برگزیده

تاریخ انتشار : ۱۳۹۵/۰۹/۲۴ - ۱۳:۳۴

بر سنگِ مزارش نوشت، سرنوشت …

به بهانه ۲۴ آذر، سالروز درگذشت استاد اسماعیل اسدی نژاد مشهدتئاتر- محمد اسدی نژاد:  نامش « اسماعیل»، نام خانوادگی اَش « اسدی نژاد». متولدِّ ۱۳۰۳ وَ در گذشته ی ۱۳۸۴ خورشیدی. مردی که بهتر است بگویم، تنهایمان گذاشت … اما بقول حضرت مولانا : خوشتر آن است که سِرّ دلبران *  گفته آید در حدیث […]

بر سنگِ مزارش نوشت، سرنوشت …

به بهانه ۲۴ آذر، سالروز درگذشت استاد اسماعیل اسدی نژاد


مشهدتئاتر- محمد اسدی نژاد:  نامش « اسماعیل»، نام خانوادگی اَش « اسدی نژاد». متولدِّ ۱۳۰۳ وَ در گذشته ی ۱۳۸۴ خورشیدی.
مردی که بهتر است بگویم، تنهایمان گذاشت …

اما بقول حضرت مولانا :

خوشتر آن است که سِرّ دلبران *  گفته آید در حدیث دیگران


اُستاد محمّدِ شاهرودی:
من او را بسیار دوست میداشتم و بارها با نوای سازش اشک ریختم. باهم سفرهای زیادی رفتیم ، اصفهان ،آبادان ،تهران و … . هرجا رفتیم با هم رفتیم و هرجا بودیم  با هم بودیم، مانند او دوستی نداشتم و مانند او کسی را دوست نداشتم. در روزگار دور، شاید سالهای ۲۶ یا ۲۷ بود که با هم برای یک نمایش به سفر می رفتیم در سرمای جانسوزی که بود وقتی دیدم از سرما بخود میلرزد، طاقت نیاوردم و کتم را به او دادم که بپوشد، او را مانند جان، دوست داشتم . سالها گذشت و ….

او عاشقی بود که عشقش را با نت ها بیان میکرد ، یا با قلم موهای نقش آفرینش، با مجسمه ها یا صورتکهایش و حتی گاه با شوقی که در دکورهای تاریخی اش به مایه میگذاشت ، نمیدانم …
شاید هم در نقش آفرینی هایش که از خود بیخود میشد و با بداهه های طنز آمیزش لحظات ناب و لبخند های شیرین پیشکش تماشاچی میکرد… هی هی هی بداهه هایش مانند نداشت چون از جانش بر می آمد و از جنس دل بود وُ دلنشین..

حال او رفته وَ من مانده … اسماعیل اسدی نژاد عزیزم روحت شاد

احمـد مینـایـی:
  سالهای دور، آن روزهـا که دوران دبستان را طی می کردم عصر جمعه ای به اتفاق پدرم برای نخستین بار به تئاتر گلشن رفتم. برنامه های متنوع آنجا برایم تازگی داشت و در میان همه آن برنامه از چهرۀ مردی که ویالن می نواخت خوشم آمد، شبیه پدرم بود.
صدای ویالنش از قلب یک آشنا برمی خواست، مردی که در زیر وُ بم نت های سرگردان موسیقی آینده روشنی را جستجو می کرد. بعدهـا موجب شد از پدرم خواهش کنم که بیشتر مرا به آنجا ببرد تا او را بیشتر ببینم و او « اسماعیل اسدی نژاد» بود …
وَ تکرار این دیدارهـا پل ارتباطی من با هنر شد. هر بار که صدای سازش را می شنیدم انعکاس ناله دنیای اشک ریختن ها را حس میکردم. گمانم این بود که دل به نغمه ی ساز داده و در درون، رنج را مز مزه میکند، اگرچه به شادی دیگران همت گمارده بود.

به نغمه ی سازش دل سپردم و برایش آرزوی فردایی درخشان داشتم . در بازی روزگار این همدردی دلنشین با نوای سازش مرا نیز بسوی هنر سوق داد ، تنها چیزی که از گذشته های دور بیاد دارم اندیشیدن به هنر در من با او آغازشد، و هیچ نمی خواهم بدانم  دنیای پر از ناله سازش به کجا رسید!
چرا که می دانم آتش ناکامی در بن بست زیستن به روزگار آنکه جز دلی پاک ندارد، چه می آورد بقول حافظ :

آسمان کشتی ارباب هنر میشکند * تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم

اینک تنها میتوانم بر مزارش دسته ای گل بگذارم وبگویم :

گل روزگار گذشته! تو در قاموس زندگی هنریِ خود عشق به خیلی ها بخشیدی، حدیث وسعت روح تو سراپا افتخار است؛ سر تعظیم فرود می آورم برحماسه های پرشکوه ات.

