برگزیده

تاریخ انتشار : ۱۳۹۵/۰۶/۲۹ - ۲۰:۴۵

بخش اول؛ آسیب‌شناسی‌ی غریزه‌ی شهرت‌طلبی در تآتر کارگاهی

مشهدتئاتر (تحریریه)- به باورِ ررفتارشناسان، گرایش به سمتِ هنر بر سه پایه‌ی غریزی استوار است: غریزه‌ی شهرت‌جویی، قدرت‌جویی و جُفت‌جویی.   در طولِ مدتی که مشغول به تدریسِ تآتر هستم، با یک موضوعِ کلی و همیشه‌گی بسیار مواجه گشته‌ام: «بسیاری از علاقه‌مندانِ تآتر، ترجیح می‌دهند کارِشان را با اجرای در صحنه شروع کنند به جای آن […]

بخش اول؛ آسیب‌شناسی‌ی غریزه‌ی شهرت‌طلبی در تآتر کارگاهی

مشهدتئاتر (تحریریه)- به باورِ ررفتارشناسان، گرایش به سمتِ هنر بر سه پایه‌ی غریزی استوار است: غریزه‌ی شهرت‌جویی، قدرت‌جویی و جُفت‌جویی.

 

در طولِ مدتی که مشغول به تدریسِ تآتر هستم، با یک موضوعِ کلی و همیشه‌گی بسیار مواجه گشته‌ام: «بسیاری از علاقه‌مندانِ تآتر، ترجیح می‌دهند کارِشان را با اجرای در صحنه شروع کنند به جای آن که بخواهند اول، تآترِ نظری [تئوری] را بیآموزند.»
و در این مدت، تقریبن اکثرِ کسانی که تآتر را به صورتِ تجربی آغاز کرده‌اند، بعد از حداکثر یک‌سال، تآتر را کنار گذاشته یا تآتر آن‌ها را کنار گذاشته است. چرا این اتفاق می‌افتد؟ چرا علاقه‌مندان به تآتر، اغلب بعد از ورود به صحنه‌ی اجرا، از فضای هنرهای نمایشی بیرون می‌روند و بیش‌ترشان هرگز به دنیای تآتر باز نمی‌گردند؟
این یادداشت، تلاشی برای جست‌وجو در آسیب‌شناسی‌ی تآترِ تجربی ست:

تآتر و تأثیر از کهن الگوی رفتارِ انسانی:
به باورِ ررفتارشناسان، گرایش به سمتِ هنر بر سه پایه‌ی غریزی استوار است: غریزه‌ی شهرت‌جویی، قدرت‌جویی و جُفت‌جویی. در تمامِ حیواناتِ روی زمین که از دو جنسِ مخالفِ هم تشکیل می‌شوند، این اصل، پابرجا ست. همان اندازه که تاووسِ نر برای جلبِ توجهِ تاووسِ ماده، متکی به باز کردنِ پرهای بلندِ دم خویش است، همان اندازه که گوزنِ نر برای به دست آوردنِ گوزنِ ماده، با هم‌جنس‌های خودش مبارزه می‌کند، همان اندازه که گونه‌ای از ماهی «پوفر فیش» (puffer fish) برای جذبِ نوعِ ماده‌ی خود به روشِ یک نقاشِ حرفه‌ای، در کفِ اقیانوس طرح‌های اعجاب‌انگیزِ هندسی می‌زند، انسان نیز برای ایجادِ تمایز [شهرت] جلبِ نظرِ جُفتِ مخالف [جفت‌جویی] و حفظِ موقعیتِ برترِ خود نسبت به دیگر هم‌نوعان‌اش [قدرت] هنر را دست‌مایه‌ی کارِ خود قرار می‌دهد.
شکنر، این غرایز را به چهار دسته تقسیم می‌کند. او با بررسی‌ی نوعی از رفتارِ آگاهانه که «اجرا» نام گذاشته، به الگویی کهن از رفتارِ آیینی اشاره دارد که شامل: «خودنمایی»، «جنگ و گریز»، «قلمروخواهی» و «جفت‌جویی» می‌شود.(۱) اما از آن‌جا که دو غریزه‌ی «قلمروخواهی» و «جنگ و گریز» هر دو، ذیلِ قدرت‌جویی قرار می‌گیرند، من ترجیح می‌دهم این‌دو را ذیلِ یک عنوان بیآورم.
از آن‌جا که گرایشِ ما به سمتِ تآتر، خود، تابعی از گرایشِ ما به سمتِ هنر است، باید گفت پس هر علاقه‌مندی به هنر/تآتر، تنها برپایه‌ی سه غریزه‌اش به سمتِ آن کشیده می‌شود: شهرت‌جویی، قدرت‌جویی و جفت‌جویی. و این غرایز، در نهانی‌ترین و ناخودآگاه‌ترین پستوهای ضمیرِ ما نهادینه است.
انسان، به عنوان یکی از گونه‌های حیوانی، بالطبع، چون دیگر حیوانات، از نوعی الگوی کهنِ رفتاری-آیینی تبعیت می‌کند که در مجموع، حاصل‌جمعِ هر سه گرایشِ او ست. اما برخی از این گرایش‌ها، متناسبِ با فرد، قدرت و ضعف دارد. مثلن در کسی ممکن است گرایش به سمتِ تآتر، بیش‌تر بنیادِ قدرت‌طلبی داشته باشد و در برخی، بیش‌تر شهرت‌طلبی. اما هر چه هست، این هر سه، به اندازه‌ای کم یا زیاد، در گرایشِ او به سمتِ هنرِ تآتر، مؤثرند.
بدین ترتیب، هر هنرجوی تازه‌کارِ تآتر، می‌بایست پیش از آغازِ به تجربه‌ی تآتر، بداند که برای چه و برمبنای چه اصلِ رفتارشناسانه‌ای، به سمتِ این هنر کشیده شده است. از این‌جا ست که تازه، فعالیتِ مربی‌یان و آموزگارانِ تآتر آغاز می‌شود.
سوآل این بود: «چرا هنرجویانی که تآتر را به صورتِ تجربی آغاز می‌کنند، به زودی تآتر را کنار گذاشته یا تآتر آن‌ها را کنار می‌گذارد؟»
ما برای دست‌یابی به پاسخِ مناسب، هر سه گرایشِ اصلی‌ی یک انسان [به عنوانِ گونه‌ای از حیوان] را که سببِ تمایل‌اش به هنرِ تآتر می‌گردد، بررسی می‌کنیم. هر کدام از این گرایشات، تبعاتِ مثبت و منفی‌یی را برای یک هنرجو به بار می‌آورد که در نهایت، طولِ عمرِ نمایشگری‌اش را مشخص می‌کند.

