برگزیده

تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۶/۱۲ - ۱۵:۰۳

اوتیسم؛ دردی که پریچهر را از پا انداخت!

نقدی بر  نمایش «هزار فرسنگ زیر دریا» به کارگردانی شادی غفوریان مشهدتئاتر- علی داها: اگر مسافر اعماقِ دریایید، بعد از پیمودنِ دقیقا هزار فرسنگ، سر از گرمسیرترین نقطه‏ ی کره زمین در می آورید؛ هسته‏ ی هستیِ ما، یعنی کانون گداخته‏ ی کره زمین. در عالمِ خیال می‏ توان حتی هزار فرسنگ زیر دریا را […]

اوتیسم؛ دردی که پریچهر را از پا انداخت!

نقدی بر  نمایش «هزار فرسنگ زیر دریا» به کارگردانی شادی غفوریان

مشهدتئاتر- علی داها: اگر مسافر اعماقِ دریایید، بعد از پیمودنِ دقیقا هزار فرسنگ، سر از گرمسیرترین نقطه‏ ی کره زمین در می آورید؛ هسته‏ ی هستیِ ما، یعنی کانون گداخته‏ ی کره زمین. در عالمِ خیال می‏ توان حتی هزار فرسنگ زیر دریا را هم پیمود؛ درست برعکس کاپیتان نموی ژول ورن که تنها عمقِ چهار فرسنگی دریا را با ناتیلوس کاوید. او بیست هزار فرسنگ را نه در عمق، که در عرضِ دریا سپری کرد و این تفاوت اساسی دو اثری است که ظاهرا قرار بوده شباهت هایی باهم داشته باشند. ژول ورن در عرضِ دنیای ما سیر کرد اما شادی غفوریان به عمق فکر می‏کند و شاید به همین خاطر، بیست هزار فرسنگ را برای رویاپردازی زیاد می دانست.

برخلاف ناتیلوس، زیرزمینِ اداره‏ی فلان، جای آدم‏های برگزیده نیست؛ اتفاقا همه‏ی دنیای ماست. نویسنده‏ ی نمایشِ “هزار فرسنگ زیر دریا” قصد می ‏کند کل جامعه را در اتاقکی کوچک در زیرزمینِ اداره‏ای که رییس آن ارباب است تجسم کند. همه هستند؛ چه خودشان و چه آنهایی که در دنیای بسته‏ ی پرولتاریا تنها صدایشان شنیده می شود و به طبقه آنها راهی نیست. رییس را ارباب می‏ نامند، چراکه بر خلاف ماموریت حقیقی‏اش یعنی نجات؛ اعمالش ناظر بر حیات و ممات کل جامعه است. آدم‏ها هم همه ماشین اند و علاوه بر روحی که به مدرنیته باخته ‏اند؛ روانشان هم در آستانه‏ ی گسست است. به همین خاطر، راهِ حل همه چیز موکول به یک کلمه می‏ شود: وصل. توهمی که خود به بی‏هودگی آن باورمندند اما ترس از اعتراف دارند. اسم‏ ها به همین خاطر این چنین دم دستی است؛ تنخواهِ حسابدار، جویای تحقیقات، بایگانِ بایگانی، پاینده‏ی حراست و الخ. آدم ‏ها همه‏ی هویتشان را از ماموریت‏شان در این چرخه می‏ گیرند. این اجزای دنیایی است که یک نویسنده‏ ی سوسیالیست برای فریاد کشیدن بر سر سرمایه داری باید سر هم کند و در میانه ‏ی چنین جامعه‏ ای، ناگهان سه انسان در اعماق زاده می شوند. انسان هایی که می ‏خواهند حرفِ دیگری بزنند. تا اینجا با همه‏ ی کلیشه ‏ای بودن، باید به شادی غفوریان دست‏مریزاد گفت.

