برگزیده

تاریخ انتشار : ۱۳۹۵/۰۵/۲۹ - ۱۷:۲۰

استشمامِ خلق

مشهدتئاتر– یادداشتِ سهند خیرآبادی* در نقدِ نمایش‌نامه‌ی «۲۰۲۱ فراموش‌شده‌گان» به نویسنده‌گی وکارگردانی: امین رضایی اردانی.   زمانی که تئاترِ «۲۰۲۱ فراموش‌شدگان»، در برابرِ چشم‌ام رژه می‌رفت، به دو چیز با هم فکر می‌کردم. اولین چیز این بود که در نهایت چه معجزه‌ای می‌تواند انسان را به یادِ خودش بی‌اندازد؟ و دومین چیز این جمله بود: «خلوتِ […]

استشمامِ خلق

مشهدتئاتر– یادداشتِ سهند خیرآبادی* در نقدِ نمایش‌نامه‌ی «۲۰۲۱ فراموش‌شده‌گان» به نویسنده‌گی وکارگردانی: امین رضایی اردانی.

 

زمانی که تئاترِ «۲۰۲۱ فراموش‌شدگان»، در برابرِ چشم‌ام رژه می‌رفت، به دو چیز با هم فکر می‌کردم. اولین چیز این بود که در نهایت چه معجزه‌ای می‌تواند انسان را به یادِ خودش بی‌اندازد؟ و دومین چیز این جمله بود: «خلوتِ هر انسانی آن‌جا شکل می‌گیرد که بستری برایِ خلق‌اش فراهم باشد.» حال این خلوت، جنگلی بکر باشد، یا صحرایی پر رفت و آمد. آنچه مهم است، آن بستر است که فراهم شود.
انسان در جهانِ آینده یتیم‌تر از اکنون خواهد شد؛ پدرها و مادرها به وَهمی تبدیل می‌شوند و معجزه‌ی عشق، دیگر به لمسِ دست و نگاهی عمیق از گوشه‌ی چشم، ختم نخواهد شد. اینان پیش‌گویی‌هایِ جامعه‌شناسیکِ تئاترِ «۲۰۲۱ فراموش‌شدگان» است. تئاتری که مخاطبِ بی‌حوصله و خسته‌ی این‌روزهایِ تئاتر را، قرار است به چالشِ فکر بکشد.
رویکردِ انسان به علم و غرق شدن‌اش در جهانِ پیشرفت، قدم به دنیایی می‌گذارد که در انتهایِ آن، «خودش» را فراموش خواهد کرد و زمانی به یادِ خود خواهد افتاد که دیگر اثری از خودش نمایان نیست. این را هم تئاترِ «۲۰۲۱ فراموش‌شدگان» پیش‌گویی کرده است.
اصلن قرار بر این است که مخاطب به یاد آورد که فراموش خواهد شد. اینانی که گفتم، قرار بود که توسطِ قراردادهایِ ما بینِ مخاطب و گروهِ مجری بسته شود، اما بسته نشد. بستنِ قراردادِ جدید توسطِ گروهِ مجری، کاری است که می‌بایست با بنیانِ سیستماتیک انجام شود.
رومن یاکوبسن، فرمالیستِ روسی، الگویی دارد که می‌‌توانم بر اساسِ این الگو، به تحلیل و نقدِ تئاترِ موردِ نظر بپردازم.