***

تعریفِ تآتر تجربی در این نوشتار:
اول مفهومِ تآترِ تجربی را باید از تآترِ کارگاهی جدا کنم. به این معنا که منظورم در این نوشتار از تآترِ تجربی، مشخصن گونه‌ای از فعالیتِ تآتری است که در آن، هنرجو ابتدابه‌ساکن و بدونِ داشتنِ هیچ‌گونه زمینه‌ی ذهنی و آموزشی، واردِ صحنه‌ی تآتر شده و شروع به کار می‌کند. من این تآتر را تآترِ تجربی می‌گویم. ولی در عوض، تآتری را که بر مبنای آموزش بنا شده و در آن، هنرجو پله‌پله از سطوحِ پایین‌تر به سطوحِ بالاتر می‌رسد را، تآترِ کارگاهی می‌نامم.

***

آسیب‌شناسی بر مبنای گرایشِ شهرت‌جویی:
طبیعی ست که هر انسان برای به دست آوردنِ شهرت، تلاش کند. نه تنها طبیعی ست که حتا غریزی ست. به این ترتیب، بی‌شک یکی از گرایش‌های سه‌گانه و غریزی‌ی هر هنرجویی به سمتِ تآتر، «شهرت‌جویی» است. شهرت‌جویی، همان حسِ غریزی‌ی متمایز و شاخص بودن میانِ هم‌نوعان است. اما آیا تآترِ ما، به این گرایشِ غریزی، پاسخِ مناسب می‌دهد؟
به باورِ من یکی از نقاطِ آسیب‌زننده‌ی تآترِ ما، مبارزه با غریزه‌ی شهرت‌جویی‌ی هنرجویان است. بسیاری از ما این امر را بد و زشت می‌شماریم و مدام دوست داریم به دیگران بباورانیم که به هیچ روی دنبالِ شهرت نیستیم. در حالی که شهرت‌جویی نه تنها امرِ مذمومی نیست که اتفاقن بسیار خوب و مبارک است.
یکی از موتورهای سه‌گانه‌ی محرکِ هر کدام از ما برای کشیده شدن به سمتِ تآتر، شهرت‌طلبی ست. و این طبیعی ست که هر انسانی [مخصوصن اگر جوان باشد] برای به دست آوردنِ شهرت، واردِ گودِ تآتر شود. اما آیا تآترِ تجربی، غریزه‌ی شهرت‌جویی‌ی هنرجویانِ تازه‌کار را پاسخ می‌دهد؟… خیر!
هنرجوی تازه‌کاری که به امیدِ «دیده شدن» آمده است، ابتدا به کارهای خُرده‌ریز و پیشِ‌پا افتاده گماشته می‌شود. نقشِ سیاهی‌لشگر می‌گیرد، بازی‌ساز می‌شود و عملن به گونه‌ای با او رفتار می‌گردد که غریزه‌ی شهرت‌جویی‌اش سرکوب خواهد گشت. مکانیزمِ تحقیر در تآترِ خراسان، آن‌چنان فعال است که برخی از نمایش‌کارانِ ما، هرگز نمی‌توانند شخصیتِ مستقل و محکمی پیدا کنند و درست همین‌ها هستند که مدام در پی ساختنِ شرایطِ «مرید و مرادی» و «استاد و شاگردی»اند.