در آغازِ نمایش؛ بعد از نواختن دو ضرباهنگ شش‏تایی که همچون ناقوس کلیسا یاد آور سورِ اسرافیل است، صحنه روشن و پیرمردی بر می‏ خیزد؛ باباحاجی. مردی که همه چیزِ او در گذشته است و به آنچه بر او رفته یا راهی که می ‏باید تا سرانجام طی کند راضی شده و گلایه ‏ای ندارد. او می داند که دیگر نه آفتاب داغ‏تر می شود و نه غلام سیاه‏تر؛ و حاضر است، مرخصی‏ اش را روی زندگی از درست رفته‏ اش بگذارد و بگذرد. باباحاجی نا امید است؟ نه اتفاقا! او امید به رستگاری در دنیایی دیگر دارد.

از منظرِ “حاجی”، همه چیز در عالم بالا راست و ریست می شود. عشقِ جوانی -حتی اگر چهار شکم هم زاییده باشد- باز می‏ گردد و به وصال می ‏رسد. پسر عموی مزاحم، عشق زندگیِ پروانه بود اما عشق مردگی اش که نیست؛ پس بهل که هر دو رستگارند. چنین آدم‏ هایی باید هر روز ساعت ‏وار کوک شوند و چون آدمکِ کوکی، زندگی هر روزه را تکرار کنند. سگ‏ خواب شوند، سگ-دو بزنند و در نهایت، کراوات زده و رقصان به وصال برسند. چنین شخصی کاراکتر نیست، بلکه تنها یک تیپ است؛ نه جذاب و نه دوست‏داشتنی. اینجاست که باید از نویسنده گلایه‏ مند شد که در میانه ‏ی اثری کم بازیگر، چه جای یک تیپِ ساده.

اما قهرمانِ اصلی پریچهر است. دقیقا با مختصاتِ همان قهرمانی که ارسطو تصویر می‏ کند. آدمی که بخت برگشتگی یا بازی سرنوشت او را از عرش به ورطه شقاوت رهنمون کرده است. دختری از طبقه متوسط و چه بسا بورژووا که پدرش هر هفته تخته نرد بازی می کرد و انبوهی عتیقه دارد، حالا عقده‏ های آن دوران را با یک بستنی تسلی می‏دهد و برای حقوق عقب‏مانده اش تمنا می‏ کند.

چه جالب که اگر سالِ انتشارِ نمایشنامه‏ ی شادی را مبنا بگیریم؛ پریچهر نه سی و نه ساله که امروز چهل ساله است. او همزادِ واقعه ای دگرگون کننده در جامعه ماست؛ پس به نوعی حامل پیامی خواهد بود که آن واقعه در پی داشته است. پریچهر دلالت بر چه چیزی دارد؟ او در دو حادثه پدر و مادرش را از دست داده. “پیروز”ی به خارج می‏ گریزد و او تنها می ماند با پُریارانی که همه در خودمانده ‏اند و او ناگزیر به زیرزمین سقوط می‏ کند؛ در تنهایی عمیق و پیله ‏ای که به دور خود تنیده. این چرخش تکرار شونده ‏ی روزگار است که پریچهر را به دام خود انداخته و رهایش نمی‏ کند؛ دورِ تسلسلِ عدم توسعه.

پریچهر باور دارد که به عاریه اینجاست نه اینکه متعلق به این جا باشد و به همین خاطر دست به هر کاری می‏ زند تا پروانه شود. تا جایی که تیغش ببرد به دنبال ساخت و پاخت با “کام‏جو” است و می خواهد رستگاری را در همین دنیا و با مزد زحمات شانزده ساله اش به دست بیاورد. او با هنر بیگانه است. فروغ را نمی شناسد و تنها هنرش بافتن است و آنهم برای اغوای مردی که یک شرط اساسی دارد؛ “جنتلمن واقعی بودن”. مردی که بایستی جای پدر را پر کند. او آمالش را در طول نمایش بارها و بارها برای ما تکرار می کند و چون تکرار می کند به سادگی از کنارش می‏گذریم. یک بار دیگر دقت کنید: ” کام‏جوی مهربان… دلار ۱۴۹ تومن … یک جنتلمن واقعی … یکی رو؛ یکی زیر!” این همه چیزی است که دنیای پریچهر را پر کرده است و حتی جای برادر را هم پر خواهد کرد. غایت خواسته‏ ی او سفر به سرزمینِ گرمسیری عشق است؛ یکی رو و یکی زیر و دیگر هیچ. برای پریچهر، آدم های معمولی چون امان تنها ابزارند. کسی که دَرِ فلاسک را درست کند یا در عاشقانه ترین حالتِ ممکن، در مقابلش زانو بزند و مُدلِ شال گردنش باشد. شالی که برای یک جنتلمن بافته است.

