برگزیده

تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۶/۰۲ - ۲۰:۴۲

این صدای صابری نیست!

نگاهی به تئاتر «دریاچه قو» به کارگردانی رضا صابری مشهدتئاتر- علی داها: “بازی با اثری جاودانه، قمار با مرگه، برد و باختش قماره” این دیالوگِ تغییر یافته ی نمایش “دریاچه قو” اثر رضا صابری است. اثری که برخی آن را یک انقلابِ فرهنگی دانستند و برایش سر و دست شکستند و برخی نیز با نگاهی […]

این صدای صابری نیست!

نگاهی به تئاتر «دریاچه قو» به کارگردانی رضا صابری

مشهدتئاتر- علی داها: “بازی با اثری جاودانه، قمار با مرگه، برد و باختش قماره” این دیالوگِ تغییر یافته ی نمایش “دریاچه قو” اثر رضا صابری است. اثری که برخی آن را یک انقلابِ فرهنگی دانستند و برایش سر و دست شکستند و برخی نیز با نگاهی تلخ، بر ناکامی اثر افسوس خوردند؛ اما همگی به حرمتِ استاد صابری بزرگ ایستادند و کف زدند و خود را با جمله ی تسلی بخشِ این روزها تسکین دادند.

گاهی جبر، هنر را به بند می کشد؛ چه فرم و چه محتوای آنرا. نمونه ی عالی اش نسخه شرقی همین باله ی دریاچه قوست که در آن، سرانجامِ اودت و زیگفرید، عروج به آسمان نیست، بلکه هر دو در پایان با شکست طلسمِ جادوگر به وصال هم می رسند و تا آخر عمر به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کنند.

اما چرا؟ پاسخ جبرِ ایدئولوژیک است. پیروان آیین های شرقی نظیر بودیسم، هندوییم و … به جهان باقی معتقد نیستند؛ لذا مرگ هیچ گاه پایان باشکوه و فضیلت مندی برای آنان نبوده است. چراکه قرار نیست اتفاقی در آسمان بیفتد. اینجاست که نویسنده ناگزیر به تغییر می شود و اقتباسی شرقی از اثر خلق می کند که به غایت هم دیدنی و لذت بخش است؛ حداقل برای همان چشم بادامی ها.

در ایران اما، در فرم کار، ما با پوشش اسلامی مواجهیم. هیچ عقل سلیمی انتظار تخطی از ایدئولوژی حاکم را از گروه تئاتر دریاچه قو ندارد. مخاطب همین آرایش و کلاه و دامن را هم خلاقانه دانسته و برای اجرای چنین اثری قدردان است؛ همانگونه که قدردانِ “تراژدی کارتاژ” -اثری که کمتر کسی از آن سر در آورد- بود.

اما اشکال کار جای دیگری است. در کارگردانی اثر است که فرم به چالش کشیده می شود. “اینجا مشهد است”، اما آیا چپاندنِ فرمِ حیرانیِ رقص سماع در میانه ی رقص باله هم جبرِ مشهدی بودن کار و محدودیت هاست؛ یا سطح سوادمان از یک هنر ریشه دار؟ می دانید کدام اپیزود را می گویم. کارگردان اثر، کاری که چون در اوج تشویشِ باخه در پیانیستولوژی جذاب بود، لباسش را بر قامتِ اودیل دوخت که نه به قواره اش می خورد و نه جایش در میانه ی باله بود.

مقصود از فرم، مجوز رقصیدن نیست. حرکت صحیح بالرین روی انگشتان و نه پنجه ی پا، چیزی نیست که دامن بلند یا کوتاه مزاحمش باشد؛ ایراد در جایی است که ما یا دیر به فکر افتادیم یا زود می خواستیم اثرمان را به روی صحنه ببریم. تماشای فیلم قوی سیاه برای درک روزها، ساعتها و ماهها تلاش برای اکران یک نمایش می تواند ما را به این حقیقت رهنمون کند که باله نمایشی نیست که با یک ماه تمرین بتوان آن را روی صحنه برد؛ ولو با جادوی هنر و مهارت استاد صابری.

باله یک هنر است و ورود به دنیایش، مستلزم فهم صحیح متد های آن است. مگر این اثر دریاچه قو نیست؟ مگر نقاب قو را بر چشمِ بازیگران نزدیم؟ چه عجیب! مگر قوها هم پارو می زنند؟ وقتی ما برای زیبایی کار، بالرین ها را به خط می کنیم و خواسته یا ناخواسته یک حرکت رقصِ تکنو را انجام می دهیم که نمایش ویشنو، خدای روزی دهنده ی هندوهاست، منِ مخاطب پی می برم که کارگردان یا قصد فریب دارد، یا هیچ شناختی از باله و حرکت های آن نداشته است. واقعا در حرکت ها، استاپ ها و شکل پذیری بالرین های اثر چه منطق و مفهومی منطبق بر باله حکم فرما بود. اصالت؛ ارزشی است که عوامل دریاچه قو چندان اعتباری برای آن قائل نبودند.

نویسنده بی تقید به الزاماتِ اسطوره ای و افسانه ای، قصد می کند الگوی “مالیفیسنتِ والت دیسنی” در داستان زیبای خفته را برای دریاچه قو شبیه سازی کند. کاری که به غایت خنده آور و غیر واقعی است. برای چنین خلقی چه باید می کردند؟ بایستی ساختار اساسی داستان دگرگون می شد. روثبارت که اصالتا مرد است؛ برای غلبه جنبه احساسی وهمدردی با ضعفِ ذاتی اش، تبدیل به یک زن ساحره می شود و در مقابل آن، حالا باید پادشاهی هم ساخته می شد. ناگزیر در چنین آفرینشی، اودت و زیگفرید، قهرمانان اصلی داستان به حاشیه رانده می شوند چون باید آنقدر آسمان و ریسمان بهم دوخت که رابطه ی شاه و روثبارت منطقی پیدا کند. کاش خدا نظم جهان را به این گروه نسپارد!

اما آیا کسی به نویسنده تذکر داده که در افسانه ها، بر خلاف جادوگرانی چون روثبارت که فرزندی دارند؛ ساحره ها نباید بچه دار شوند؟ تجرد، شرط ساحره بودن است؟ آنهایی هم که فرزندی دارند یا پیش از گرایش آنها بوده و یا پس از توبه و استغفار از گناه، قدرت فرزند آوری را به دست آورده اند. اما روثبارتِ صابری در اوج قدرتِ ناصوابش حامله می شود و می زاید.

همه چیز در دریاچه قو آشفته است. مالیفیسنتِ قصه ی ما، جادوگری که بر پیکر دخترش اشک می ریزد روحش خدشه می پذیرد و از روی خشم، پرده از رازی می گشاید؛ چندی قبل با اراده ای شیطانی قصد داشت دخترش را وادار به ازدواج با برادرش کند. با او باید چه کرد؟ این کاراکتر خاکستری نیست، بلکه به اعتقادِ من، قهوه ای سوخته است! پادشاه هم همینطور؛ و همینطور زیگفریدی که وسط صحنه با تشرِ “بکن” جادوگر عریانش کردیم و با اشاره اش، او را کشتیم. اینها همه قهوه ای اند. حتی آن دخترک لمپن به ظاهر معصوم که در هر اقتباسی، افتخار با یکانگی او و اودت است؛ حالا بی هیچ دلیل و منطقی، متحول شده و خنجر را از پادشاه می گیرد و قصد جان مادرش را می کند. او هم قهوه ای است.

اودیل که با خنجر شاه خودش را کشته، بی گناهی تصویر می شود که حالا خنجر را آماده ی مرگِ جادوگر کرده است. اینجا دیگر نویسنده به قاعده اسطوره ها عمل کرده است. خنجر آغشته به خونِ بی گناه، طلسم شیطانی را باطل می کند. اما آیا اودیل بی گناه است؟ مگر نه اینکه خودکشی در هر آیین و مرامی بزرگترین گناه و نابخشودنی است؟ مگر نه اینکه در چند صحنه قبل، اودیل با اشاره ی دست، پادشاه را درجای خود میخکوب کرد؟ می دانید هیچ ساحره ای در عالم اساطیر و افسانه ها، توانِ مقابله با اراده انسان را ندارد؛ مگر ساحره ای که با شیطان پیمان بسته باشد که لازمه اش گناه است؟ آنوقت که ساحره ی گناهکارِ قاتلِ نفس را به راحتی بی گناه می نامند تا اثر را تبدیل به یک تراژدی باشکوه کنند و به خیال خود یک پایان بندی منحصر به فرد را بیافریند که ندیده محکوم به شکست است، اثر تبدیل به یک کمدی نه چندان خنده آور می شود.

راستی سرانجامِ مارتا چه شد؟ اساسا حضورش کدام گره را گشود؟ ملکه کمد اش را روی دیوار فروخت؟ این بخش های دیدنی است وگرنه اثر در انبوهی از اصول و قواعد هنری ضعیف و غیر قابل دفاع است که قصد انباز آن را ندارم. قالیچه ای که در آوانسن پهن شده است؛ نمونه ی آشکار آن است.

اما! مهمتر از همه ی اینها،”من” هستم. منِ مخاطبِ کفِ روی آبِ بیست هزار تومانی که فقط پنج ساعت از عمرم پای دریاچه قوی صابری گذشت، از همه مهمترم و منِ مخاطب از دیدن اثر سرسام گرفتم. نه فقط بخاطر فریادهای صدا و سیمایی جادوگر و شاه بر سر هم و دعواهای زن و شوهری شان؛ یا شایدهم صدای بلند بلندگوهای سالن، بیشتر بخاطر حرافی اثر. دریاچه قو رضا صابری به شدت حراف است. شاید روزگاری ادبیاتِ چند لایه و پیچیده و به نوعی مغلق گویی یک ارزش بود؛ اما مخاطب امروز توان شنیدن دیالوگ های طولانی و کسالت آوری که تازه قرار است بازیگری مبتدی و نچسب آن را ادا کند ندارد. یک سر ادبیات امروزی نیچه است که می گوید:” در کوهستان کوتاه ترین راه از چکاد است به چکاد و گزین گویه ها باید چکاد ها باشند.”قله به قله و آنزمان است که ابر انسانهایی با پاهای بلند یک اثر فاخر را می پیمایند و بر هوش خالق اش درود می فرستند.

دریاچه قو می فروشد؛ خوب هم می فروشد چون دریاچه قوست و نه به این خاطر که اثری درخور توجه خلق شده است. دریاچه قو برخلاف گفته های خالقانش یک انقلاب نیست. انقلاب به اعتقاد من؛ پیانیستولوژی و کارتاژ بود و دریاچه قو تنها تلاشی برای شبیه بودن به آن دو است.

دیالوگ خاله مارتای قلابی نچسبِ کار راه انداز، بهترین پاسخ برای “چه باید کرد؟” است: “زیگفرید کمونش درست نیست؛ باید جایی بره که کمون درست رو بهش بدن.”


برچسب ها : ,
دسته بندی : برگزیده , تازه ترین ها , نقد
ارسال دیدگاه