مکانیزمِ تحقیر و سرکوبِ غریزه‌ی شهرت‌جویی، چنان فضایی را درست کرده که برخی از نمایش‌کارانِ ما حتا جرأتِ آن را ندارند که خلافِ «استاد» و «مراد» خویش حرفی بزنند و با نظراتِ او مخالفت کنند. آن‌ها تمامِ هستی‌ی هنری‌ی خود را در گروِ هستی‌ی هنری‌ی «استاد» می‌دانند. این مکانیزمِ سرکوب‌گر، هنرجویان را چنان از اعتمادِ به نفس تهی می‌کند که به کل از نوآوری و ابتکار خالی می‌شوند. مدام می‌ترسند که مبادا آرای جدیدشان، باعثِ کدورتِ «مراد/استاد» گردد و هر آن چه انجام می‌دهند، مطابق با خواسته‌های او ست.
کارخانه‌یی که ما ساخته‌ایم، جز تولیدِ سیاهی‌لشگر، محصولی ندارد. آن هم سیاهی‌لشگرانی که افسرده و سرخورده، به رزومه‌های پوچ و خالی‌شان، افتخار می‌کنند.
نگاه کنید به دسته‌ی بزرگی از اهالی‌ی تآتر که با رزومه‌های کوچک‌شان چه‌گونه دل‌خوش و راضی‌اند و چه‌گونه به همان اندکی که توانسته‌اند در سایه‌ی استاد/مراد به دست آورند، فخر می‌فروشند و مباهات می‌کنند. این گروهِ بزرگ از بدنه‌ی تآترِ خراسان، از اول با شعارِ «در تآتر دنبالِ شهرت نباید بود» مواجه شده و ذهن و روح‌شان با این تفکر غلط، شکل گرفته است.
اتفاقن در تآتر باید دنبالِ شهرت بود. باید دیده شد. باید از دیگر هم‌نوعان، متمایز و ممتاز شد. باید تلاش کرد تا به اندازه‌ی توان و انرژی و سواد و آگاهی‌یی که داریم، درخشید. این اصلِ طبیعی و بُنیادِ غریزی و ماهیت و ذاتِ تآتر، به‌عنوان گونه‌ای از هنر است.

***

چه‌گونه مشهور شویم؟
پاسخی که تآترِ خراسان در اغلبِ موارد به این پرسش می‌دهد نیز اشتباه است. بسیاری از ما می‌اندیشیم برای مشهور شدن باید تن به هر کاری داد. اصولِ اخلاقی و باورهای آیینی‌ی خود را زیرِ پا گذاشت. از دیگران سوءاستفاده کرد، زیرآب زد، دروغ گفت، بدگویی کرد، تخریب و تحقیر کرد؛ در حالی که به هیچ وجه چنین نیست.
شهرت، محصولِ «تمایز» است. کسی که از دیگران متمایز شود، خودبه‌خود مشهور می‌شود. شهره به خوبی یا بدی شدن هم تابعِ چه‌گونه‌گی‌ی تمایزِ ما ست. به فرض آن قاتلِ زنجیره‌ای که در همه‌ی رسانه‌ها عکس و زنده‌گی‌نامه‌اش منتشر می‌شود نیز مشهور است، آن دانمشندی هم که به واسطه‌ی تحقیقاتِ علمی‌اش، دردی از دردهای بشر علاج می‌کند نیز مشهور است. هر دو از جامعه‌ی خود متمایز شده‌اند ولی یکی به شر، یکی به خیر.
در تآتر، سه راه برای به دست آوردنِ شهرت وجود دارد: «بیان»، «بدن» و «اندیشه»ی ممتاز و متمایزی داشته باشیم. که البته اندیشه‌ی شاخص و منحصر به فرد داشتن، محصولِ مطالعه و آگاهی و بالا رفتنِ سواد است.