او نمی‏خواهد با سرنوشت کنار بیاید اما در نهایت همین سرنوشت او را مجازات کرده و با ماشینی واقعی جایگزین می کند. چه خوب بود که اثر در این جا خاتمه می‏ یافت. چنین پریچهر با همه‏ ی تیرگی‏ اش حرف دارد.

این روایت من از پریچهر است. قضاوت ما در مقابل چنین دختر متوهم و پر توقع و بی تفاوت به غلیان عشقی که در اطرافش می جوشد چیست؟ این بدمن واقعی چه بر سرش آمده که این چنین بی مهابا بر امان می تازد و بی مهابا کارگزار آژانس مسافرتی را خطاب قرار می دهد و از او متنفر می شود؟ باید فرصتی برای فکر کردن به او داشته باشیم. چون در اطرافمان و همین‏طور در درون خودمان پریچهرهای زیادی را می‏بینیم. این غایت هنر است که ما را متوجه خودمان کند.

اما آیا همه چنین برداشتی از پریچهر دارند؟ بدمن؟ نه! امروز در سالن دیدم که کسانی برای پریچهر اشک می ریختند و با او همدردی می کردند چرا که او ترحم ما را بر می انگیزد و این بزرگترین خطای نویسنده و کارگردان است که کاراکتری چنین پخته را سوزاند آنهم با دردی به‏نامِ “اوتیسم”.

اوتیسمِ بد موقع و انتخاب بازیگری که خوب نقش یک بیمار اوتیستیک را بازی می کند؛ نقصِ بزرگ نمایش است. فاطمه توانا؛ کسی که از منظر بسیاری نقطه قوت اثر است به اعتقاد من نقصِ بزرگی است. نویسنده و کارگردان با اختلاط عنصر هامارتیای عینی با شخصیتِ پریچهر؛ حس دلسوزی ما را بر می انگیزد و دراین بین هم‏ذات پنداری ما قربانی می‏شود.

او امان را تحقیر می کند، به دیگران توهین می کند، به عشق اطرافیان پشت پا می‏زد و تحمل اجتماع را ندارد؛ او آیینه‏ ی همه‏ ی ابتلائات امروزی ماست اما ما چشم بر همه خطاهای او می‏بندیم چون او یک اوتیستیک است و ما هر چه نقصان در وجودِ پریچهر می بینیم می گذاریم به حساب بیماری ذاتیِ دخترکِ پیچاره. وقتی پرخاشگری، رفتارهای خودآزارانه، وسواس و از همه مهمتر اختلال در ارتباط از خصایص بیماری اوتیسم است؛ پس شخصیت انتخابگرِ پریچهر چه می‏ شود؟ و اگر پریچهر در دایره‏ ی سرنوشت گرفتار شده که ذاتا مجالِ رهایی از آن را ندارد؛ تماشای او چه فضیلتی برای مخاطب می ‏تواند داشته باشد؟

شاید فرمِ درست است که ما را تا پایانِ دقایقِ طولانی، پای “هزار فرسنگ زیر دریا” می نشاند. جک‏ های رد و بدل شده بین باباحاجی و امان؛ کمی موجب انبساط خاطر می شود؛ اما اگر پریچهر؛ واقعی می‏ بود، حتما بایستی از چایی آرامش بخشِ امان برای تحمل نمایشِ شادی غفوریان، جرعه ای می‏ نوشیدیم.


برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.


دسته بندی : برگزیده , تازه ترین ها , نقد
ارسال دیدگاه