بزرگواری که هنوز در باورِ خیلی هاست، او خاموش نشدنی ست که زنده دار هنر بود، ایمان دارم به زحمت های پُربارش، که بر سنگ مزارش نوشت، سرنوشت…! ( خدایش رحمت کند )

شهـابِ ملت خـواه: هوالحق…
یاد و خاطره ی مرحوم مغفور ، اسماعیل اسدی نژاد ؛ نوازنده ی چیره دست، نقاش ، مجسمه ساز، طراح ودکوراتور صحنه، باریگر توانای نمایش های سنتی و یار همراه مرحوم ماشاالله وحیدی، همواره گرامی باد .

پیرزنده دلی که تا آخرین دم حیات صحنه ی هنر را ترک نکرد…

نمی دانم چه بر سر یادگارِ سالهای آخر او آمد؟ مجسمه ی غول پیکری که با هنر پاپیه ماشه برای نمایش « جوجی خان» ساخته بود و سالها درب ورودی تالارِ نمایش سیدجمال درخیابان نخریسی خودنمایی می کرد …
روحش شاد و بهشت جایگاهش باد.

حسـنِ اکلیـلی:
غیر از هنر که تاج سر آفرینش است / دوران هیچ منزلتی پایدار نیست

در نوجوانی مدتی به تئاتر اصفهان، با سفارش یکی از هنرمندان که هم اکنون در خارج به سر میبرد، رفتم.   در آنجا افتخار اینکه از نزدیک هنرمندان بزرگی را ببینم و از محضرشان فیض ببرم را پیدا کردم. کسانی چون: استاد ناصر فرهمند، ماشالله وحیدی، نامجو، ولدبیگی و … وَ اسماعیل اسدی نژاد  …

« استاد اسماعیل  اسدی نژاد»، انسانی با اخلاق، هنرمند پُر توان و انرژی بود.  ارادت من از آن زمان نسبت به آن مقام بود تا همین سالهای آخر که بیشتر ایشان را با مرحوم امیر نیلفروشان می دیدم. بیش از چهل سال است که او را میشناسم. مردی خوش رو، خوش گو، خوش لحن، وَ خوش مرام.  سادگی از سر رویش میبارید.
تابلو های نقاشی های او چه مذهبی و چه حماسی بی نظیر بود.  همیشه از معاشرت  با ایشان لذت میبردم. … . چرا که او هنرمندی از نوع  خاص وَ استثنایی بود، گویی چند هنرمند در یک کالبد جا گرفته است .

خدایش بیامرزاد … روحش شاد

اصغـرِ لشگـری: هر هفته بسراغش می روم، هـر آدینه. او چون بیداریَ ش در آرامش، میتن وَ باوقار؛ پاسخگویِ سلامم می شود.
« هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق » یا  « مرده آنست که نامش به نیکویی نبرند»
زنده یاد استاد « اسماعیل اسدی نژاد» کوچک مردی بزرگ بود که یاد و خاطراتش مرا نیز زنده می کند. روحش شاد.

جـوادِ اشکـذری: استاد اسماعیل اسدی نژاد را برای اولین بار در سال ۱۳۸۰ شناختم. آشنایی من با او، ایده اولیه نمایش «مرد کاغذی» را در ذهنم ایجاد کرد. او نقش پیرمردی را بازی کرد که صورت بسیار معصوم و دوست داشتنی داشت. نابینا بود ولی خیلی خوب ساز می زد. تمرین ما با حضور او برای من و دیگر بازیگران آن نمایش بسیار لذت بخش بود. بعد از چند هفته تمرین متوجه شدم با او در کوچه ای در بلوار کوثر همسایه هستیم. از آنجا به بعد همکاری من با استاد اسماعیل رنگ بیشتری به خود گرفت و رفاقتم با او رونق یافت. هنوز صدای ساز دلنوازش در زمان جشنواره پانزدهم تئاتر استانی یادم هست که وقتی در فضای مجتمع فرهنگی هنری شهید هاشمی نژاد طنین انداز شد، اشک همه تماشاگران را سرازیر کرد. او به تنهایی یکی از عوامل موثر قوت اثرمان گشت. او را همیشه با مهربانی اش می شناسم و هنوز او را در حوالی کوچه بی سر و سامان کوثر می بینم… یادش گرامی باد و نامش ماندگار.