***

نوعِ برخوردِ ما با کسی که متمایز شده، چیست؟
بسیاری از ما فرصتِ متمایز شدن را از هنرجویانِ خویش گرفته‌ایم. به تعبیرِ عامیانه‌اش «نمی‌گذاریم دیده شود». بسیاری از ما استعدادها را به پشتِ صحنه می‌فرستیم و تا حس می‌کنیم کسی ممکن است از بقیه شاخص‌تر گردد، جلوی راه‌اش سدّ می‌کشیم. به هر روشی که ممکن است، دیگران را تخریب می‌کنیم و حتا با توسل به انگ‌های اخلاقی، تلاش داریم تا حوزه‌ی قدرتِ خود را محفوظ بداریم؛ امری که ریچارد شکنر با عنوان «قلمروخواهی» از آن یاد می‌کند.
درست است که ما به عنوانِ یک گونه‌ی حیوانی، حق داریم طبیعتن «حفظِ قدرت» کنیم، ولی از چه راهی؟
من اگر می‌بینم که هنرجوی‌ام در آینده‌ی نزدیک بی‌تردید از من بهتر خواهد شد، به صورتِ غریزی به او حسادت خواهم کرد و طبیعتن تلاش خواهم نمود تا قلمروی خود را در برابرِ خطرِ تمایزِ او، حفظ کنم. این کاملن طبیعی ست. او هم تلاش خواهد کرد تا به صورتِ غریزی، خود را از بقیه متمایزتر و شاخص‌تر کند تا دیده شود. پس من برای حفظِ شهرت/قلمرو خود، دو راه دارم:
۱- یا او را تخریب و نابود کنم.
۲- یا قدرتِ خودم را بالاتر ببرم.
اغلبِ ما راهِ اول را انتخاب می‌کنیم. ما به جای آن که آگاهی، سواد، توانایی، جذابیت و قدرتِ خود را افزایش دهیم تا همچنان متمایز و شاخص بمانیم، سعی می‌کنیم تا شاخصه‌ها و نکاتِ تمایزِ رقیب‌مان را از میان ببریم. و این به باورِ من، بدترین عکس‌العملی ست که می‌شود نشان داد.
وقتی گرگ یا مثلن شامپانزه‌ی جوانی، آن قدر قدرت می‌گیرد که بتواند رییسِ گروه را شکست دهد، سرگروهِ پیر با او به مبارزه برمی‌خیزد تا قلمروش را نگه دارد. جدالِ رویارو و جنگ، حدّ نهایی و تصمیمِ آخری ست که حیوانات برای حفظِ قدرت و شهرتِ خود می‌گیرند. در این مبارزه، هدف مشخص است: «حفظِ قلمرو/قدرت/شهرت».
تنها تفاوتِ میانِ برخی از ما و حیوانات این است که حیوانات رودررو و چهره‌به‌چهره مبارزه می‌کنند، ولی انسان، دسیسه می‌چیند و رقیب را از پشت خنجر می‌زند. و من معتقدم در این شرایط، حیوانات بر این دسته از انسان‌ها ارجحیّت دارند. چون دستِ کم، حیوانات هدف‌شان را رُک و راست و واضح بیان می‌کنند.

***

سخن پایانی:
اگر بپذیریم که «شهرت‌جویی» نه تنها بد نیست که موتورِ محرکِ پیش‌رفتِ ما در هنر است، اگر بپذیریم که رفتارهای انسانی، تابع کهن‌الگوهایی ست که تقریبن در همه‌ی حیوانات به «رفتارِ آیینی» تعبیر می‌شود و اگر با پذیرشِ منطقِ رفتارشناسانه‌ی گرایشِ انسان به سمتِ هنر، بتوانیم مکانیزم صحیحی را در جهتِ رشد و آموزشِ هنرجویانِ خویش در پیش بگیریم، ورود و خروجِ نیروهای تازه‌نفس به گردونه‌ی تآتر را نه تنها خطر تلقی نخواهیم کرد، بل‌که می‌توان از آن به عنوان فرصتی بدیع –که می‌تواند پیش‌رفتِ ما را رقم بزند- بهره خواهیم جُست.
در دو گفتارِ بعدی، درباره‌ی کهن‌الگوی رفتاری «قدرت‌جویی» و «جفت‌جویی» و آسیب‌شناسی‌ی آن در حوزه‌ی تآترِ تجربی [با تعریفی که در این نوشتار ارایه شد] بیش‌تر سخن خواهیم راند.

پی نوشت:
۱- نظریه‌ی اجرا/ ریچارد شکنر/ ترجمه‌ی مهدی نصرالله‌زاده/ انتشارات سمت/ چاپ دوم: ۱۳۸۸/ صفحه‌ی ۱۸۱

آرش خیرآبادی- مدرس و منتقد تآتر


برچسب ها :
دسته بندی : تازه ترین ها , مقاله , یادداشت
ارسال دیدگاه

تبلیغات