تر کردن نوشتار حاصلی ندارد . گرچه جایی پاسخ را خودتان داده اید : صداقت …
    دردی چامعه ی من همین است . نداشتن صداقت با خود و با گذشته ی خود . قبول آنچه کرده ایم و آنچه هستیم .
    مابقی آنچه خواندم آنقدر از تصورات ذهنی من دور است که حرفی برای گفتن ندارم . حتی تئاتر هم نقطه ی اشتراک ما نیست از وسعت این تفاوت و این سلیقه نیست . یک جای کار می لنگد که تمام آنچه مهر تایید می کوبی از من دور است و آنچه بر آن خرده می گیری مورد پسند من .
    خسته نباشید می گویم به شما بابت دیدن این نمایش .
    اما در آخر می خواهم که صداقت بخرج دهی و بگویی که حدستان مبنی بر زنانه تر کردن دیالوگ ها توسط سرکار خانم فاصلی راد از کجا آمده است ؟ شاید صداقت شما کلاس درسی باشد برای من .

    0


    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه