برگزیده

تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۱۰/۲۳ - ۲۱:۴۳

او از بی مهری ها گلایه داشت!

  مشهدتئاتر- یاداشت محمد اسدی نژاد به مناسبت درگذشت محمد شاهرودی بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداعِ یاران دوباره فراق بزرگی خنجری بر روح و جانم زد … استاد شاهرودی هم رفت. ایفاگر رل های درام و تاریخی … او آخرین بازمانده ی نسل نخست تئاتر خراسان بود. […]

او  از بی مهری ها گلایه داشت!

 

مشهدتئاتر- یاداشت محمد اسدی نژاد به مناسبت درگذشت محمد شاهرودی

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداعِ یاران

دوباره فراق بزرگی خنجری بر روح و جانم زد … استاد شاهرودی هم رفت.

ایفاگر رل های درام و تاریخی … او آخرین بازمانده ی نسل نخست تئاتر خراسان بود. از گویندگان قصه های هزار و یکشب رادیو نیرو هوایی و خطاطی برجسته … او از نسلی بود که هیچ نداشتند اما آشیانه نمایش را سراپا داشتند .

او همبازی علی تابش بود، نصرت الله محتشم، اصغر قفقازی، وحیدی، اسدی نژاد، سارنگ، اصغر تفکری و …

در نقش های او حس میهن دوستی و عشق به وطن را می توانستی بیابی … آن هنگام که گریم کورش را بدوش کشید … تا آخرین ماه های عمر پربارش دیالوگ های نمایش هایش را زمزمه می کرد …

« منم کورش … شاهِ شاهان، دارنده ایرانم… بابل، شوش، لیدی و آسیای صغیر را گرفتم و به فرزندان خود سپردم و رفتم. شادم، که اولادم در رَه حفظ وطن از سر و جان می گذرد»

شاهرودی، نه تنها در صحنه نمایش بلکه هنرمندی شایسته در صحنه ی زندگی بود. او مدح و ثنا را در برابر خود خوش نمی داشت و سراسر وجودش متانت و فروتنی و براستی که هنرمندانه زیستن بود.  او مهربان بود و متواضع … تکبر در قاموسش مفهوم نداشت.

اما هرچه باشد دل آدمی به درد می آید. او نیز گلایه داشت… از مسئولین، از بی مهری ها، از بی وفایی ها و از آنهایی که استاد استاد گفتن شان با عمل شان صادق نبود …

به او قول داده بودم که تا زمان حیاتش حرفایی که بین مان رد و بدل شده بود را جایی بازگو نکنم اما دیگر او حیات ندارد … باشد که بگویم خیلی حرفا را تا بدانی که دیروز نمایش و تئاتر در این سرزمین چه بوده و هنرمندان چه سختی ها کشیدند تا ما صحنه داشته باشیم. صحنه ای که امروز خاصیت رنگ ها را در انواع نورافکن هـا جلوه گر می سازد. بدانیم که بر تئاتر چه ها گذشت که شد سرگذشت …

شاهرودی تلاش زیادی داشت، مرارت ها کشید و هرگز به دنبال مدال و لوح و تقدیر نامه نبود … او به نمایش فکر می کرد، به فرهنگ سرزمینش و دلخوش به اینکه برایش کمر خم کرد.

در جایی گفته بود که شب ها زیر نور ماه می نشسته و شمشیرهای زنگ زده را سمباده می کشیده تا برای نمایش ها مورد استفاده قرار گیرد. و در جایی دیگر گفته بود که بنا بر اعتقادات مردمان آنزمان که هنر را مطربی و هنرمندان مطرب خطاب می کردند و به آنها خانه اجاره نمی دادند  برای داشتن سقفی نیز اهانت ها شنیده لیک دم نزده بود . او با توهین ها و نداها و نگاه های تحقیرآمیزی زندگی خود را سپری کرد، اما باعزت زیست.

خوب است تا ما با کم و بیش زندگی هنرمندان مان آگاه باشیم…

او را از کودکی میشناختم. از زمانی که پدربزرگم بیمار بود و حضور او در خانه مان مرهم درد بود. زمانی که با پدرم کار نمایش می کردند. دوستی هایشان متداوم بود و یکرنگ و اکنون خوشحالم که امشب پدرم خوشحال است چون شاهرودی را در کنار خود دارد.

روحش شاد که نام و یادش یادآور شب های پرهیاهوی تئاتر گلشن مشهد است. روزگار بی غل و غش تئاتری… آن روزگاری که تئاتر، تئاتر بود و هنوز پای آنتراکسیون ها به صحنه نمایش باز نشده بود. و آنجا بود که شاهرودی چون رودخانه دراز و پهناور جاری بود و حیات می بخشید …  و امروز در ساحل خاطراتم با نگین های سبز و یاقوت های سرخ نام « استاد محمد شاهرودی» را حک میکنم و فریاد میزنم :

ای خوشا مرگی که باشد افتخار اندر پی اش

زنده باد ایران و فرزندان میهن پرورش

 

 

محمد اسدی نژاد

بیست و سوم دی ماه ۱۳۹۶


برچسب ها :
دسته بندی : تازه ترین ها , یادداشت
ارسال دیدگاه