عبـاس جـانفدا:  مهربان بود ولی کم‌حرف. بشاش بود ولی بیصدا. از فیلم نوای عاشقانه میشناختمش، نه قبل‌تر از آن در آثار گروه کارگر دیده بودمِ ش که ویلن مینواخت. از شوخ‌طبعی‌اش زیاد میگفتند اما برایم باورپذیر نبود آن پیرمردِ ساکت وَ منزوی شوخی هم بلد باشد، تا آن روز که شنیدم و باورم شد.

نمایش خیابانی خالی‌فروش براساس موسیقی بود، در حیاط هاشمی‌نژاد نگران نوازنده‌مان بودیم که دیرکرده بود،آنروزها موبایل مثل امروز فراگیر نبود، راه میرفتیم و بد و بیراه میگفتیم به هنرمندان غیرمتعهد و بی ‌مسئولیت و بی ‌معرفت که همه جوره بهشان لطف میکنی و دست آخر نمکدان می شکنند – که این روزها در اطرافم فراوانند-  ناگهان یک نفر گفت عمو اسماعیل که هست ….
برای بازبینی و موسیقی نمایش عارف‌نژاد نازنین آمده بود. گفتم عمرا اگر قبول کند که برای ما بزند. گفت مگه با عارف رفیق نیستی؟ از او خواهش کن. خدا حفظ کند علی رجایی را که این جرقه را او زد. به عارف که گفتم دستم را گرفت و کشان برد. دست عمو اسماعیل را کشید و در دستم گذاشت و بی‌مقدمه گفت: اسماعیل جان عزیزی، کار این عزیز رو لنگ نذار و اون روز به لطف عمو اسماعیل ما لنگ نماندیم و بازبینی دادیم.

همین خوش و بش کوتاه برای انتقال نمایش و فضای موسیقایی‌اش یک خاطره‌ی پرخنده شد برای همه‌مان.عمواسماعیل گفت،نواخت و خندید و خنداند.روحش شاد

اشکـانِ ضیـایی: اولین باری که او را ملاقات کردم، زمانی بود که در اجرایی نمایشی در کنار ماشاالله وحیدی و آن مرحوم نقشی را بازی کردم، آنزمان سوم راهنمایی بودم؛ سال ۱۳۷۰…

بعدها در سال ۱۳۷۵ فیلمی ساخته شد، که در آن فیلم، دوباره افتخار این را پیدا کردم که در کنارش نقشی را ایفا کنم. او نقش پدر را به عهده داشت و من نقش پسر.

همین فرصت باعث شد تا با او بیشتر آشنا شوم. در همان زمان در حال نگارش فیلمنامه ای بودم و قصد داشتم فیلمی را جلوی دوربین ببرم. زمانی که با او  بیشتر آشنا شدم شخصیت قصه فیلم را با توجه به ویژگیهای هنری و شخصیتی ایشان پردازش کردم. « نوای عاشقانه» تنها یک بازیگر داشت. و او خوب از پس ایفای آن نقش برآمد. زمستان ۷۵ بود که در شبهای ماه رمضان فیلمبردای می کردیم. شبهای بسیار سردی بود. مخصوصا اینکه صحنه ای را در قبرستان داشتیم که صبح زود باید فیلمبرداری می شد. و واقعا سرما، برای سن و سال آن مرحوم بسیار سخت بود. ولی در کمال صبوری ما را همراهی کرد و نوای عاشقانه فیلمی شد که افتخارات زیادی را برای عوامل خود به همراه داشت. در همان زمان در پنج سینما، در پنج شهر کانادا به نمایش درآمد. و همه اینها حاصل نمی شد مگر با هنرمندی « اسماعیل اسدی نژاد» …
روانش شاد.

*** *** ***

من باور دارم، این پیشینیان گرانسنگ مُهر مِهر خویش را بر دفترِ هنرِ خراسان بخصوص میهنِ شان به عموم برنهادند، بی آنکه طالب نام وُ نشان وُ نانی باشند.
روحشان در اعلای علیین شاد وَ پُرآرامش باد …


برچسب ها : ,
دسته بندی : تازه ترین ها , گزارش
دیدگاه کاربران کل نظرات :1
ارسال دیدگاه

تبلیغات