Capture6
ما می‌توانیم به جایِ فرستنده، نویسنده و کارگردان را قرار دهیم و به جایِ پیام، نمایش‌نامه یا تئاتر. می‌توانیم به جایِ گیرنده، مخاطب را بگذاریم و باقیِ موارد، یعنی رمزگان، تماس و زمینه، به جایِ خود خواهند ماند. در این الگویِ ارتباطی، اگر منتقد بخواهد با تکیه بر زمینه، اثر را نقد کند، می‌بایست بنیانِ فکری‌اش بر پایه‌ی موقعیت‌ها و زمینه‌هایِ اجتماعی باشد، اگر بخواهد بر پایه‌ی خودِ پیام باشد، می‌بایست نقد فقط بر رویِ اثر صورت بگیرد، اگر بخواهد بر پایه‌ی رمزگان باشد، می‌بایست به قراردادها و نمادهایِ اثر بپردازد و در نهایت اگر بر پایه‌ی تماس باشد، می‌بایست با تکیه بر زیبایی‌شناسیِ دریافت، نقد انجام شود. نقدِ روبرو، بر پایه‌ی رمزگان است؛ واقعن هم که جهانِ ما مملوء از رمزگان است.
آنچه روبرویِ چشمانِ من رمزپردازی می‌شد، دو چیز بود. یکی تئاترِ گروهِ مجری، و دیگری عطری بود که مدام به مشام‌ام می‌رسید.
تئاترِ «۲۰۲۱ فراموش‌شدگان» ، قرارش بر این بود که همه‌چیز را از اول با ما قرارداد کُند. مردی که در ابتدا فرمی را می‌گیرد که قراردادِ زایش را با ما می‌بندد و در ادامه خود را در گل‌ولای می‌چپاند، که نمادی است از زایشِ انسان از خاک. سپس در این تئاتر، که سیری سمبلیک از سیر و سلوکی ایستا است، روایتِ دخترکی به نامِ بهار را می‌بینیم که در جنگلی پر رمز و راز گرفتاری‌هایِ درونی خویش را بیان می‌کند.
شاهد هستیم که در روایت چقدر موضوعی جذاب را پیشِ رو داریم، اما در اجرا، همه‌چیز انقدر جذاب نیست؛ در حالی که می‌توانست باشد. دلیلِ جذاب نبودنِ اجرا، یک اشتباهِ تئوریک است. تئاترِ «۲۰۲۱ فراموش‌شدگان» ، قصد دارد که با ما قراردادهایِ جدید ببندد، اما برایِ بستنِ این قراردادهایِ جدید، از کلیشه‌ای‌ترین تصاویر بهره می‌برد. جمع شدنِ مردِ گِلی، گردآوریِ گِل در مرکز صحنه، عینکِ قرمز رنگ، شلنگ تخته، قوز کردنِ پیرزن و… اینان همه‌گی کلیشه هستند و قادر نیستند آن ماحصلِ اصلیِ اثر که همانا قراردادهایِ جدید اثر با مخاطب است را به سرانجام برساند.
بحثِ اصلی همین‌جا است. عناصرِ متفاوتی که در تئاتر وجود دارند، می‌بایست در یک راستا و با هماهنگیِ یک‌دیگر، و با تکیه بر قراردادهایِ از پیش تعیین شده یا جدید، سعی در رساندنِ پیام داشته باشند. این اثر، عناصرش در تضاد با یک‌دیگر حرکت می‌کنند و این در تضاد بودن، نه نقطه‌ی قوت که نقطه‌ی ضعفِ تئاترِ «۲۰۲۱ فراموش‌شدگان» است. اصلی‌ترین قرارداد برایِ من، که بدونِ هیچ دغدغه‌ای پیام را با تکیه بر رمزگان‌اش منتقل می‌کرد، همان بویِ عطری بود که استشمام‌اش می‌کردم.
اما چگونه عناصرِ این تئاتر، با یک‌دیگر متضاد بودند؟ اولین مورد، ضعف در نویسندگی است. نویسنده‌ی اثر، در کُل نویسنده نبود حتا «نویسا» هم نبود. شاید بتوان او را «نگارش‌گر» لقب داد. چون نویسنده کسی است که با استفاده از ابزارهایی که دارد، دست به خلق می‌زند و تمامِ جوانبِ انتقال را می‌سنجد و نویسا کسی است که بدونِ نظر گرفتنِ چگونگیِ انتقال، فقط می‌نویسد. و نگارش‌گر، تنها می‌نویسد، بدونِ آن‌که هدفِ مشخص و متعیّنی را دنبال کند. با این هم ترجیح می‌دهم که به نگارش‌گرِ این متن، «نویسا» خطاب کنم. چون فرض بر این است که هدفِ متعیّنی در پسِ نوشتار نهفته باشد.
نویسایِ اثر به اشتباه، فکر کرده بود که اگر انتهای اثر و ابتدایِ متن را به هم بچسباند و در قالبِ اثر، تکرارهایِ شدیدن آزار دهنده را بگنجاند، این اثر به سویِ تئاترِ ابسورد حرکت خواهد کرد. تکرار در تئاترِ ابسورد، تکرارِ دیالوگ نیست؛ تکرارِ موقعیت است. زمانی که موقعیتِ تکراری ساخته شود، دیالوگ‌ها هم لاجرم تکرار می‌شوند، اما به خطا، در این اثر، دیالوگ‌ها بدونِ ساختنِ هرگونه موقعیتی، مدام تکرار می‌شوند. همین می‌شود که مخاطب دل‌زده از این تکرارهایِ ناشنیدار رویِ خود را به سویی می‌چرخاند تا زمان برای‌اش طورِ دیگری صرف شود. نکته‌ی دیگر، چند بخشی شدنِ کاراکترها برایِ تصویری شدن است. این‌که مخاطب در یک تقابلِ روان‌کاوانه وجوهِ مختلفِ یک کاراکتر را در قالبِ نقش‌هایِ متفاوت ببیند. می‌توان گفت که پیدا کردنِ حلقه‌ی اتصال ما بینِ این دو پارامتر، یعنی ابسوردیسم و تداعیِ چند کاراکتر در قالبِ یکی، حلقه‌ی مفقوده‌ی اثر بود. چیزی که اثر هم نتوانست برایِ پیدا کردن‌اش کمکی به مخاطب بکند.
موردِ دوم، ضعفِ کارگردانی بود، که بی‌شک ریشه‌اش در همان ضعفِ نویسندگی است. آنچه این اثر علاقه‌مند بود به سویِ آن حرکت کُند، پیچیده‌گیِ عناصرِ بصری است که در یک مورد، خوب بود. آن هم اختلافِ قدِ پیرمرد و دخترک بود؛ و وقتی چیزی خوب باشد، گروهِ مجری به سرعت بازخوردِ آن را خواهد دید. اما در باقیِ ماجرا، نشناختنِ بلک‌باکس و تقسیماتِ کارگردانیِ آن، دوباره گریبانِ کاری دیگر را گرفت. مهم‌ترین ضعف، این است که، در مرکزِ صحنه که قتل‌گاهِ تئاترِ کلاسیک و نئوکلاسیک است، مهم‌ترین اتفاقاتِ این رویداد مهم در جریان است. مُشتی گِل و صندلیِ مخصوصِ کاراکترِ محوریِ اثر، تمامِ حواس را به جایی معطوف کرده است که اصلن جای‌اش آن‌جا نیست. چه بدتر که نوری هم از همان‌جا به مغزِ بازیگرِ محوری اثابت می‌کند. جایِ این صندلی و گِل‌های بسیار در اطراف‌اش، در یک پله بالاتر، یعنی منطقه‌ی هشتِ صحنه‌ی بلک‌باکس بود. دلیل‌اش هم مدرن بودنِ ذاتِ اثر است، گرچه که بحث من‌بابِ مدرن یا کلاسیک در این مطلب نمی‌گنجد. میزانسن‌ها هم به طبعِ همین خطا، حولِ همان مرکز می‌گشت که وقتی، خشتِ اول کج گذاشته شود، باقیِ خشت‌ها هم راست بالا نخواهند رفت.
و در انتها آنکه، بسترِ گم‌شدنِ انسان برایِ خلقِ خلوت، در این اثر رخ نداد. قراردادها خوب بسته نشد؛ خلاقیت، به اطوار تبدیل شد و شاید، بهترین معلمِ این تئاتر برایِ فهمِ چگونه منتقل شدنِ مفهوم و ساختنِ قرارداد در آن سالن، سیلان و در جریان بود: یعنی همان بویِ عطری که بی‌هیچ دغدغه‌ای به مشام‌ام می‌رسید.

*سهندِ خیرآبادی/ دانشجویِ دکتری فلسفه‌ی هنر و عضو کانون منتقدان استان خراسان رضوی


برچسب ها : , ,
دسته بندی : برگزیده , تازه ترین ها , نقد
ارسال دیدگاه

تبلیغات